داستان شال سبز
یک شنبه 8 اسفند 1389 10:30 PM
| بگذار اين پارچه سبز متبرك را روي زخم هايت ببندم تا اين فوران خون كه چهره معصومانه ات و زمـيـن اطـراف راسـرخ فام كرده ، بند بيايد. چه نوراني شده اي مصطفي ! آن قدر كه دلم مي خـواهـد بـوسـه اي نـثـار پـيـشاني بلندت كنم اما اگر اين آتش سنگين بگذارد! بچه ها به امر فـرمـانـده عـقـب نـشـسـته اند فقط تو مانده اي و من كه اسير توام ، نه اين كه فكر كني دلم مي خواهد بروم ، نه ، دلم اسير توست و راه رفتن بر او بسته است. بگذار آخرين قطرات آبي را كه در قمقمه ام مانده بر لبان خشكيده ات بريزم ، شايد لبان چون عقيقت اندكي مرطوب شود، مي دانم كه تو قمقمه ات را در اوج درگيري به برادران تشنه كامت بخشيده اي ، دهانت را باز كن برادر! آخ ! ديگر اين آب به اندازه اي نيست كه حتي لبانت راتر كند. مي دانم استقامت خواهي كـرد، صـداي تـانـك ها؟! درست مي شنوم ؟ صداي وحشيانه بعثي ها و نفيرتانك هايشان ! تو را به خدا به من اين طور نگاه نكن ! مي دانم چه مي خواهي بگويي ، هر چه مي خواهي از من طلب كن جز اين كه تو را رها كنم نه نه ! تو همه وجود مرا پيش خود نگه داشته اي و مي گويي برو! پـاي رفـتـنـم نـيـسـت ، بـي دل كـجـا مـي تـوانـم بـروم ، بـي مـيـل نـيـسـتـم كه اين بار هم مثل هميشه بگويم : چشم ! اما برادر! تو خودت مي داني كه اين بار فرق دارد. با مولاي خود حسين (ع) عهد كرده ام كه بي تو نروم ، هر طور باشد اين پيكر پاك و نوراني ات را به جايي مي رسانم و اين زخم هاي عميق را مرهمي ! چه خوش خوابيده اي ، مصطفي ! آرام آرام. نگاهت را به كدامين سو دوخته اي برادر؟! مگر صداي دشـمـن را نـمـي شـنـوي كـه هـلهله كنان جلو مي آيد. به من تكيه كن تا تو را بر دوش بگيرم... دستانت !دستانت ! چه سرد شده است ، برادر! بدنت كه گرم است ، اين گرمي بايد از خون پاك تو باشد كه شانه رنجور مرا لاله گون كرده. بايد تندتر بروم ، اين خون ها كه از تو مي ريـزد بـايد زخمت كاري باشد، چرا اين قدر سنگين شده اي مصطفي ؟! آن وقت ها كه پشت خط با هـم كـشـتـي مي گرفتيم اين قدر هم سنگين نبودي ، اين را بارها و بارها امتحان كرده بودم...چه فكرهايي مي كنم من ؟ بايد تندتر بروم. ايـن خـمـپـاره هـاي لعـنـتـي مـگـر مـي گـذارند. مرا ببخش كه از شر اين ها مجبورم خودم رابه زمين بيندازم مي دانم كه درد جانگاهي تا مغز استخوانت را مي سوزاند و تو همه زجرهايت را فرو مي خـوري تـا من رنجور نشوم ، چاره اي نيست برادر! آن اولي ها 60 بود بعدي ها 80 و اگر اين ها 120 بـاشـد مـعـنـايـش ايـن است كه خيلي راه آمده ايم و تنها عشق است كه مرا و طبعا تو را سرپا نـگـه داشته است. ((اللهم صل علي محمد و آل محمد)) اي كاش تو هم مي توانستي با من صلوات بـفـرسـتـي مـن كـه 14 هـزار صـلوات نـذر كـرده ام بـه نـيـت چـهـارده مـعـصـوم... ((اللهـم صل علي محمد و آل محمد)). حالا ديگر خمپاره هاي زماني هم كار را مشكل تر كرده اين ها ديگر آدم را خبر هم نمي كنند، ما بقي لااقـل زوزه اي مـي كـشـنـد... احـساس مي كنم چند جاي بدنم خيس شده و مور مور مي شود، سوز مي زند، پس چطور تا به حال متوجه نشده بودم ! لابد زماني ها كار خودشان را كرده اند... باشد. زخم ها آن قدرها هم كاري نيستند كه من تو را ميان اين جهنم آتش رها كنم و بروم...نه...نه ، اين روسـيـاهـي را خدا بر من نخواهد بخشيد. اگر به خزيدن و سينه خيز هم باشد تو را مي برم. زمين را هم مثل اين كه شخم زده اند و مثل روي خودشان سياه. نـبـايـد راه زيـادي مـانـده بـاشـد، رفـتـنـش كـه طولي نكشيد، با نداي تكبير مي تاختيم و دشمن مـثـل بـرگ پاييزي بر زمين مي ريخت ، همين ها كه لاشه هايشان را ديدي كه به همين زودي تعفن گـرفـتـه بودند، ديگر رمقي برايم نمانده مصطفي ! تنها دلگرمي و خوشحالي من تپش قلب تـوسـت كـه بـر دوشـم احساس مي كنم. تا قلب تو مي زند موتور وجود من نيز روشن است و من سراز پا نشناخته مي روم ، اما خدا نكند قلب تو... نه نه ! خدا آن روز را نياورد كه قلب من نيز خواهد ايستاد. نبايد دلسرد شَوم و نمي شوم. از عـلامـت هـايـي كـه بـر و بـچه هاي اطلاعات عمليات هم موقع حمله گذاشته بودند خبري نيست بـايـد هـر طـور شده راه را پيدا كنم اما انگار صدايي مي آيد...صداي چيست ؟!! آب !!؟ آن هم به ايـن زيادي و فشار! شايد اشتباه مي كنم ، بايد جلوتر بروم ، اما خدايا نمي توانم ، قدم هايم ياري ام نمي كنند. زير پايم غرق در گل و لاي شده است يا امام حسين ! حالا از اين رودخانه عظيم چـطـور عـبور كنم !؟ اين رودخانه از كجا پيدا شد؟ موقع حمله باريكه آبي بيش نبود اما حالا چه رود خـروشاني شده است. چاره اي نيست بايد رد شد. خدا خانه دشمن را خراب كند كه جبهه ما را به آب بسته است. اگر خدا ياري كند شايد بتوانم به تنهايي از امواج خروشان عبور كنم اما تو را؟ عـزيـز بـرادرم را چـكـار كـنـم ؟ درنـگ جـايـز نـيـسـت ، دشـمـن مـثـل مـار زخـم خورده نزديك مي شود، مصطفي ! عزيز برادر! درست است كه رمقي نداري ولي مي خـواهـم به آب بزنم ، تو را به امام حسين مرا محكم بچسب ! باز هم مي گويي تو را بگذارم و بـروم ؟ گـفـتـه بـودم هـر كـاري مـي كـنـم ، امـا ايـن يـكـي را نـه... بـگـذار دسـتـانـت مـثـل حلقه گلي زينت گردنم باشد... بايد شنا كنم ، شناگر ماهري كه نيستم ولي به هر جان كـنـدنـي بـاشـد دسـت و پـايـي مـي زنـم... اين آب گل آلود حتما براي زخم هاي تو ضرر دارد، مصطفي ! اما توكل بر خدا. فشار آب هم چه زياد شده است ، اما راه زيادي نمانده است ، يا صاحب الزمـان ! خـودت كـمك كن... مصطفي جان مرا رها نكن...مصطفي ! داداش مصطفي ! جدايي قرارمون نبود، چرا از من جدا شدي... مصطفي... و تـو جـوابـي نـدادي ، يـعـنـي نـمـي تـوانـسـتـي بـدهـي. از ايـن مـاجـرا تـا امـروز ده سـال مـي گـذرد تـا امـروز كـه اسـتخوان هاي خرد شده تو را برايم آورده اند. ده سالي كه هر روزش به ذكر خاطرات تو گذشت تا هنوز تو روي دوشم بودي دلگرم و دلشاد دست و پا مي زدم ، يـادت هـسـت كـه ؟ تـا نـيـمـه هـاي راه را هـم رفـتم ، تو خودت شاهد بودي كه زخم هايم را فـرامـوش كـرده بودم و تنها مرهم زخم هايم تو بودي و بس كه ناگاه فشار آب مرا از تو جدا كرد و اين من بودم كه غرق شدن خودم را مي ديدم. تو بر آب مي رفتي و من در آب دست و پا مي زدم فـريـاد مـي زدم و تـو را مي خواندم اما تو دسته گلي بودي كه روي آب مي لغزيدي و مي رفتي ! كه اي كاش مرا هم با خود برده بودي ، مصطفي ! چـه خـوب شـد آن شـال سـبـز را بـه كـمرت بستم ، و الاّ چطور مي شد تو را شناخت ، چه بوي عـطري مي دهي هنوز. اين استخوان ها كه به عنوان جسد تو آورده اند را نبايد مادر ببيند كه حتما بـاز هـم بـاور نـمـي كند تويي ! ولي مي دانم تا چند بوسه نثارت نكند رها نخواهد كرد. مادر اسـت ديـگـر، و تـو از هـمـه بـهـتـر مـي دانـي كـه در ايـن ده سال بر او چه گذشت. خدا مي داند چه تلاشي كردم تا او را قانع كنم كه تو شهيد شده اي ، اما او مگر قبول مي كرد، حق هم داشت ، مي گفت اگر مصطفي شهيد شده بايد جسدي يا پاره اي از بـدن نـازنـيـنـش را بـبـيـنـم تـا بـاور كنم ، پس لابد نجاتش داده اند و يا اسير شده است و ما ده سـال بـه هـر جـا سـر كـشـيـديـم تـا نـشـانـي از تـو بـيـابـيـم. حـالا هـم كـه پـس از ده سـال آمـده اي مـن با چه جراءتي به مادر بگويم اين مصطفاي توست. خوشا به حالت مصطفي كـه هـمـه دعـاهـايـت مـسـتـجـاب شـد. آخـر تـو مـي گـفـتـي دوسـت دارم بـدنـم مثل مولايم حسين در راه مكتب پاره پاره شود و اين چنين هم شد. مصطفي جان ! منم عباس ،برادرت كه ايـن چـنـيـن تـنها مانده ام بي گمان تو نزد خدا آبرو داري پس به حق آبروي حسين (ع) مرا نيز شفاعت كن. ديگر اجازه بده برخيزم چه جمعيتي جمع شده است ، لابد براي تشييع جنازه ات آمده اند، برخيزم ! تـا مـادر نـيـامـده ، مـرا كـه بـا تو ببيند داغ دلش تازه تر خواهد شد، اما نه ! بگذار يك بار ديـگـر بـبـوسم اين پيكر قطعه قطعه ات را. آه ! مادر هم كه دارد مي آيد. لحظه اي ديگر اين جا كربلا خواهد شد. 1 - تـقـديـم بـه بـرادر شـهيد مصطفي عبدالشان ، بر اساس خاطره اي واقعي از برادر رزمنده عباس عطوف. |
||
|
برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستاش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من میخواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.