0

توجیه منطقه

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

مبارزه با شعائر حسینی
پنج شنبه 26 اسفند 1389  11:52 PM

ما منطقه را زیر نظر گرفته بودیم ، در آن لحظه یک جنگنده عراقی از فراز سرمان سریع گذشت و بسوی مواضع ایرانیها رفت، در ضمن واحد تانک هاي ما اشتباها چندین بار به جای زدن خاکریز ایرانیها اقدام به گلوله باران مواضع خودی کرد . این اشتباه در آن روز کرارا اتفاق افتاد بطوریکه نیروهای خودی بناچار مجبور به ترک مواضع خود شدند ، البته پرتاب گلوله های تانک های عراقی به مواضع ما ، آسیبی به ما نرساند ، زیرا آن منطقه صخره ای بود و از طرف دیگر گلوله های خمپاره کالیبر 80 مدام در وسط محوطه ها به زمین می خورد .

در ساعت 2 بعد از ظهر ، همان سربازي که قبلا پسته سرباز شهید ایرانی را به سربازان خودی تعارف کرده بود در اثر اصابت یک گلوله خمپاره کشته شد . ترکش گلوله به تمام بدنش اصابت کرده بود ، سربازان ما جسد متلاشی و خونی او را در کنار ارتفاعات کله قندی به خاک سپردند . بی شک ما نمی توانستیم معمای اینگونه مرگهای تلخ را بگشاییم . در اینجا مرگ چهره انسانها را به کلی دگرگون ساخته و شما را در حیرت و ناباوری گنگی فرو می برد. آری در اینجا انسانی که تا چند لحظه پیش با او گپ می زدیم و چای می خوردیم ، غفلتا با یک گلوله به یک مشت گوشت خونی مبدل می شود ، تعداد کشته ها لحظه به لحظه افزایش یافته و حتی منطقه استقرار گردان سیبل گلوله های ایرانیها شد .


البته یکی از دلایل این نشانه گیری دقیق می تواند بخاطر اطلاعات پنج سرباز فراری به نیروهای ایرانی باشد . در اثر افزایش حجم آتش ایرانیها ماشین فرمانده گردان آتش گرفته و تعدادی قاطر در حوالی ما نیز از پای در آمدند .


از محل استقرار ما ستونهای دود به آسمان بر می خاست و همین دودهابه ایرانیها کمک می کرد که نشانه گیری خود را دقیق تر نمایند .


آنروز در میان دود و آتش و گلوله تا شب بودیم . آب تانکرها تمام شد ، هنوز هم امید به شکستن محاصره نداشتیم ، تعداد سه سرباز از واحد ما از شدت فشار روحی و عصبی قادر نبودند روی پای خود بایستند لذا آنها با حالت دراز کش در سنگر قرار گرفته بودند .


این مساله را به فرمانده مافوق اطلاع دادیم و او یک پزشکیار به محل تجمع ما فرستادند .


شب هنگام از فرمانده تقاضای روشن کردن تلویزیون را کردم . ما یک تلویزیون کوچک داشتیم که آنرا با استفاده از باطری ماشین روشن می کردیم ، تلویزیون فیلمی در مورد استقبال صدام از گروهی که گفته می شد جنس و کالا به جبهه هدیه می کردند ، پخش می کرد .


صدام با چهره زرد و لبخند غیر طبیعی خود با گروههایی از مردم که به زور جیب آنها را خالی می کردند ، خوش و بش می کرد .


در پایان روز ششم ، من پاک از نجات خود مایوس شده بودم . شب هفتم با اضطراب و بی خوابی و لاقیدی به اطراف خود نگاه می کردم . وقتی مرگ در چشم انسان عادی شود دیگر هیچ چیزی ارزش ندارد .


من در میان اجساد کشته شدگان عراقی می پلکیدم و همانجا بر دودمان صدام و اطرافیان نفرین و لعنت نثار می کردم .


همه دنیا می داند که این صدام بود که جنگ ناخواسته را به ایرانیها تحمیل کرد . اکنون نیز ایرانیها از حقوق زنان و مردان و قربانیان جنگ تحمیلی دفاع کرده و تاوان خرابی شهرها و روستاهایشان را از احزاب بعث عراق می گیرند و خواهند گرفت  .


از ساعت 12 به بعد برای رفع خستگی مقداری خوابیدم اما در ساعت 5/ 2 بعد از نیمه شب صفیر گلوله ها مرا از خواب پراند با سرعت از جا برخاستم و به نزدیک صحنه نبرد رفتم ، از هر طرف گلوله های تک تیر و رگبار شلیک می شد . دوباره برای تکمیل خواب ناتمام به بستر خواب بازگشتم .


صبح که از خواب بیدار شدم خیلی تشنه بودم ، شب آنروز  در رویا دختری از محله مان که نامش ایران بود را در خواب دیدم . دیدم که او که سه ضربه پیاپی به من زد ، من آن ساعت تعبیر این رویا را .نمی دانستم . مقداری آب خوردم و بعد تقاضای آب بیشتری کردم گفتند : آب جیره بندی شده است .


از اول جنگ شلیک گلوله های خمپاره و توپ ایرانیها به شدت شروع شد ، ما قادر به جابجایی نبوده و منطقه ما کاملا در تیررس گلوله های ایرانی بود . جای جای محل تجمع ما گلوله فرود می آمد . در این میان محل استقرار فرمانده از مواضع ما قویتر و آسیب ناپذیر تر بود ، موضع فرمانده در میان یک شیار تند که صخره ای در برابر آن قرار گرفته بود تعیین شده بود . ما نیز به ناچار در پشت و در کنار این محل موضع گرفته بودیم . در واقع ما در شکم شیار و صخره با حالت دعا و بیم و امید ایستاده بودیم و هر لحظه احتمال سقوط گلوله از فراز سرمان را می دادیم . صفیر گلوله های ایرانی ها که از بالا و کنار ما بی محابا می گذشت وجدان خفته ما را بیدار کرده و یک نوع احساس بازگشت به خویشتن در خود می کردیم .


در همانجا بی اختیار از امامان معصوم استمداد می طلبیدیم سربازان بی اختیار ( یا علی ، یا حسین و یا ابوالفضل ) می گفتند .


ما در وقت خوشی هیچ وقت به یاد امامان خود نمی افتادیم . آدم در بغداد با پرداخت 20 الی 30 تومان می توانست به زیارت کربلا برود . اما عراقیها در زمان آسایش امامان را فراموش کرده اند .


من معتقدم که زمان پیشی گرفته و ما از امامان معصوم فاصله گرفته ایم . بعثیها اصولا مخالف امامان بوده و هستند ، آنها در مبارزه پیگیر خود با شعائر اسلامی بویژه با امام حسین (ع) از انجام هیچ گونه خباثتی غفلت نورزیده اند .


اماکن و تکایای حسینی را بستند و به مردم اجازه برگزاری مراسم عزاداری و سوگواری محرم را ندادند . بعثیها برای جلوگیری از شورش مردم گفتند که در هر شهری تنها یک محله مجاز به برگزاری مراسم محرم است . همچنین آنها زیرکانه از مردم خواستند که به معاویه و یزید دشنام ندهند .  البته برای این تقاضای نامشروع خود می گفتند که یزید و معاویه نیز امیر المومنین بوده اند ! صاحبان منابر حسینی معترضانه می گفتند که پس ما به جای قاتل امام حسین چه کسی را معرفی کنیم . بعثیها در جواب آنها چنین مساله ای را توجیه می کردند که : اصولا چه لزومی دارد که در بالای منبر قاتل امام حسین معرفی شود . آنها به صاحبان منابر حسینی می گفتند که تنها بدین نکته اشاره کنند که امام حسین در روز عاشورا کشته شد . خوب به یاد دارم که یکی از مامورین بعثی که متصدی مبارزه با شعائر حسینی بود بر اثر برق گرفتگی به هلاکت رسید .


این خاطرات همچون نوار فیلمی در ذهنم می گذشت . در حقیقت راه امام حسین (ع) کاملا روشن بوده و پیروان واقعی امام حسین (ع) گام به گام در پشت اهداف مقدس او حرکت می کنند . من در اینجا به یاد شعر جالبی افتادم :


مرگ ما  را زنده می کند


زخم و پیروزی ما را بیدار می کند


هرگزملتی گمراه نشود و یا نمیرد


چنانچه پیام حسین آویزه گوش کند

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها