0

داستان های کودکانه

 
ebiram74
ebiram74
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : فروردین 1390 
تعداد پست ها : 168
محل سکونت : سمنان

داستان های کودکانه
جمعه 5 فروردین 1390  5:19 PM

من هميشه دنبال وِِِرد و چراغ جادو و غول چراغ و اين چيزها هستم .
يك روز آرزو مي كنم يك خرس بزرگ باشم كه مثل آدمها حرف مي زند و به مدرسه ميرود .
يك روز آرزو مي كنم كه مداد من جادويي شود و بدون اينكه من زحمتي بكشم ، يك نقاشي زيبا بكشد !
روز ديگر آرزو مي كنم ، يك درخت انار داشته باشم كه هر چهار فصل ميوه بدهد !
خلاصه آخرين بار آرزو كرده بودم كه يك كيمياگر و دانشمند بشوم !
همينطور كه داشتم فكر مي كردم ، ناگهان ديدم داخل يك آزمايشگاه بزرگ هستم كه توي آن پُر است از وسايل هاي آزمايشگاهي . بعد من با آزمايشهاي عجيب و غريب خودم ، گربه را تبديل به يك پرندة‌زيبا كردم . با ماكاروني ، ماري اختراع كردم و با معجوني كه درست كرده بودم در عرض چند دقيقه تمام درسهاي مدرسه را حفظ شدم .
بعد هم تصميم گرفتم ؛ دوستم ملينا را تبديل به يك گوسفند كنم .
معجوني درست كردم و ماجرا را برايش گفتم و او هم خيلي خوشحال شد و قبول كرد .
هنوز ، بيشتر از يك قاشق از معجون را نخورده بود ، كه يكدفعه تبديل به گوسفند سفيد پشمالو مي شد !
از اينكه مي ديدم ، آزمايش من دارد ، نتيجه مي دهد ، خيلي خوشحال بودم ، مادر و پدرم ، به سر و صورتشان مي زدند و مي گفتند : بچة مردم را به چه روزي انداختي ! بچه جان ، آخر با اين آرزوهاي عجيبت ما را به دردسر انداختي !
آرام سرم را پائين انداخته بودم ، زمزمه مي كردم ؛ من فقي مي خواستم معجونم را امتحان كنم ، من كه قصد بدي نداشتم !
يكدفعه صداي در بلند شد ، مادرم گفت : خدا مرگم بدهد ، مادر ملينا آمده دنبال دخترش ، حالا چه خاكي به سرم كنم ؟
من همينطور اشك مي ريختم ، يكدفعه چشم باز كردم و ديدم ، همسايه دارد تند تند در را مي زند و مي گويد : « گوسفند را آوردم سريعتر آماده اش كنيد ، كم كم حاج آقا هم از راه مي رسد !»
بله ، درست است ،‌ من همة آنها را خواب ديده بودم . امروز قرار بود آقاجو از مكه بيايد و گوسفند قرباني هم ، براي همين بود ، از بس ، بفكر گوسفند قرباني بودم ، اين خواب را ديدم

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها