غديريه بند اول
جمعه 27 اسفند 1389 1:16 PM
غديريه
اي گلرخ دلفريب خودکام
وي دلبر دلکش دلآرام
شد وقت که باز دور ايام
گامي بزند موافق کام
برخيز تو نيز آسمان وار
يکروز بهکام ما بزن گام
بستان و بده بگو سرودي
برخيز و برو بيا بزن جام
چون خرمن گل به عشوه بنشين
چون سرو روان به جلوه بخرام
از شام به عيش کوش تا صبح
وز صبح به طيش باش تا شام
امروز بگو مگر چه روز است
تا گويمت اين سخن به اکرام:
موجود شد از براي امروز
آغاز وجود تا به انجام
امروز ز روي نص قرآن
بگرفت کمال، دين اسلام
امروز به امر حضرت حق
شد نعمت حق به خلق اتمام
امروز وجود پرده برداشت
رخسارهي خويش جلوهگر داشت
وقت است که باز جام گيريم
از لعل لب تو کام گيريم
آهوي رميدهي دو چشمت
رام ار نشود به دام گيريم
يک بوسه حلالوار از آن لب
گر ميندهي حرام گيريم
چشم تو به عشوه خون ما ريخت
از لعل تو انتقام گيريم
از گيسوي تو کمند سازيم
از ابروي تو حسام گيريم
از صفزده خيل مژگانت
فوجي سپه نظام گيريم
يک رويه بدين سلاح و لشکر
ملک دو جهان به کام گيريم
امروز که عيش قدسيان است
ما نيز قدح مدام گيريم
خورشيد مي و هلال ساغر
از دست مه تمام گيريم
يک ره به حرم يکي به دير است
ما زين دو بگو کدام گيريم؟
زهاد قدح ز حور و غلمان
ما از کف تو غلام گيريم
دستار دهيم رهن و جامي
از بادهکشان به وام گيريم
هم باده عليالرئوس نوشيم
هم بوسه عليالدوام گيريم
جبريل صفت بيا در اين بزم
ساغر بدهيم و جام گيريم
اين نغمه به روز و شب سراييم
وين زمزمه صبح و شام گيريم
از خلق جهان علي غرض بود
او جوهر و ماسوي عرض بود
بودند علي و ذات احمد
يک نور به بارگاه سرمد
چون عهد وجود گشت معهود
چون مهد شهود شد ممهّد
آيينه شکافت از تجلي
يک جلوه بتافت در دو مشهد
يک شمع فروخت در دو روزن
يک روح شد از دو تن مجسّد
عين هم و غير هم چه حرفي
کش خواني مد غم مشدّد
اين نکته نه من ز خود سرايم
کش خوانده خداي نفس احمد
اي کآينهاي تحير افزا
وي آينهي جمال سرمد
اسلام به نام توست برپا
ايمان به حسام تو مشيّد
اي وصف رخ تو بيتناهي
وي مدح لبت فزونتر از حد
تا روز ازل اگر به تکرار
تضعيف کنم حروف ابجد
از مدح تو يک ز صد نگويم
کاوصاف تو را نميتوان عد
هرگز نکند خدا قبولش
آنرا که تو از نظر کني رد
مهر تو اگر نبود در خلد
هرگز نشدي کسي مخلّد
قهر تو اگر نبود در نار
هرگز نشدي کسي موبد
زاهد همه ساله مست نامت
عارف همه روزه مست جامت
اي اسم تو اصل هر مسمّا
وي جسم تو جان جمله اشيا
وصف تو فزون ز حد امکان
مدح تو برون ز حد احصا
در مدح تو سورهايست ياسين
در وصف تو آيتيست طاها
مداح نبي، مديح قرآن
گوينده جناب حقتعالي
گيتي همه قالب و تواش روح
عالم همه صورت و تو معني
در کاخ دويي تو بودي اول
اين است بيان نقطهي با
از خصم تو گفت حق به قرآن
چندين به کنايه لات و عزّي
يک جلوه ز چهرهي تو تابيد
در بزمگه دني تدلّي
آنخال نهفته زير گيسو
چون ماه گرفته ليل يلدا
از مهر رخش گرفت پرتو
وز عکس لبش فزود لالا
تابيد به ممکنات نورش
گرديد عيان ذوات اشيا
از نقطه حروف يافت ترکيب
وز حرف خطوط شد هويدا
زين نقطه که بود قطب ايجاد
هرچ از کم و بيش گشت پيدا (هرچه از...)
زين بيش سخن نميتوان گفت
اين است کمال عقل دانا
زين تعميه عقل حيرت افزود
تا لعل تو حل کند معمّا
چون پاي خرد به گل فرو رفت
وز سر بگذشت آب دريا
اين سرّ نهان نگفته خوشتر
وين راز درون نگفته اولي
جبريل بريخت پر در اين کوي
گنجشک کجا و صيد عنقا
جايي که بسوخت بال جبريل
ما را دل و جان بسوزد آنجا
آنجا که عقاب پر بريزد
از پشهي لاغري چه خيزد؟!
روي تو که قبلهي صلوة است
مجموعهي عالم صفات است
عنوان تجلي ظهور است
ديوان کمال حسن ذات است
افزون ز مدارج عقول است
بيرون ز جهات ممکنات است
سردفتر مصحف وجود است
سرلوح کتاب کائنات است
جز مدح تو هرکه هرچه گويد
دانسته يقين که ترّهات است
ابروي تو قبلهي نماز است
گيسوي تو عروهي نجات است
لعل لب تو که خود معماست
حلّال جميع مشکلات است
زلف کج تو که خود پريشان
بيشائبه جامعالشتات است
بر لعل لبت مگر خط سبز
خضر از پي چشمهي حيات است
عهدي ز الست با تو بستيم
آن عهد هميشه باثبات است
نوشد ز لب تو کوثر آنکس
کز خط تو در کفش برات است
از چشمهي قند ميخورد آب
آن سبزه که نام او نبات است
وصف رخ تو نگفته خوشتر
اين راز نهان نهفته خوشتر
آيينهي کبريا علي بود
مرآت خدانما علي بود
پيري که به بر نمود تشريف
از خلقت «هلاتي» علي بود
شاهي که به سر نهاد ديهيم
از افسر «إنّما» علي بود
هر نامه که شد فرود از حق
در مدحت مرتضي علي بود
هر جلوه که کرد چهرهي دوست
بر خاطر اوليا علي بود
هر نامه که از خداي، جبريل
آورد به مصطفي علي بود
يک حرف بسست اگر کسي هست
در خانه که حرف با علي بود
آن نقطهي «با» که پيش يکتا
پشتش به دعا دوتا علي بود
با ختم رسل عيان و پنهان
با ساير انبيا علي بود
مقصود ز طوف حج و عمره
وز کعبه و از مني علي بود
مطلوب ز رکن زمزم و حجر
از مروه و از صفا علي بود
بر موضع خاتم نبوت
آن کس که نهاد پا علي بود
...
کام همه را روا علي بود
درد همه را دوا علي بود
دستي که بهجود، کشتي نوح
آورد به استوا علي بود
آن کو به خليل، نار نمرود
بنمود گل و گيا علي بود
آن حرف ندا که گفت يونس
در ظلمت بحر «ياعلي» بود
آن کس که به دستش از دل حوت
ذوالنون بشد رها علي بود
آن کس که عصا به دست موسي
بنمود چو اژدها علي بود
آن کس که به نام اوست بسمل
بر مصحف اصطفا علي بود
بر قلب ولي که عرش رب است
آن کس که «قد استوي» علي بود
بر دوش نبي که برتر از عرش
آن کس که نمود جا علي بود
آن کش به احد نمود احمد
از «ناد علي» ندا، علي بود
شايستهي «هل اتي» علي بود
زيبندهي «لافتي» علي بود
هم اول و مبتدا علي بود
هم غايت و منتها علي بود
آن کش به کتاب حضرت حق
فرمود به حق بنا، علي بود
آن شه که قبول خواهد از لطف
فرمود مديح ما علي بود
اين مدح بخورد ماست ورنه
کي در خور سرتقي علي بود؟
آن پرده فکن که پرده برداشت
از «لوکشف الغطا» علي بود
گر پرده ز چهره برفکندي
گفتي همه کس خدا علي بود
بيپرده بگو علي خدا نيست
ليکن ز خداي هم جدا نيست
يا من هو اولٌ و آخر
يا من هو باطنٌ و ظاهر
يا من هو شاهدٌ و مشهود
يا من هو غائبٌ و حاضر
يا من هو طالبٌ و مطلوب
يا من هو حاضرٌ و ناظر
يا من هو ساکنٌ و ثابت
يا من هو سائرٌ و دائر
يا من هو فاتحٌ و خاتم
يا من هو غالبٌ و قاهر
يا من هو عالمالخفيّات
يا من هو سامعالسّرائر
يا من هو صارف البليات
يا من هو واقفالضمائر
في مدحک ليس تکفي الأقلام
في وصفک لاتفي المحابر
ماقلت من المديح شيئاً
و أسود صحائف الدفاتر
آن نقطه تويي که ميزند دور
بر گرد تو اين همه دواير
آن چهرهي تو نهان و ظاهر
در روي مجالي و مظاهر
اين دفتر ما به آخر آمد
وصف تو نميرسد به آخر
در روي تو از هدي اسارير
در موي تو از خدا سرائر
گيسوي تو همچو ليل يلدا
ابروي تو همچو صيف شاهر
ها وجهک في دجي الظفائر
ها خدّک في عمي الغدائر
کالشمس بدت من السحائب
کالبدر أنار في الدياجر
بند بيست و دوم (خطاب به حضرت صاحب ارواحنا فداه)
مهر رخ تو نهفته تا چند؟
راز دل ما نگفته تا چند؟
آن نرگس نيمهخواب مخمور
چون بخت حبيب خفته تا چند؟
آن مهر وفا به ابر تا کي؟
وان بدر صفا گرفته تا چند؟
در سينه دل حبيب بيدل
از آتش هجر تفته تا چند؟
بگذشت هزار سال افزون
در پرده مه دو هفته تا چند؟
روي تو نديده واستانت
هر صبح مژه نرفته تا چند؟
گفتي و شنفتي و نديديم
اين گفته و اين شنفته تا چند؟
روي تو تمامتر ظهوريست
ناديدن ديده از قصوريست
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی