ارتفاعات بلغه و مرگی سخت ( بخش سوم)
پنج شنبه 26 اسفند 1389 11:47 PM
کارها چطور پیش می رود سروان !
تا این ساعت خوب پیش رفته و نیروهای ایرانی به خطوط ما نزدیک شده اند .
احتیاج به پشتیبانی دارید ؟
بله قربان . خطوط اول ما با نیروهای ایرانی درگیر بوده و تا الان مقاومت کرده اند .
اگر احتیاجی به پشتیبانی توپخانه ای یا هوایی دارید ، آماده است .
ما پیروز می شویم جناب فرمانده ؛ نیروهای ایرانی شکست خواهند خورد .
بلافاصله در پایان گفت و گو ، نیروهای اسلام ، به خطوط اول ما حمله کردند و این موضوع را فرماندهی نمی دانست . ایرانیها با پیشروی سریع ، به طرف مواضع دیگر به راه افتادند و تمام تلاش آنها این بود که قبل از صبح ، اهداف خود را به تصرف در آورند . هنگامی که نیروهای ایران به اولین مواضع ما رسیدند ، من با سرهنگ ستاد نبیل الربیعی که فرمانده عملیات ارتفاعات بلغه نیز بود ، تماس گرفتم :
قربان ! ... شما با حمله سنگین ایرانیها ، نیروهای خط اول عقب نشینی کردند .
چرا عقب نشینی کردید ؟
قربان ! با تصمیم نظامی من عقب نشینی کردیم . من موقعیت را سنجیدم و دستور عقب نشینی را صادر کردم .
از جا در رفت و فریاد زد :
تو کی هستی ؟ تا چه رسد به اینکه موقعیت را بسنجی ؟ آیا ما اینجا نشسته این که گوسفند ها را چوپانی کنیم ؟ تصمیم عقب نشینی نیروهای خط اول ، تصمیمی است که شخصا عواقب آن را به گردن خواهی گرفت و من درخواست تشکیل شورای تحقیقی برای روشن شدن آن خواهیم کرد .
این آخرین مکالمه با فرمانده عملیات بود که صدای تف انداختنش را در بیسیم شنیدم و به زبان آوردن سخن مشهورش : نادان !
نیروها که یک به یک کشته می شدند . صدایی شنیدم . به طرفش که نزدیک شدم ، دیدم بیسیم چی ام است . او خواهش کنان می گفت :
قربان خواهش می کنم ! قربان ، می خواهم با شما بیایم ... مرا رها نکنید ... من خواهم مرد ، قربان !
در حالی که او نفس نفس می زد ، با قدرت ، خودم را از دستش جدا کردم و خطاب به نیروهایم فریاد زدم :
بجنگید ! بجنگید ! بارک الله ! نیروهای احتیاط از راه می رسند .
هواپیماهای نیروهایی هم خواهند آمد .
نیروهای ایرانی با بالا آمدن از کوه به طرف مواضع مرکزی ما در حرکت بودند ، در حالی که نیروهای احتیاط هنوز به منطقه نرسیده بودند . تعدادی کشته شدند و برایم مشخص شد که سربازان قصدی در سر دارند . من به کمین آنها نشستم و هر سربازی پا به فرار می گذاشت ، یک گلوله از پشت نصیبش می شد و بدون اینکه وصیت کرده باشد ، به قتل می رسید و من به هر کس که قصد فرار داشت ، رحم نمی کردم و چه بسا همین کار ، بعدها می توانست از من شفاعت بکند .
تا ساعت دوازده نیمه شب ، تعداد کشته ها از 70 نفر گذشته بود . این کشته ها باعث تاخیر افتادن کارهای سربازان شده بود و عامل روانی در سقوط روحیه سربازها به حساب می آمد .
هنگامی که سربازها ، دوستانشان را در برابر خود می دیدند که بدون بازگشت به خانه هایشان بر روی زمین افتاده اند ، پی می بردند که آنها نیز با همین سر نوشت رو به رو خواهند شد و این تفکر منطقی ، بخش وسیعی از ذهم سرباز عراقی را در بر گرفته بود و با هر شرایطی در می افتاد تا سالم از جبهه جان به در ببرد .
من از اطلاعات سری خبر دار شدم که پنج سرباز توطئه ای برای ترور من ریخته اند تا هنگ از شر دستورهایم خلاص شود . پس بلافاصله رگباری به طرف آنها شلیک کردم .
همچنین سه نفر دیگر را کشتم . آن سه عبارت اند از :
سرجوخه محمد حسین البصری ، بیسیمچی .
گروهبان حسین عبد الله الشادی ، راننده .
حیاوی مطلک فتان ، امدادگر هنگ .
چون این سه از جایگاه و موقعیت من در هنگ آشنا بوده و از اسرار هنگ نیز سر در آورذه بودند ، شک نداشتم که در صورت عقب نشینی ، دشمنان حقیقی من خواهند بود و با توجه به احساسات میهن پرستانه ، مرا تکه پاره خواهند کرد .
در ساعت یک ، از پانصد نیرو ، فقط صد و پنجاه نفر در هنگ باقی مانده بود . من با فرماندهی تماس گرفتم ، موقعیت نظامی را که لحظه به لحظه بدتر می شد ، برایشان شرح دادم . آنها به من گفتند :
عقب نشینی نکن ! نیروهای کمکی می رسند .
و بعد دستورهایی مبنی بر پوشیدن لباس ضد شیمیایی صادر شد .
فهمیدم فرماندهی برای بر طرف کردن اشغال نظامی منطقه ، به ضربه شیمیایی پناه برده است . ماسک را به صورتم زدم . گازی که به کار گرفته شده بود ، گاز اعصاب بود .
به نظر می رسید که این ضربه نیز بر روحیه ارتش اسلامی بی تاثیر بود و آنها همچنان به پیشروی خود ادامه می دادند .
ما با فرماندهی تماس داشتیم . از صحبتهای درگوشی شنیدم که نیروهای کماندویی تحت امر سرهنگ علی حسین عقب نشینی کرده اند . موضوع برای خود من نیز روشن شد ؛ اما دستور عقب نشینی را صادر نکردم .