0

داستان های کودکانه

 
ebiram74
ebiram74
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : فروردین 1390 
تعداد پست ها : 168
محل سکونت : سمنان

داستان های کودکانه
جمعه 5 فروردین 1390  5:17 PM

روزي روزگاري ، دختري مهربان در كنار باغ زيبا و پرگل زندگي مي كرد ، كه به ملكة گلها شهرت يافته بود .
چند سالي بود كه او هر صبح به گلها سر مي زد ، آنها را نوازش مي كرد و سپس به آبياري آنها مشغول مي شد .
مدتي بعد ، به بيماري سختي مبتلا شد و نتوانست به باغ برود . دلش براي گلها تنگ شده بود و هر روز از غم دوري گلها گريه مي كرد .
گلها هم خيلي دلشان براي ملكه گلها تنگ شده بود ، ديگر كسي نبود آنها را نوازش كند يا برايشان آواز بخواند .
روزي از همان روزها ، كبوتر سفيدي كنار پنجره اتاق ملكه گلها نشست . وقتي چشمش به ملكه افتاد فهميد ، دختر مهرباني كه كبوتر ها از او حرف مي زنند ، همين ملكه است ، پس به سرعت به باغ رفت و به گلها خبر داد كه ملكه سخت بيمار شده است .
گلها كه از شنيدن اين خبر بسيار غمگين شده بودند ، به دنبال چاره اي مي گشتند . يكي از آنها گفت : « كاش مي توانستيم به ديدن او برويم ولي مي دانم كه اين امكان ندارد ! »
كبوتر گفت : « اين كه كاري ندارد ، من مي توانم هر روز يكي از شما را با نوكم بچينم و پيش او ببرم . »
گلها با شنيدن اين پيشنهاد كبوتر خوشحال شدند و از همان روز به بعد ، كبوتر ، هر روز يكي از آنها را به نوك مي گرفت و براي ملكه مي برد و او با ديدن و بوييدن گلها ، حالش بهتر مي شد .
يك شب ، كه ملكه در خواب بود ، ناگهان با شنيدن صداي گريه اي از خواب بيدار شد .
دستش را به ديوار گرفت و آرام و آهسته به سمت باغ رفت ، وقتي داخل باغ شد فهميد كه صداي گريه مربوط به كيست ، اين صداي گريه غنچه هاي كوچولوي باغ بود .
آنها نتوانسته بودند پيش ملكه بروند ، چون اگر از ساقه جدا مي شدند نمي توانستند بشكفند ، در ضمن با رفتن گلها ، آنها احساس تنهايي مي كردند .
ملكه مدتي آنها را نوازش كرد و گريه آنها را آرام كرد و سپس به آنها قول داد كه هر چه زودتر گلها را به باغ برگرداند .
صبح فردا ، گلها را به دست گرفت و خيلي آهسته و آرام قدم برداشت و به طرف باغ رفت ، وقتي كه وارد باغ شد ، نسيم خنگ صبحگاهي صورتش را نوازش داد و حال بهتر پيدا كرد ، سپس شروع كرد به كاشتن گلها در خاك .
با اين كار حالش كم كم بهتر مي شد ، تا اينكه بعد از چند روز توانست راه برود و حتي براي گلها آواز بخواند .
گلها و غنچه ها از اينكه باز هم كنار هم از ديدار ملكه و مهرباني هاي او ، لذت مي بردند خوشحال بودند و همگي به هم قول دادند كه سالهاي سال در كنار هم ، همچون گذشته مهربان و دوست باقي بمانند و در هيچ حالي ، همديگر را فراموش نكنند و تنها نگذارند.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها