ارتفاعات بلغه و مرگی سخت (بخش چهارم )
پنج شنبه 26 اسفند 1389 11:46 PM
در تاریکی ، آن سرباز که جبار اسدی نام داشت ، تمام نیروهایش را با سختی به کار انداخت تا مرا از چنگ مرگ نجات دهند و بهای این کارش ، به سلامت گذشتن از خطوط مرگ بود که فرماندهی در پشت سر ما ایجاد کرده بود .
سربازان من بدون فرماندهی می جنگیدند . آنها تصور می کردند که من هنوز در کنارشان هستم . در حالی که از شدت درد پا و خونریزی زیاد به خود می پیچیدم ، لحظه به لحظه از سنگرم دور تر می شدم . جبار اسدی ، کمک های اولیه را برایم انجام داد ؛ اما خونریزی – کمتر از قبل – ادامه داشت . همزمان با خونریزی ، دردها و غمها و افکار بسیاری پیرامون سرنوشتم در ذهنم جولان می کرد . جبهه شاهد شدید ترین درگیریها بود و گاه گاه گلوله هایی نزدیک ما به زمین می خورد . من به آن سرباز پافشاری کردم که مرا رها کرده ، خودش را از این محاصره بزرگ نجات دهد ؛ اما جبار اسدی با اشاره به اینکه خواهان خود کشی نیست ، آن را رد می کرد . او می دانست که کمترین برآورد از بهای بازگشتن ، مرگ است . به همین دلیل با کمال قاطعیت گفت :
قربان ! من تا پای مرگ ، شما را ترک نخواهم کرد .
به خطوط اعدام نزدیک شدیم . آمبولانسها ، مجروحها و کشته های ما را منتقل می کردند . صداهای بلند انفجار ، تنها صدای اصلی بود که در منطقه پخش شده و مشخص بود . از دور ، مواضعم را دیدم که منهدم شده و صداهای الله اکبر ، خمینی رهبر فضای پر از گلوله را می شکافد .
به جباراسدی گفتم :
چه شده ؟
در حالی که گریه می کرد ، گفت :
جناب فرمانده !مواضع ما منهدم شده و سربازانمان کشته شده اند . قربان ، گویا راه نجات آنها در اسارت است .
چقدر در آن روز خوشحال بودم . برایم روشن بود که این وضعیت ، توجیه خوبی است برای عقب نشینی ام . من این طور تصور می کردم که ناگهان شنیدم : الله اکبر ، خمینی رهبر .
گفتم :
چه شده ؟ جبار ! ما در محاصره ایرانیها قرار گرفته ایم ؟
با ترس در آمد که :
بله قربان ! انگار ایرانیها به طرف مقرهای عقبه ما در حرکت هستند .
ما در همان حالت ، در قله یکی از کوهستانها تا صبح باقی ماندیم و شاهد حرکات سریع رزمندگان اسلام بودیم . در همان لحظات ، درباره پناهندگی با خودم صحبت می کردم ؛ اما تصمیمی آمد و مانع پناهندگی شد ؛ باز هم تصمیم شخصی . من نمی خواستم هتل الرشید و صحنه های سرخگون آن را از دست بدهم . با دختر پپر جوانی در منطقه مسکوتی ام رابطه داشتم و امیدوار بودم که با او ازدواج کنم ... و این توجیه ها ، سدی در برابر پناهندگی من به رزمندگان اسلام قرار گرفت . صبح هنگام ، نیروی هوایی ما با قدرت به بمباران مواضع رزمندگان اسلام ادامه داد و ما از نزدیک چگونگی بمباران نیروی هوایی را دیدیم و حتی دیدم که از سلاح شیمیایی نیز استفاده کردند که به شکل توده ابر در فضا اوج می گرفت . من ماسک مخصوصم را در آورده ، پس از آنکه آن را به اندازه صورتم قرار دادم ، به چهره زدم ؛ اما جبار اسدی ، ماسکش را گم کرده بود . به او گفتم :
اشکالی ندارد ! مهم این است که فرمانده ات نجات پیدا می کند !
گفت :
بله ، قربان . ما برای خدمت به شما و رئیس جمهور آفریده شده ایم .
نیروهای اسلامی با بلند گو فریاد می زدند : شیمیایی ! شیمیایی ! و از امکانات خوبی نیز برخوردار بودند . آنها به شکل زیبا و خوبی مبادرت به انتقال نیروهای پشتیبانی کرده ، همچنین مجروحانشان را تخلیه کردند .
با تغییر جهت باد و وزش آن به سوی ما ، آن سرباز مظلوم - جبار اسدی – فریاد می زد :
قربان ، خواهش می کنم !قربان ، ماسک را برای یک لحظه می خواهم !
سرش داده زده و گفتم :
لعنتی ! می خواهی فرمانده ات بمیرد ؛ پس در ارتش چه یاد گرفته ای ؟ کجاست دوستی نسبت به فرماندهان ؟
با افتادن به دست و پا گفت :
قربان ... خواهش می کنم !... قربان ، شیمیایی ! به دوست و دشمن رحم نمی کند ... خواهش می کنم قربان !
صورتش زرد شد ه بود و پاهایش شروع کرد به لرزیدن . فهمیدم که گاز اعصاب به او رسیده است ... گردنش ر ا به طرفم چرخاند و زبانش را با قدرت گاز گرفت ... خون خشکی از بینی اش بیرون زد ... لحظات سختی بود ... این مرد ، کسی بود که مرا از مرگ نجات داد ، و حالا در برابرم به خود می پیچد و با تلخی ، جام مرگ را جرعه جرعه سر می کشید .
با او خداحافظی کرده ، به راه افتادم .منطقه ، لباس جدیدی که همان گاز شیمیایی و پیامدهایش هست ، به تن کرده بود .
دو تن از نیروهای بسیجی به طرفم تیر اندازی کردند ... در کتفم گرمایی را احساس کردم و بر روی زمین افتاده ، غلتان به دره سقوط کردم ... و بیهوش شدم . ایرانیها فکر می کردند که من کشته شده ام .
شب از راه رسید ... نیروهای ما به طرف مواضع رزرمندگان اسلام پیش می رفتند . در آن وضعیت دنیا در چشم هایم پر از غصه و اندوه بود ... همه چیز را به دیده حقارت نگاه می کردم .. لباس کماندویی نظامی ام به خاطر گل و لای فراوان و خون خشک شده ، به بدنم چسبیده بود . صورتم هم به خاطر گل و لای ، حالت وحشتناکی به خود گرفته بود !
آهسته و زیر لب می گفتم : آب ! ، اما هیچ کس صدایم را نمی شنید . غیر از صداهای پراکنده ای که از شلیک های سبک و سنگین در فضا طنین انداخته بود ، نه انسانی وجود داشت و نه مخلوقی . گفتم :
تف بر این زندگی ! لعنت بر تو ، صدام ! لعنت بر تو و همه بعثی ها !