جوانمرد
سه شنبه 2 فروردین 1390 12:38 AM
|
|
| -خب مادر دستت درد نكنه، مشك را بگذار اينجا. زن با پا مشك را نگه داشت كه نيافتد- به خدا شرمنده ام، مي بيني حال و روزم را. هرچه مي كشم از علي(ع) است. خدا ان شاءالله... -علي(ع)؟! مگر با تو چه كرده؟ -چه بگويم. او شوهرم را به جنگ فرستاد، حالا من مانده ام و چند تا يتيم. نمي دانم مرد بيرون باشم يا زن خانه. مرد نگاهش را دور خانه زن چرخاند. ساده و بهم ريخته بود. از قرار گرفتن اسباب كنار ديوار مي شد حدس زد كه چندوقت است در اين خانه گندمي آرد نشده. چيزي نگفت و بيرون آمد. صبح فردا با سبدي پر از غذا بازگشت، در را كوبيد، صدايي از دور پرسيد: كيستي؟ -همان كه ديروز مشكت را به خانه آورد. در را بازكن غذا آورده ام. زن در را باز كرد و به سبدي كه روي شانه مرد بود نگاهي انداخت، سر يك استخوان و گوشه كيسه آردي از آن بيرون زده بود سرخي رنگ گوشت از بين شبكه هاي حصيري سبد، چشم زن را نوازش كرد. -خدا خيرت دهد جوان مرد، نمي دانم چه بگويم ان شاءالله خدا از تو راضي باشد و خودش بين من و علي(ع) حكم كند، آخر اين... -امروز آمده ام در كارهاي خانه كمكت كنم. -به خدا راضي نيستم، زحمتتان مي شود. مرد داخل شد، سبد را پايين گذاشت، زن به خوراكي هاي داخل آن خيره شده بود. -تعارف را كنار بگذار بچه ها را نگه دارم يا نان بپزم؟ -حالا كه اصرار مي كني باشد، مراقب كودكان باش تا من خمير نان را آماده كنم. -مرد گوشتي را كه همراه آورده بود كباب كرد و لقمه ، لقمه به دهان كودكان يتيم مي داد و آرام مي گفت: بچه ها، علي(ع) را حلال كنيد! وقتي خمير نان آماده شد مرد تنور را روشن كرد و مشغول پختن نان شد. بوي هيزم و كباب بعد از مدتها دوباره در خانه پيچيد. زن همسايه كه از بوي غذا و صداي خنده كودكان تعجب كرده بود آمده بود سركي بكشد تا ببيند چه خبر شده. -همسايه، همسايه، خانه اي؟ چندبار بلند داد كشيد اما جوابي نشنيد. داخل شد به اين طرف و آن طرف نگاهي انداخت، مردي را ديد كه در گوشه حياط مشغول پخت نان بود. تعجب كرد- او ديگر كيست؟ مرد بي توجه به او سخت مشغول كار بود- انگار امير مؤمنان علي(ع) است! ولي نه، امكان ندارد، او اينجا چه مي كند؟ جلوتر رفت تا مطمئن شود- خودش است!!! ناگهان سراسيمه با دو دست پايين چادرش را جمع كرد و سريع داخل آشپزخانه دويد- همسايه! همسايه! چرا نشسته اي؟ صاحبخانه داشت كوزه ها را با آب مشك پر مي كرد. با ديدن حالت زن همسايه ايستاد. -عليك السلام، چه خبرت است- سلام، علي(ع) اينجا چه مي كند؟! -علي! مگر او اينجاست- آري، به خدا خودم ديدم. داخل حياط نان مي پزد- چه گفتي؟ نان مي پزد؟! رنگ صاحبخانه پريد. چشمانش را بست، آهي كشيد و با كف دست بر پيشاني اش زد. بدون آنكه چيزي بگويد كنار چهارچوب در رفت و به آن تكيه داد و مدتي به حضرت خيره شد. -چه شد؟ چرا اينطور مي كني؟ -هيچي. بعد دستش را با گوشه چادرش خشك كرد و به سمت اميرالمؤمنين راه افتاد. امام(ع) روي دو زانوي مبارك دولا شد و با يك دست نان برشته اي از تنور درآورد و روي نان هاي ديگر گذاشت. متوجه حضور صاحبخانه شد كه بالاي سرش ايستاده، نگاهش را بالا آورد. پارچه اي را كه به پيشاني اش بسته بود بالا برد و لبخندي زد. زن هم نگاهي به نان هاي برشته كنار حضرت كرد و با صدايي بغض آلود و ملتمسانه گفت:-ياعلي(ع) شما را به خدا مرا ببخشيد. از شما خجالت مي كشم. من اشتباه كردم، اصلاً متوجه نبودم. امام(ع) با دست خاك زانويش را تكاند، ايستاد و گفت: اي زن تو بايد علي را ببخشي. از اين كه نسبت به تو و كودكانت كوتاهي شده، تو علي را ببخش. بحارالانوار- جلد 9 حمزه معلي-- روزنامه کیهان |
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی