خون گرم حيدر
جمعه 5 فروردین 1390 8:13 PM
هوهوى باد در گوشم مى پيچيد و ستاره ها سرد و يخ زده به من و به دشت منجمد نگاه مى كردند. ماه در پيله تنهايى خود، در آسمان شب، آرام مى تنيد. سكوت چند دقيقه اى كه خط را در اختيار داشت.
سر از آسمان گرفتم. خواستم با گرماى صحبت، اندكى از سرماى محيط بكاهم؛ رو به حيدر كردم كه كنارم پشت تيربار ايستاده بود. چشم هايش به رو به رو خيره شده بود. انگار مى خواست رد هر جنبنده اى را خوب دنبال كند. خون بر باند سفيدى كه بر سرش بسته بود، نقش انداخته بود. از وضع زخم سرش پرسيدم. دست روى زخم گذاشت و گفت: چشم هام تار شده و سرم گيج مى رود. كاش ... شانه اش را فشردم و گفتم:
حيدرجان، پل را بايد تا صبح كه نيروها از آن مى گذرند نگه داشت. مى بينى كه كسى نمانده، شرمنده ام. سرش را پايين آورد و به سرعت نوار فشنگ تيربار را پر كرد. بعد سر بالا آورد و با لبخند گفت: خيالت راحت باشد فرمانده، تا آخرين نفس اينجا را از دست نمى دهم!
او را در آغوش كشيدم. گرم بود. زمزمه وار گفتم:
اجرت با سيدالشهدا (ع)
گفت:
خدا كند!
از خاكريز پايين آمدم. يخ زمين زير پايم خرد مى شد. در دور دست، حيوان زخم خورده اى ناله مى كرد. صدايش در تن شب خط مى كشيد.
چندقدمى هنوز دور نشده بودم كه خطى از آتش از دل دشمن تا سنگر حيدر كشيده شد. تيربار به صدا در آمد. خود را بالاى خاكريز كشاندم. حيدر سر بر گونى كنار تيربار گذاشته بود و انگشتش ماشه را مى فشرد. سر او را در دست گرفتم، خون از زير باند بيرون زد . گفتم: حيدرجان، بلند شو، مى خواهم بفرستمت عقب استراحت كنى. مگر نمى گفتى سرت گيج مى رود. چشم هايت تار شده. بلند شو برو بهدارى خط. سرت را خوب پانسمان كن كه اين جور خون از زخمش بيرون نزند. بلند شو حيدر، جان هر كه دوست دارى بلند شو. حالا كه وقت رفتن نبود. يه خط بود و يه حيدر كاظمى ... آن هم در اين موقع كه بايد تا صبح اين خط و اين پل را حفظ مى كرد، تو هم مرا تنها مى گذارى. اين رسمشه ... تو كه همين الان مى گفتى تا آخرين نفس مى ايستم و پل را نگه مى دارم . پس چى شد؟ چه زود قولت را فراموش كردى ... اما نه، خودم اجر ماندنت را از اباعبدالله (ع) خواسته بودم. و تو گفتى خدا كند و ديدى كه خدا چه زود دعايت را مستجاب كرد و اجر و مزدت را داد!
اشك هايم تمامى نداشت. سر حيدر را پايين آوردم و انگشتش را بر ماشه تيربار فشردم. گلوله هاى سرخ تا دل دشمن پيش رفت و آن را به آتش كشيد. احساس گرما كردم، انگار سرما به يكباره از آسمان و زمين دور شده بود. ستاره ها نزديك تر آمدند و ماه لبخند زد.
دشت از نو زنده شده بود، با خون؛ خون گرم حيدر. حيدر كاظمى
اصغر استاد حسن معمار
منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان