پاسخ به:اخبار فرهنگي امروز
سه شنبه 3 اسفند 1389 3:35 PM
خبرگزاري فارس: اصغر فردي به مناسبت تحولات خاورميانه و كشورهاي عربي شعري سروده و در اختيار خبرگزاري فارس قرار داده است.

به گزارش خبرگزاري فارس، اصغر فردي به مناسبت تحولات خاورميانه و كشورهاي عربي شعري سروده و در اختيار خبرگزاري فارس قرار داده است. اين شعر كه با آيهاي از سوره يوسف به عنوان مقدمه شروع ميشود به شرح زير است:
يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا واهلنا الضُّرُّ وجينا ببضاعه مزجاه فاوف لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا
يعقوبوار افتاده هر كس در تكاپو
هر سوي كنعان و همه سرمست آن بو
جويد نشاني هر كس از پيراهنِ تو
در پويهات گردد همه پيرامنِ تو
پيچيده در هر برزن و بازار بويت
سرگشته هر كس سرگران در جستجويت
برخاست زان پيراهنت وان زلفِ شبريز
بوئي كهن، عطري گم و دور و دلاويز
گويند كز مغرب بتابد مهرِ رويت
آويخته هر ديده بر امّيد سويت
بر مسلخِ سرخِ شفق هر چشم خيره
تا بشكفد صبحي گلي زان چاهِ تيره
در پهنة افلاك هر اختر كه بيني
سوسو زند در انتظارِ مهجبيني
دلداده كوكبهاي مست و پاي لغزان
ماهِ سپهرِ حسنِ اين جمعِ پريشان
در انتظارِ توست! تو! سوز و گدازش
يك گوشة ابروي تو ديدن نيازش
از دست «مهدي» هِشتهاي حسرتنشين است
ديريست تقدير وفاكيشان چنين است
در انتظارت دل بسيط سوك كرديم
با وعدههايت ساعت خود كوك كرديم
هي زنگ و هي ِاخبار و هي هشدار اما ..
آميخت با بانگ جرس افسانة ما
هيهات گردي از سُمّ اسبَت بخيزد
تا ريزة زر بر سرِ افلاك ريزد
هر سوي مملوكات تو در قيد و بند است
بر كوه و ماهور آهوانت در كمند است
بر سفرههاي مسلمين اشك است و آه است
عمريست تا عمر جوانانت تباه است
اين سيلِ خيلِ خلقِ همچون نيل جاري
سرگشته اندر كوچههاي مصر ساري
ميدان «التحرير» اي مصر عدالت!
صحراي محشر شد ز جوشِ خونِ غيرت
آن شهربانوي تَغَنّي "امّكلثوم "
با لحنِ سحرآسا و بانگي گرم و مغموم
تا سر كند آوازِ رازي همچو قُمري
گوئي كه خوانَد از زبانم «انت عمري»
برخاست از اهرام فرياد مهيبي
چون تندر تندي، غريوي و نهيبي
بُغضي گران و گريه تلخش گلوگير
چون پاي در اغلال غولِ سنگي پير
از چشمهاي سهمگينش اشك جاري
شد نيلِ اشكش بر عِذارِ مصر ساري:
ـ تا چند بر دوشم هيولاي گرانكين
تا چند پا بر گُردهام كوبَد شياطين
تا چند چون اسطوره جوري فراموش
بنشسته بر پهنِ زمينم سرد و خاموش
فرعون را گر بود بر قَرني قَراني
من خود نميماندم بپا خاموش آني
فرعون برخيزد كنون از زير هر سنگ
با بيرق و داغ و درفش و ننگ و اورنگ
هر يك به كامي مست و مستولي به مردم
گشته است آئين عدالت اين ميان گُم
آن يك «مبارك» ديگري را «بنعلي» نام
خود خصم ابنايعلي و يارِ اصنام
وان ديگري را نام «صالح»، خود شروري
هان اي ابا صالح! به كوي ما عبوري
كو موسي عصري؟ كه از نيلي درآيد
كو يوسفي؟ تا شامِ اين ماتم سرآيد
خوني كه اندر «تونس» آن سفّاك نوشيد
شد چشمه و در كوچههاي «مصر» جوشيد
آن چشمه در «بحرينَ» و «بنغازي» تروايد
چون آبشاري شد خروشيد و همه ديد
خونها تراويد و «يمن» شد باغ لاله
شد ابرِ سنگين بر سر نيل اشك و ناله
نوباوگان اندر يمن بُردِ يَمانپوش
سرمست و دستافشان و پاكوبان و مدهوش
شهدِ شهادت لاتجَرّع سر كشيدند
زي پيشواز مُنتَظَرشان پر كشيدند
در چارسوي چرخ مشت ظلم وا شد
انباشته از كشتهها بس پشتهها شد
شد طرفِ «طَف» يك بار ديگر عرصه جنگ
يك بارِ ديگر شد فرات اسطوره ننگ
شوريد دجله باز با شولاي منصور
سرماي دي افسرد ما را جان رنجور
در «سامرا» و «كوفه» و در «كاظمين»ات
نو ميشود هر روز عاشور حسينات
در آتشِ جور و ستم سوزد «اريحا»
در زير پاي سامري «يافا» و «حيفا»
«رامالله» و «اسدود» و «بئرالسبع» و «رمله»
«خانيونس» و «رفح» و «جنين» و «غزّه» جمله
افسون شوم سامري را هست مسحور
حيران به نيران طعمه گشته صحنه صور
«تلّابيب» و «قدس» و «بيتاللحم» و «نابلس»
«بيروت»، «بحرين»، «اردن» و «زعتر»، «طرابلس »
«صيدا» و «صبرا» و «شتيلا»، «شام» و «جولان»
دربند و شوشا و شكي، «باكو» و «شروان»
در «قندهار» و «غزنه» و «قندوز» و «كابل»
ديگر نخندد گل، نخواند باز بلبل
تبخال بر لبهاي بلبلها نشسته
قُمري دهان بر بسته و بنشسته خسته
آفاق از جور و ستم پر شد نگارا!
امّيدسويا! دردخوارا! غمگسارا!
چشمي بر ِاخوان پشيمان كن عزيزا!
رحما! ظهورا! طرف عينا! رستخيزا!
از رخ شهابي ثاقبا! بُرقُع برافكن
فرخنده چترت را به چرخ چنبري زن
بازآي و در پهن زمين عدلي بگستر
بير يول او يول چكميش گؤزون دنيايا گؤستر
«قيندان چك آرتيق پارلايان مصري قيلينجي
قوي صيچراسين افلاكه قانلار قينجي قينجي»
انتهاي پيام/و/9