0

...

 
nashenas
nashenas
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 97
محل سکونت : البرز

...
چهارشنبه 11 اسفند 1389  6:52 PM

یک شبنم ، این است آن منی که از سالهای دراز
از نخستین روزی که به خویش چشم گشودم،بر دوش کشیده ام.
و از گرماها و سرماها و شکست ها و پیروزی ها وسفرها و حضرها و شادی ها و غم ها گذشتم و گذراندم و آوردم.
بعد از آن همه سالها اینک تنهای تنها و اکنون کارم سفر است و تنهاترین مسافرم.
در زیر کوله باری سنگین از این تنهایی و سفر ، پشتم خم گردیده و استخوانهای قلبم به درد آمده است.
و می روم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است
و از هر منزلی تا منزل دوردست دیگر لحظه ای است.
و اینچنین من باید صد هزار،میلیون ها لحظه را طی کنم تا برسم به یک روز
یا یک شب، روزی از روزها،شبی از شبها،
خواهم افتاد و خواهم مرد،اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم ،تا هر چه دیرتر بیفتم.
هرچه دیرتر و دورتر بمیرم.
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه، پیش از آنکه می توانسته ام بروم،
بمانم،افتاده و جان داده باشم.
دوست دارم به یاری این سفر از این منزل از این لحظه ها و از این خاطرات هرچه دورتر و دیرتر بروم و بمیرم ، همین...

تنها مقصود ما در زندگی عشق ورزیدن به یکدیگر است اگر از عهده این مهم بر نمی آییم حداقل بکوشیم تا یکدیکر را نیازاریم...

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها