0

قضاوت

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

قضاوت
پنج شنبه 19 اسفند 1389  1:11 PM

سالها بود میشناختمش. آنقدر به او اعتماد داشتم، از چشمانم بیشتر. وقتی آن راز را به او گفتم، میدانستم به کسی نخواهد گفت. اما من که به او اعتماد داشتم، پس چرا دلم اینقدر شور میزد؟ دوباره به او زنگ زدم و ازش خواهش کردم (برای بار هزارم) که لطفا بین خودمان بماند و او هم گفت: مگر تو به من شک داری؟ خیالم آسوده تر شد. اما نه!!! ته دلم یه جورایی احساس می کردم این موضوع به زودی فاش خواهد شد. به چشم زخم خیلی اعتقادداشتم و می ترسیدم اگر دیگران بفهمند آن را از دست بدهم. من که ماهیانه صدهزار تومان حقوق می گرفتم و می بایستی خرج چهار خواهر و برادر و مادر مریضم را می دادم، به طور غیر منتظره ای در بانک برنده یک واحد آپارتمان شده بودم! با خودم فکر کردم اگر این اپارتمان را بفروشم و یک آپارتمان کوچکتر بخرم، می توانم تا مدتها خانواده ام را تامین کنم.
دوست نداشتم اطرافیانم پی به این موضوع ببرند، چون ممکن بود از من توقع بی جا داشته باشند، ولی آن روز صبح یکی از همسایه ها را دیدم که جلو آمد و به من تبریک گفت و پرسید: خوب مثل این که یک همسایه خوب را داریم از دست میدهیم!!! آنقدر تعجب کردم که فقط جای دو تا شاخ روی سرم خالی بود!! هیچی نگفتم، سریع به اولین تلفن نزدیک شدم و به دوستم زنگ زدم و هر چه به دهنم می رسید نثارش کردم. بنده خدا هر چه قدر قسم می خورد که مگر چی شده؟ لطفا توضیح بده.. من بیشتر عصبانی می شدم. وقتی دیدم تقریبا همه اهل محل از موضوع باخبرند، درصدد بر آمدم که بفهمم موضوع از کجا آب می خورد؟!
در نهایت فهمیدم که بانک مورد نظربر روی پرده ای نام مرا نوشته و به من تبریک گفته است. فکر این جایش را نکرده بودم!! چه قدر زود قضاوت کردم، دوست چندین ساله ام را به خاطر یک قضاوت عجولانه از خودم رنجاندم!!!


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها