هیرالدین فاریابی، ابوالفضل طاهربن محمد ظهیر فاریابی متولد فاریاب بلخ، شاعری توانا بود و در دوران ملوک آل باوند ومحمدبن ایلدگز و قزلارسلان میزیست و دارای قصیدههای شیوا است. وی در سال (۵۹۸ هجری قمری) در تبریز درگذشت.
|
فهرست مندرجات
[نهفتن]
- ۱ دارای منبع
- ۲ درباره ظهیر
- ۳ پیوند به بیرون
|
[ویرایش] دارای منبع
[ویرایش] دیوان شعر
- «از انتقام عدل تو با ضعف خویش کبک// در چشم باشه و دل باز آشیان نهاد»
- «ای صفدری که در صف هیجا ترا خرد// همتای پیل جنگی و شیر ژیان نهاد»
- «بر غمم گفتی صبوری کن بلی شاید کنم// هیچجایی صبر اگر بیآب ماهی میکند»
- «بزرگوارا دنیا ندارد آن عظمت// که هیچکس را زیبد بدان سرافرازی// شرف به فضل و هنر باشد و ترا همه هست// بدین نعیم مزور چرا همینازی// ز چیست کاهل هنر را نمیکنی تمییز// تو نیز هم به هنر در زمانه ممتازی»
- «بشد ز خاطرم اندیشهٔ می و معشوق// برفت از سرم آواز بربط و طنبور»
- «به باده دست میالای کآن همه خون است// که قطره قطره چکیدهست از دل انگور»
- «جهان رباط خراب است بر گذرگه سیل// گمان مبر که به یک مشت گل شود معمور// بر آستان فنا دل منه که جای دگر// برای عشرت تو برکشیدهاند قصور»
- «چرا به شعر مجرد مفاخرت نکنم// ز شاعری چه بد آمد جریر و اعشی را»
- «خروس عدل تو تا پر زدهست در عالم// به جای بیضه نهادهست ماکیان گوهر»
- «خلقی ز پرتو تو چو پروانه سوختند// کس نیست کز حقیقت رویت نشان دهد»
- «در این دیار بسی شاعران باهنرند// که نور فکرت ایشان دهد به کان گوهر»
- «در نهانخانه طبعم بتماشا بنگر// تا ز هر زاویهای عرضه دهم پنداری»
- «دیگران کی به پایه تو رسند// پشه را کی بود مهابت پیل»
- «شعر در نفس خویش هم بد نیست// ناله من ز خست شرکاست»
- «شمعی است چهره تو که هر شب ز نور خود// پروانه عطا به مه آسمان دهد»
- «طاووس جان به جلوه درآید ز خرمی// گر طوطی لبت به حدیثی زبان دهد»
- «مگر تو بیخبری کاندر این مقام ترا// چه دشمنان حسودند و دوستان غیور// بکوش تا به سلامت به مأمنی برسی// که راه سخت مخوف است و منزلی بس دور»
- «نشسته در دل و چشم ملوک هیبت او// چنانکه صولت می در طبیعت مخمور»