اي گنجينه آخرين
یک شنبه 8 اسفند 1389 12:45 AM
|
|
اي گنجينه آخرين! ديري است که دعاهايمان «ندبه» شده است و هر صبح جمعه مشعل چشمهاي ما با زلال اشک روشن ميشود و من در کوچههاي سرگردان «غيبت»، تو را ميجويم شايد، مرا به ميهماني نگاهت بخواني. کوير وجودم در انتظار باران ظهور توست و برکه کوچک هستيام به نظاره درياي حضرتت. پيکر خسته به خاک نشستهام را تنها تو و ياد تو به ديار قرار ميرساند. آه ، اي حضور! اي درياي نور! دلم در کوچه پس کوچههاي انتظار گرفته است، به دنبال روزنهاي، نسيمي، آوايي. نميدانم در پي کسي هستم يا نه. کسي که سبد بلورين دعايم را پر از استجابت کند و در طاقچه خاکستري وجودم برگ سبزي، گل سرخي و شايد هم چکاوک خوشخوان و زيبايي به يادگار گذارد. تو را در کوچه باغهاي اميد ميجويم و در سجادههاي بيريا ميبينم. نام تو را و عکس آسمانيات را در ماه جستوجو ميکردم و در لبهاي نيايش و اشکهاي «ندبه» ديدم. اين تويي، با همه بزرگيات، در دلهاي کوچک کودکان، کودکان شهر با سينيهايي پر از شور و نياز تا براي نيمه شعبان شمع روشن کنند و در دستهاي دخترکان، فرشتههايي که در جمکران به نماز ميايستند و در قنوت نيازهاي کودکي آنها «دعاي فرج» بسان حرير سبز در آسمان خيالشان موج ميزند و به سوي تو ميآيد. آنگاه شکوفههاي صورتي اميد بر اين حريم سبز ميبارد و به سوي آنان باز ميگردد و شکوفه خنده بر لبان آنها ميشکفند. امروز از آن توست و فرداها براي تو... . |
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی