لاجرم هر گونه سلوك در خط سیر رهایی از خود تواضع انسان را مطالبه میكند .تواضع نشانه جلوه عشق و محسوب است در واقع صورت تجلی او عبارت بود از عظمت كبریا-كبریا و عظمت سلطان العلمایی.
این طرز تلقی از انسان و عالم جهان بینی مولانا را بر غایت انسان ـدر واقع غایت اندیشه كه جوهر انسانی است.و همچنین بر تقدم آنچه مجرد اندیشه اوست بر جمیع عالم مبتنی نشان میدهدودر عین حال اشارت به تحولی كه دایم غیر مجرد را مجرد و واقعیت محدود را به واقعیت مطلق تبدیل می كند به جهان هستی مولانا صبغه معنی گرایی شدید و پویایی دیالكتیك قابل ملاحظه می بخشد.بعضی صاحبنظران حتی كوشیده اند این تحول دیالكتیك گونه مولانا را تقریری مشابه از اندیشه یی كه در تعلیم هگل آلمانی هست فرا نمایند.
اینكه هگل با چیزی از اندیشه مولانا پاره های آشنایی داشته است نكته ایی ست كه لااقل دایرة المعارف فلسفی خود او در این باب جای تردید باقی نمی گذارد ،اما قول مولانا در مقدمه و نتیجه بیش از آن با تعلیم هگل فاصله دارد كه تصور ارتباطی بین آنها را قابل تأیید نشان دهد .
دنیایی كه مولانا سیر روحانی خود را،وتمام عالم تكامل مستمر و تحول بی وقفه خود را در آن طی می كنند دنیای تحول است ،دنیای تنازع بین اضداد و تضد بین آكل ومأكول است .پس هر جند سلوك روحانی از تبتل حاصل می شود ،لازمه آن قطع پیوند با عالم نیست با تعلقات است .سالك طریق اگر ملك عالم را هم در تسخیر خویش دارد با چنان بی تعلقی بدان می نگرد كه ملك عالم را لاشی می یابد و از دست دادنش ذره ای دغدغه ونگرانی در وی به وجود نمی آورد.
مولانا عشقی را كه خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساری می دید از این رو به همه ذرات عالم عشق می ورزید نگاه او گرم وگیرا بود ودر چشمهایش خورشید پاره ها لمعان داشت.كمتر كسی می توانست این چشمهای درخشان وان نگاه سوزان را تحمل كند .به كسانی كه با این حال،عاشقانه محو دیدار او میشدند و چشم در چشم وی می دوختند خاطر نشان می كرد كه او همین جسم ظاهر نیست چیز دیگراست و لاجرم او آن جسمی كه به چشم یاران در می آید نیست ذوقی است كه در سخنان او مواعظ وامثال او ودر غزلهای عاشقانه اوست و این همه در باطن یارانش پرتو می اندازد.