شعرازمولوي
دوشنبه 25 بهمن 1389 2:21 AM
مـــاه رمضان آمد
ماه رمضان آمد اي يار قمر سيما
بربند سر سفره بگشاي ره بالا
اي ياوهي هر جايي وقتست که بازآيي
بنگر سوي حلوايي تا کي طلبي حلوا
يک ديدن حلوايي زآن سان کندت شيرين
که شهد تو را گويد: «خاک توم اي مولا«
مرغت ز خور و هيضه ماندهست در اين بيضه
بيرون شو ازين بيضه تا باز شود پرها
بر ياد لب دلبر خشکست لب مهتر
خوش با شکم خالي مينالد چون سرنا
خالي شو و خالي به، لب بر لب نابي نِه
چون ني زدمش پر شو وآنگاه شکر ميخا
گر توبه زِ نان کردي آخر چه زيان کردي
کو سفرهي نانافزا کو دلبر جان افزا
از درد به صاف آييم وز صاف به قاف آييم
کز قاف صيام اي جان عصفور شود عنقا
صفراي صيام اَرچه سوداي سر افزايد
ليکن ز چنين سودا يابند يد بيضا
هر سال نه جوها را مي پاک کند از گل
تا آب روان گردد تا کشت شود خضرا
بر جوي کنان تو هم ايثار کن اين نان را
تا آب حيات آيد، تا زنده شود اجزا
اي مستمع اين دم را غريدن سيلي دان
ميغرد و ميخواند جان را بهسوي دريا
بستيم در دوزخ يعني طمع خوردن
بگشاي در جنت يعني که دل روشن
تا سفره و نان بيني کي جان و جهان بيني
رو جان و جهان را جو اي جان و جهان من
اينها همه رفت اي جان بنگر سوي محتاجان
بيبرگ شديم آخر چون گل زدي و بهمن
سيريم ازين خرمن زين گندم و زين ارزن
بيسنبله و ميزان اي ماه تو کن خرمن
ماييم چو فراشان بگرفته طناب دل
تا خيمه زنيم امشب بر نرگس و بر سوسن
هر شاهد چون ماهي رهزن شده بر راهي
هر يک چو شهنشاهي هر يک ز دگر احسن
جانبخش و مترس اي جان بر بخل مچفس اي جان
مصباح فزون سوزي افزون دهدت روغن
اي مطرب طوطي خو ترجيع سوم برگو
تا روح روان گردد چون آب روان در جو
اي عيسي بگذشته خوش از فلک آتش
از چرخ فرو کن سر، ما را سوي بالا کش
با خاک يکي بودم ز اقدام همي سودم
چون يک صفتم دادي شد خاک مرا مفرش
يک سرمه کشيدستي جان را تو در اين پستي
کش چشم چو دريا شد هرچند که بود اخفش
بيمستي آن ساغر مستست دل و لاغر
بيسرمهي آن قيصر هر چشم بود اعمش
در بيشهي شيران رو تا صيد کني آهو
در مجلس سلطان رو وز بادهي سلطان چش
هر سوي يکي ساقي با بادهي راواقي
هر گوشه يکي مطرب شيرين ذقن و مهوش
از يار همي پرسي که عيدي و يا عرسي
يارب ز کجا داري اين دبدبه و اين کش
در شش جهة عالم آن شير کجا گنجد
آن پنجهي شيرانه بيرون بود از هر شش
خورشيد بسوزاند مه نيز کند خشکي
از وش عليهم دان اين شعشعه و اين رش
تا تو نشوي ماهي اين شط نکند غرقت
جز گلبن اخضر را ره نيست درين مرعش
شرحي که بگفت اين را آن خسرو بيهمتا
چون گويي و چون جويي لا يکتب و لا ينقش
آن دل که تو را دارد هست از دو جهان افزون
هم ليلي و هم مجنون باشند از او مجنون
شعراز: مولوي
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی