سال ۶۶ جزيره مجنون بودم در يك شب بارانى رفتيم كمين. آخر خط يكى از بچه ها كه از همه ما كم سن و سال تر بود، موقع برگشتن اسلحه اش افتاد داخل آب. فرمانده دسته خيلى سرزنشش كرد. او هيچ نگفت جز اين كه: هر طور باشد اسلحه ام را مى آورم.
خيلى حرف خنده دارى بود. چون به هيچ وجه نمى شد در عمق آب رفت و آن را پيدا كرد. همان شب وقتى همه ما خواب بوديم او خودش را به سنگرهاى دشمن رسانده بود و قبل از آن كه نگهبان عراقى متوجه بشود سه قبضه اسلحه برداشته و آمده بود مقر. صبح آن ها را تحويل فرمانده دسته داد و مورد تشويق قرار گرفت.