0

داستان های کودکانه

 
ebiram74
ebiram74
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : فروردین 1390 
تعداد پست ها : 168
محل سکونت : سمنان

داستان های کودکانه
جمعه 5 فروردین 1390  5:08 PM

يك مرد شكارچي ، چند روز پشت سر هم ، به شكار رفت و چيزي نتوانست شكار كند .
يك روز صبح زود از خواب بيدار شد و سوار اسب شده و به طرف كوهستان رفت ، تا يك گوزن شكار كند . هر چه كوهستان را گشت نتوانست گوزني پيدا كند ناچار شد كه به طرف صحرا برود .
وقتي كه به صحرا رفت ، آهوهايي را ديد كه به سرعت مي دوند و فرار مي كنند .
خيلي زود با اسبش به طرف آنها تاخت ، تا اينكه بعد از چند ساعت دويدن به آنها رسيد . اين آهوها بچه و مادر بودند ، با هر زحمتي كه بود يكي از آنها را گرفت .
توي دلش با خودش فكر مي كرد كه اگر امشب بچه آهو را بفروشد ، پول خوبي گيرش مي آيد . همانطور كه به سمت شهر مي رفت ، ناگهان ديد كه مادر آهو به دنبالش مي آيد و با ناله ، بچه اش را مي خواهد .
دلش سوخت و بچه آهو را رها كرد تا به پيش مادرش برگردد .
سپس مرد با دست خالي به خانه برگشت و در خواب ، رسول خدا را ديد كه به او مژرده ميدهد :
« به خاطر اين كار خوبي كه كردي و از فروختن بچه آهو منصرف شدي ، خدا از تمام گناهان تو گذشت ، هم در اين جهان خوشبخت خواهي شد و هم در آن دنيا ، بهشت نصيب تو مي شود . » خُب بچه هاي عزيز اين هم عاقبت مهرباني و انصاف .
نقل از تاريخ بيهقی

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها