صبورا
افسانه نیست اینکه تو پروا نداشتی
چشمی به مال و راحت دنیا نداشتی
در جبهه بود ، مرد تو ، مشغول کارزار
در کار عشق شاید و اما نداشتی
سجاده ات گواه دل عاشق تو بود
بی اشک و آه ، خلوت رویا نداشتی
مثل فرشته دل به دل زخم می زدی
در مهربانی آه تو همتا نداشتی
دریای اعتقاد ، پریزادی تو بود
ترسی ز موج خیزی دریا نداشتی
اینک سؤال می کند آیا کسی ز تو
دیروزها کجای زمین خانه داشتی ؟
امروزهای ما همه آکنده از تو باد
مدیون صبر تو ، تو که فردا نداشتی
شاعر:پروانه نجاتی