بانگ و
افغان او به عرش رسید
ناله اش
را بزرگ و خرد شنید
منتهی در سفر اول شمس غم دوری مولانا
را به سکوت و عزلت فرا می خواند، چنانکه سماع و رقص و شعر و غزل را ترک گفت و روی از همگان درهم کشید. لیکن در سفر دوم مولانا درست معکوس آن
حال را داشت؛ آن بار چون کوه به هنگام نزول شب،
سرد و تنها و سنگین و دژم و خاموش بود،
و این بار چون سیلاب بهاری خروشان و دمان و پر غریو و فریاد گردید.
مولانا که خیال می کرد شمس این بار
نیز به جانب دمشق رفته است، دوباره در طلب او به شام رفت؛ لیکن هر چه بیشتر
جست، نشان او کمتر یافت و به هر جا که میرفت و هر کس را که می دید سراغ شمس میگرفت.
غزلیات این دوره از زندگی مولانا از طوفان درد و شیدائی غریبی که در جان او بود حکایت می کند.
میخائیل ای. زند درباره هم جانی شمس تبریزی و مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) چنین اظهار نظر می کند:
« بطور کلی علت اینکه مولوی دیوان خود و تک تک اشعار آن را نه بنام خود، بل به نام شمس تبریزی کرد، نه استفاده از آن به عنوان ابزار شعری و نه احترام یاد رفیق گمگشته را ملحوظ کرده بود.
شاعر که رفیق
جانان را در عالم کبیر دنیای مادری گم کرده بود، وی در عالم صغیر روح خویشتن می یابد. و مرشدی را که رومی بدین طریق در اندرون خویش می یابد، بر وی سرود میخواند و شاعر
تنها نقش یک راوی را
رعایت می کند.