دختر نابینا
جمعه 13 اسفند 1389 3:49 PM
چندین سال پیش، دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود.او از همه نفرت داشت الا نامزدش . روزی ، دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ، آن روز ، روز ازدواجشان خواهد بود. تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند. آن گاه بود که توانست همه چیز ، از جمله نامزدش را ببیند. پسر شادمانه از دختر پرسید : آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟ دختر وقتی که دید پسر نابیناست ، شوکه شد ! بنابراین در پاسخ گفت: "متاسفم، نمی توانم با تو ازدواج کنم ، چون تو نابینایی ." پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت، سرش را پایین انداخت و از کنار دختر دور شد. بعد رو به سوی دختر کرد و گفت :"بسیار خوب ، فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی ".
« سعادتمند کسی است که از هر اشتباه و خطایی که از او سر می زند، تجربه ای جدید به دست آورد »
سقراط