من آن مرغم
سه شنبه 10 اسفند 1389 4:20 PM
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام ، کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر ، نه پایی داشتم در گِل
به دست خویش کردم ، این چنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع نا پسند خود ، گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
عشق معجون غریبی است. همان قدر که می تواند کشنده باشد ، قادر است اکسیر زندگی هم باشد و همان قدر که زجر مردن از عشق ، نفس بُر و خرد کننده است خونِ گرمی که از آن توی رگهای آدم جاری می شود ، زندگی دوباره ای است که جوان و پیر نمی شناسد و قلب آدم را ، در هر سنی ، نا خود آگاه در برابر خدا وندی که خالق عشق است ، خاضع می کند و شاکر. خدایی که در چشم به هم زدنی می تواند بدبختی ها را خوشبختی کند و زندگی ها را زیر و رو.
ارزش وصل نداند مگر آزرده هجر
مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.