0

علی اصغر

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

علی اصغر
پنج شنبه 3 دی 1388  10:14 PM

عمه جان گهواره را بنگر چه تابی می خورد اصغرم از نوك انگشتش چه آبی می خورد دیدی ای عمه عجب انگشت خود را می مكید جای آب از نوك انگشتش تبسم می چكید با زبان بی زبانی در نگاهم راز داشت خنده بر لبهای خشكش چشمه ای از ناز داشت روی دستم آنقدر زد دست و پا كز تاب رفت آنقدر بوسیدمش تا اصغرم در خواب رفت دستهای كوچكش را چون به صورت می كشید اشك از چشمان مستش روی گونه می چكید چون به خیمه می روید آهسته تر نجوا كنید قطره آبی برای اصغرم پیدا كنید هر چه اصغر خواب باشد فكر بابا كمتر است عمه سرگردان تر از بابا به یاد اصغر است با عمو می رفت میدان حرف اصغر بود آب كاش تا سقا نیاید باشد او در خیمه خواب دست خود را چون عمو روی لب اصغر كشید

من خودم دیدم كه اشكش روی قنداقه چكید

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها