ناهار چلو مرغ بود. مثل هميشه آن را با ظرف آوردند و گذاشتند جلوى سنگر. همين كه برادر احمد كاشمرى با غذا فاصله گرفت و رفت، يك خمپاره ۸۱ خورد كنار ظرف غذا. مرغ ها پرواز كردند و برنج ها با ظرف آن ناپديد شدند حتى پيت هاى آب خوردن غيب شدند.
تا شب گرسنه مانديم. شب هم غذا نرسيد و صبح روز بعد، جايتان خالى، صبحانه نان خشك داشتيم.