مریدان ساده دل که تکیه گاه روحی خود را از دست داده بودند، زبان به
عذر و توبه گشودند و قول دادند که اگر شمس دیگر بار به قونیه باز آید از خدمت او کوتاهی ننمایند و زبان از تشنیع و تعرض بربندند. براستی هم پس از بازگشت شمس به قونیه منکران سابق سر در قدمش نهادند. شمس عذر آنان را پذیرفت. محفل مولانا شور و حالی تازه یافت و
گرم شد.
مولانا
در این باره سروده است:
شـمـس و قـمـرم آمـد، سمـع و بـصـرم آمــد
وآن
سیـمـبـرم آمـد، آن کـان زرم آمـد
امــروز بــه از دیـنـه، ای
مــونــس دیــــریـنـه
دی مست بدان بودم، کز وی خبرم آمد
آن کس که همی جستم دی من بچراغ او را
امـروز چـو تـنـگ گــل، در رهگـذرم آمـد
از مــرگ
چــرا تـرسـم، کــاو آب حـیـات آمـد
وز طعنه چرا ترسـم،
چون او سپرم آمد
امـروز سـلـیـمـانــم، کــانـگـشـتـریـم دادی
زان تـاج مـلـوکـانـه، بر فرق سرم آمـــد
پس از بازگشت شمس ندامت و سکوت مخالفان دیری نپائید و موج مخالفت با او بار دیگر بالا گرفت. تشنیع و بدگوئی و زخم زبان چندان شد که شمس این بار بی خبر از همه قونیه را ترک کرد و ناپدید شد و به قول ولد
(ناگهان گم شد از میان همه) چنانکه دیگر از او خبری خبری نیامد. اندوه و بیقراری مولانا از فراق شمس این بار شدیدتر بود. چنانکه سلطان ولد گوید: