0

انقلاب اسلامي ايران

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به: انقلاب اسلامي ايران
یک شنبه 24 بهمن 1389  9:27 AM

انقلاب اسلامي ايران (3)

از آنجا كه ماهيت اين انقلاب ماهيتى عدالتخواهانه بوده‏است، وظيفه حتمى همگى ما اين است كه به آزاديها بمعناى واقعى‏كلمه احترام بگذاريم، زيرا اگر بنا بشود حكومت جمهورى اسلامى، زمينه اختناق را بوجود بياورد، قطعا شكست‏خواهد خورد (28) البته‏آزادى غير از هرج و مرج است و منظور ما، آزادى بمعناى معقول آن‏است.
هر كس ميبايد فكر و بيان و قلمش آزاد باشد و تنها در چنين‏صورتى است كه انقلاب اسلامى ما، راه صحيح پيروزى را ادامه‏خواهد داد. اتفاقا تجربه‏هاى گذشته نشان داده است كه هر وقت‏جامعه از يك نوع آزادى فكرى-و لو از روى سوء نيت-برخورداربوده است اين امر بضرر اسلام تمام نشده، بلكه در نهايت‏بسوداسلام بوده است. اگر در جامعه ما، محيط آزاد برخورد آراء و عقايدبه وجود بيايد بطورى كه صاحبان افكار مختلف بتوانند حرفهايشان‏را مطرح كنند و ما هم در مقابل، آراء و نظريات خودمان را مطرح‏كنيم، تنها در چنين زمينه سالمى خواهد بود كه اسلام هر چه بيشتررشد ميكند. اينجا بى‏مناسبت نيست كه خاطره‏اى برايتان تعريف‏كنم. چند سال پيش در دانشكده الهيات، يكى از استادها كه‏ماترياليست‏بود، بطور مرتب سر كلاسها، تبليغات ماترياليستى وضد اسلامى ميكرد. دانشجويان به اين عمل اعتراض كردند و كم كم‏نوعى تشنج در دانشكده ايجاد شد. من نامه‏اى بطور رسمى به‏دانشكده نوشتم كه عين اين نامه را در حال حاضر در اختيار دارم وتوضيح دادم كه بعقيده من لازم است در همين جا كه دانشكده‏الهيات است، يك كرسى ماترياليسم ديالكتيك تاسيس بشود و استادى هم كه وارد در اين مسائل باشد و به ماترياليسم ديالكتيك‏معتقد باشد، تدريس اين درس را عهده‏دار شود. اين طريق صحيح‏برخورد با مسئله است و من با آن موافقم، اما اينكه فردى پنهانى وبصورت اغوا و اغفال، بخواهد دانشجويان ساده و كم مطالعه راتحت تاثير قرار دهد و برايشان تبليغ كند، اين قابل قبول‏نيست. بعد من بهمان شخص هم چند بار پيشنهاد كردم كه شمابعوض آنكه حرفهايت را با چند دانشجوى بى‏اطلاع در ميان‏بگذارى، آنها را با من در ميان بگذار و اگر هم مايل باشى ميتوانيم‏اين كار را در حضور دانشجويان انجام دهيم و حتى اگر لازم باشدجمعيت‏بيشترى حضور داشته باشند، ميشود از اساتيد و دانشجويان‏دانشگاهها دعوت كرد و در يك مجمع عمومى چند هزار نفرى مادو نفر حرفهايمان را مطرح ميكنيم و باصطلاح نوعى مناظره داشته‏باشيم. حتى باو گفتم با اينكه من حاضر نيستم به هيچ قيمتى در راديوصحبت كنم و يا در تلويزيون ظاهر شوم (29) ولى براى اينكار حاضرم‏در راديو يا تلويزيون با شما مناظره كنم...
و به اعتقاد من تنها طريق درست‏برخورد با افكار مخالف‏همين است. و الا اگر جلوى فكر را بخواهيم بگيريم، اسلام وجمهورى اسلامى را شكست داده‏ايم. اما البته همانطور كه توضيح‏دادم برخورد عقايد غير از اغوا و اغفال است. اغوا و اغفال يعنى‏كارى توام با دروغ، توام با تبليغات نادرست انجام دادن.
مثلا فرض كنيد كسى قسمتى از جمله‏اى يا آيه‏اى را حذف‏كند و قسمتى را خود بآن اضافه كند و بعد اين عبارت تحريف شده‏را به عنوان حجت مطرح كند. يا آنكه از مسائل تاريخى قسمتهائى‏را حذف كند و بعد با استفاده از اين اطلاعات ناقص، نتايج دلخواه خودش را بگيرد، و يا فى المثل ادعاى علمى بودن داشته باشد وحال آنكه حرفش اساسا تحريف علم باشد. اغفال كردن به هيچ‏عنوان نمى‏تواند و نبايد آزاد باشد. اينكه در اسلام خريد و فروش‏كتب ضلال حرام است و اجازه فروش هم داده نمى‏شود، بر اساس‏همين ضرر اجتماعى است.
خوب حرفهايم را خلاصه كنم و نتيجه بگيرم. عرض كردم‏آينده انقلاب ما در صورتى تضمين خواهد شد كه عدالت و آزادى‏را حفظ كنيم. استقلال سياسى، استقلال اقتصادى، استقلال فرهنگى، استقلال فكرى و استقلال مكتبى را محفوظ نگه داريم. من در اينجاروى مسئله استقلال سياسى و استقلال اقتصادى بحثى نمى‏كنم‏براى اينكه اين مسائل را خود شما بهتر از من مى‏دانيد. ولى روى‏مسئله استقلال فكرى و استقلال فرهنگى و به تعبير خودم استقلال‏مكتبى مايلم كه تكيه بيشترى داشته باشم و توضيح بيشترى بدهم.
انقلاب ما آنوقت پيروز خواهد شد كه ما مكتب و ايدئولوژى خودمان را كه همان اسلام خالص و بدون شائبه است، بدنيامعرفى كنيم. يعنى اگر ما استقلال مكتبى داشته باشيم و مكتبمان‏را بدون خجلت و شرمندگى آنچنان كه واقعا هست‏به جهانيان عرضه‏كنيم، مى‏توانيم اميد پيروزى داشته باشيم، اما اگر قرار شود به اسم‏اسلام يك مكتب التقاطى درست‏شود و روشمان اين باشد كه ازهر جائى چيزى اخذ كنيم، يك چيزى از ماركسيسم بگيريم، يك‏چيز از اگزيستانسياليسم بگيريم و چيز ديگرى از سوسياليسم بگيريم‏و از اسلام هم چيزهائى داخل كنيم و از مجموع اينها معجونى‏درست كنيم و بگوئيم اينست اسلام، ممكن است مردم در ابتدا اين‏امر را بپذيرند، زيرا كه در كوتاه مدت شايد بشود حقيقت را پنهان‏كرد، ولى اين امر براى هميشه مكتوم نميماند افرادى پيدا مى‏شوند اهل فكر و تحقيق كه حقيقت را ميفهمند و بعد شروع ميكنند به‏خرده گيرى كه آقا فلان حرفى كه شما بنام اسلام ميزنيد مشخص‏است كه مال اسلام نيست. منابع اسلامى معلومند، قرآن و سنت‏پيامبر و فقه اسلام و اصول معتبر اسلامى همه و همه مشخص‏اند، از آن طرف آن حرفهائى را كه شما بنام اسلام مى‏زنيد مشخص‏است، با مقايسه روشن ميشود كه اين حرفها را شما مثلا ازماركسيسم گرفته‏ايد و بعد يك روكش اسلامى روى آن كشيده‏ايد. نتيجه اين ميشود كه همين اشخاص كه با شوق به اسلام روى‏آورده بودند و همان افكار التقاتى را بنام اسلام پزيرفته بودندبعد از معلوم شدن حقيقت، با شدت و سرعت از اسلام گريزان‏ميشوند. اين است كه به عقيده من اين مكتبهاى التقاطى ضررشان‏براى اسلام از مكتبهائى كه صريحا ضد اسلام هستند اگر بيشترنباشد كمتر نيست. و انقلاب ما اگر ميخواهد پيروزمندانه راه خودش‏را ادامه دهد، بايد خود را از همه اين پيرايه‏ها پاك كند و در راه‏احياى ارزشهاى اسلام راستين-اسلام قرآن و اهل بيت-حركت‏كند.

پرسشها و پاسخها

پرسش اول: شما از اين انقلاب، بعنوان يك انقلاب‏اسلامى نام برديد حال آنكه اقليتهاى سياسى و مذهبى هم در اين‏انقلاب شركت داشته و سهيم بوده‏اند، آيا مى‏توان گفت كه آنها هم‏گرايشهاى اسلامى داشته‏اند و آيا ميتوان سهم آنها را انكار كرد؟
پاسخ: در ضمن عرايضم نكته‏اى را به اختصار عرض كردم‏كه ميتواند پاسخ اين سؤال باشد، حالا همان مطلب را با تفصيل‏بيشترى عرض مى‏كنم. معناى اينكه انقلاب اسلامى بوده اين‏نيست كه همه شركت كنندگان در اين انقلاب بدون استثناء روح‏اسلامى داشته و يا همه آن كسانى هم كه گرايش اسلامى داشته‏اند، گرايش اسلاميشان بيك اندازه بوده است. نه، ما روح و گرايش رادر مجموع و در كل نهضت در نظر مى‏گيريم و بر اين اساس است‏كه ميگوئيم آنچه روح اين نهضت را تشكيل ميداده و استوانه اين‏انقلاب به حساب ميآمده، اسلام و اسلام گرائى بوده است. شما اگرانقلاب صدر اسلام را هم در نظر بگيريد باز هم نمى‏توانيد بگوئيد كه‏در آن انقلاب، فقط مسلمين شركت داشته‏اند. در همانجا هم مواردمتعددى ميتوان پيدا كرد كه شركت اقليتهاى مذهبى و همكارى آنها را با مسلمانها نشان مى‏دهد. مثلا در ايران قبل از ورود اسلام‏در كنار اكثريت مذهبى كه زرتشتيها بودند، اقليتهاى مذهبى مثل‏يهوديها و مسيحى‏ها و مانويها وجود داشتند. در نبردهاى مسلمين‏در ايران، اين اقليتها با مسلمين همراه و همدست‏بودند، چرا؟به‏اين دليل كه آنها از دست مذهب حاكم، فوق العاده رنج مى‏بردندو دريافته بودند كه اگر اسلام حاكم بشود، با اينكه باز هم به‏صورت اقليتى باقى خواهند ماند، ولى بودن در زير لواى اسلام به‏مراتب بهتر از باقى ماندن در زير لواى دين ديگرى است.
تاريخ نشان ميدهد كه اقليتهاى مذهبى در ايران ساسانى‏مخصوصا يهوديها (30) وقتيكه مسلمين آمدند به آنها كمكهاى فراوانى‏كردند. در مصر هم وضع بدين منوال بود. در آنجا مسيحيان دراكثريت‏بودند و يهوديها از دست مسيحيها هيچ گونه آزادى‏نداشتند، با آمدن مسلمانان، يهوديان به كمك مسلمين شتافتند. پس اين اقليتها در پيروزى مسلمين نقش داشتند ولى اين مقدارنقش داشتن سبب نمى‏شود كه بگوئيم نهضت صدر اسلام نهضت‏مشترك يهودى-اسلامى بوده است. زيرا روح نهضت را اسلام‏تشكيل ميداد. در نهضت فعلى ما هم وضع بهمين منوال است. دراين نهضت هم اقليتهاى غير مسلمان، اعم از اقليتهاى مذهبى واقليتهاى سياسى، شركت داشتند. اما آنها به دليل اينكه اقليتشان‏نا چيز بود (31) قهرا نقش عمده و تعيين كننده‏اى نداشتند.
مسئله مهمى كه در اين ميان قابل توجه است و به قسمت‏دوم اين پرسش مربوط ميگردد، بررسى نقش پاره‏اى اقليتها، بخصوص اقليتهاى ماترياليست است. ترديدى نيست كه از ميان اين گروههانيز افرادى كشته شده‏اند و على القاعده بسيارى از آنها هم صداقت‏داشته‏اند. در اينجا كارى به درصد اين كشته شدگان (32) و تعداد آنهاندارم. اما توجه به اين نكته اهميت دارد كه هرگاه يك جوان‏مسلمان شهيد ميگرديد، موج عظيمى در جامعه اسلامى ايجادميكرد، حال آنكه وقتى يك كمونيست كشته ميشد، اين نگرانى‏ايجاد ميشد كه نكند ما بطرف كمونيست‏شدن پيش برويم. يعنى‏كشته شدن اين افراد، عامل حركت كه نبود هيچ، تا حدى هم‏عامل توقف به حساب مى‏آمد.
در گذشته اين سؤال مطرح بود كه چرا رژيم كوشش دارد به‏مسلمانان مبارز، انگ مونيست‏بودن بزند؟اگر ماركسيسم موج‏خيرى مى‏بود، محال بود كه رژيم مسلمانان مبارز را ماركسيست‏بنامد. علت اينكه رژيم كار مسلمانان را با بر چسب ماركسيست‏اسلامى تخطئه ميكرد اين بود كه از يك سو نمى‏توانست مسلمان‏بودن آنها را انكار كند و از سوى ديگر تلاش ميكرد جلوى موجى‏را كه مسلمان بودن آنها در جامعه ايجاد ميكرد با ماركسيست‏نشان دادن آنها بگيرد. واقعيتهاى جامعه ما نشان ميدهد كه سهم‏گروههاى ماركسيست در جامعه ما سهمى منفى بوده است. اين راتاريخ ما نيز بخوبى گواهى ميدهد، اصرار محافل امپرياليستى براى كمونيستى جلوه دادن نهضت ما به اين خاطر بود كه آنها ميدانستندبا زدن اين برچسب، موج سوء ظن و ترديد در جامعه ما برانگيخته‏ميگردد و از شدت و حدت انقلاب تا حد زيادى كاسته ميشود.
از اينها گذشته حتى اگر براى همه گروهها و دستجات، سهمى‏در نظر بگيريم، و سهم همه آنها را هم مثبت فرض كنيم و بپذيريم‏كه بسيارى كشته شدگان آنها، صداقت داشته‏اند، باز اين مسئله‏اساسى مطرح ميگردد كه آيا بحث از سهم داشتن يا نداشتن مفهومى‏دارد يا نه؟
اگر انقلابى بتمام و كمال بثمر برسد و موقع بهره دهى و ميوه‏چينى آن باشد، بطوريكه هيچ مسئله ديگرى جز ميوه چيدن و بهره‏گيرى مطرح نباشد، در آن حال جا دارد كه همه گروهها و افرادى‏كه سهمى در به ثمر رساندن انقلاب داشته‏اند، سهم خود را مطالبه‏كنند. درست مثل درختى كه عده زيادى در كاشتن و پرورش دادن‏آن سهم داشته‏اند و در موقع ميوه‏دهى هر كس ميگويد سهم مرابدهيد تا بروم. اما واقعيت اين است كه انقلابى آغاز شده و تازه‏يك مرحله را طى كرده است و هنوز مراحلى را در پيش دارد. درميان گروههائى هم كه در آن شركت داشته‏اند اكثريتى وجود داردو اقليتى. و اين گروهها تا يك مرحله با هم وحدت نظر داشته‏اندو از آن مرحله به بعد گروهى مدعى است كه اين انقلاب را درفلان مسير بايد حركت داد و برد و ديگران ميگويند كه نه، اين‏انقلاب در آن مسير نبايد برود، بلكه در مسير يا مسيرهاى ديگربايد سير كند. به عبارت ديگر در نقطه شروع اين انقلاب، عده‏زيادى با يكديگر همراه بودند و تا يك منزل و يك مرحله كه‏سقوط رژيم بوده است، همه با يكديگر وحدت نظر داشته‏اند، اما بعداز تحقق اين مرحله، اختلاف نظرها پيدا شده است. مى‏پرسيم آيا انقلاب فقط براى اين بوده كه رژيم سقوط بكند؟آيا همين قدر كه‏رژيم سقوط كرد ديگر همه چيز درست است و انقلاب به ثمر رسيده وميوه داده است؟
هر انقلابى دو جنبه دارد، يكى جنبه ويران كنندگى و ديگرجنبه سازندگى يعنى آن جنبه كه مشخص ميكند جامعه آينده چگونه‏و بر اساس چه الگوئى بايد ساخته شود. وقتى انقلابى مرحله دوم‏خود را تازه شروع كرده و هنوز تا به ثمر رسيدن آن زمان زياد وتلاش زيادى لازم است، صحبت از تقسيم غنائم و دريافت‏سهم، عجولانه و نابخردانه است. انقلاب تجزيه بردار نيست كه بگوئيم‏يك قسمت آنرا بشما ميدهيم و يك قسمت را بديگرى. انقلاب‏شبيه قافله‏ايست كه مسيرى را طى ميكند. اين قافله يا بايد از اين‏راه برود و يا از آن راه، يا بايد مثلا در مسير اسلام حركت‏بكند يابكلى راه خودش را عوض كرده و از راه ديگرى-مثلا كمونيسم‏حركت‏بكند. در مرحله سازندگى جاى اين بحث نيست كه بگوئيم‏آنهائى هم كه از اول نظريات كمونيستى داشته و تا مرحله سقوطرژيم سهمى داشته‏اند، بايد سهمشان را بگيرند. انقلاب شبيه نهرآب نيست كه بگوئيم اين نهر تا اينجا آمده، از اينجا يك قسمتش‏را بشكل جوئى جدا مى‏كنيم و به يك عده ميدهيم تا بروند در زمين‏خودشان بريزند. اين امر تنها در صورتى شدنى است كه بگوئيم‏مملكت را تجزيه كنيم و قسمتهاى مختلف را به اشخاص و گروههاى‏مختلف بدهيم، و البته اين كار غير ممكن است.
نمى‏توان انقلاب را در آن واحد در دو مسير متناقض بحركت‏درآورد. حركت در دو مسير متناقض مساوى است‏با نابودى‏انقلاب.

پرسش دوم: با توجه به اين مسئله كه اسلام اصالت انسان را مى‏پذيرد و براى انسان ابعاد مختلف از نظر معنوى و مادى‏قائل ميشود و نيز با توجه به شمول مفهوم استضعاف كه در كلمات‏ديگر نظير استثمار و استبداد ديده نمى‏شود و در حقيقت در برگيرنده‏همه ابعاد مختلف روح انسان است، آيا نمى‏توان نتيجه گرفت كه‏قرآن خاستگاه نهضتها را نيز طبقه مستضعف ميداند؟
پاسخ: در ضمن صحبت عرض كردم كه از نظر قرآن خاستگاه‏انقلابها بالضرورة، مستضعفين نيستند. اما گروهى كوشيده‏اند با نوعى‏توسعه در مفهوم استضعاف، مفهوم آيات قرآنى را طورى تفسير كنندكه با عقيده آنها كه ميگويند پيروزى از آن محرومين است و آنهاتنها طبقه انقلابى و مبارز هستند، جور در بيايد. لازم است توضيح‏بدهم كه استضعاف يك مفهوم اعم دارد كه اختصاص به جنبه‏مادى ندارد بلكه شامل جنبه معنوى هم ميشود، و به اين معنى‏خود فرعون، هم استضعافگر بوده است و هم استضعاف شده يعنى‏فرعون دو شخصيت داشت-البته اين تعبير از من است-يك‏شخصيت فطرى و انسانى، كه همان شخصيت استضعاف شده درونش‏بود، و يك شخصيت اكتسابى، كه شخصيت فرعونيش محسوب‏ميشد. آيه شريفه:
و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة‏و نجعلهم الوارثين... (سوره قصص-آيه پنج)
هم شامل قوم موسى(ع) ميشود و هم شامل انسانى كه دردرون فرعون به بند كشيده شده است. اين يك طريق تفسير آيه‏فوق است و ما مخالف با اينگونه تفسير نيستيم. ولى آيا كسانى كه‏روى آيه مستضعفين تكيه ميكنند و بعد مسئله را به مسائل اجتماعى‏تعميم ميدهند هم همين تفسير را مى‏پذيرند؟درباره اين آيه مى‏بايدتوضيح بيشترى داده شود كه گر چه به وقت طولانى‏ترى احتياج دارد ولى به اجمال آن را عرض مى‏كنم.
در قرآن با دو منطق به ظاهر مختلف در مورد ملاك پيروزيهاروبرو ميشويم كه اين دو منطق را با يكديگر بايد بسنجيم تا اصل‏مطلب دستگيرمان بشود. قرآن در آيه پنج‏سوره قصص، ملاك‏پيروزى را استضعاف شدگى بيان ميكند. حداقل آنچه از ظاهر آيه‏برميآيد. اينست كه استضعاف شدگى ملاك حركت و ملاك انقلاب‏است. بر طبق اين آيه از هر جا كه حركت و انقلاب پيدا ميشود، پيروزى هم از همانجا پيدا ميشود. پس در اينجا ايمان نقشى نداردبر حسب اين ملاك هر جاى دنيا محروميت و استضعاف شدگى باشدبراى حركت، براى جنبش و براى پيروزى كافى است.
آن گروهى كه در ابتدا به آنها اشاره كردم، همين وجه راميپذيرند از نظر آقايان قرآن در اينجا روى يك امر زير بنائى، يعنى‏امر مادى-اقتصادى تكيه دارد. اما آيات ديگرى داريم كه درآنها بر امرى تكيه شده است كه بقول اين حضرات، روبنائى است‏يعنى ايمان و عمل صالح. در آيه 55 از سوره نور ميفرمايد:
وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض.
آنهائى كه داراى ايمانند-ايمان الهى-و به يك مكتب‏الهى دلبستگى دارند و اعمالشان مطابق مكتب است، خدا به آنهاوعده استقلال و پيروزى داده است.
در اين زمينه آيات بسيار ديگرى وجود دارد از جمله آيه‏105 سوره انبياء (33) و آيه 139 سوره آل عمران (34) مسئله‏اى كه درارتباط با اين آيات مطرح ميشود اين است كه آيا تكيه قرآن درحركت تاريخ و در انقلابات، روى اين مسئله به اصطلاح امروززير بنائى است‏يا روى امور روبنائى؟
در سالهاى اخير مسئله روبنا بكلى فراموش شده و همه روى‏مسائل به اصطلاح خودشان، زير بنائى تكيه ميكنند. بايد سؤال كردكه آيا قرآن تناقض گفته است كه در يك جا روى استضعاف شدگى‏تكيه كرده و در جاى ديگر روى ايمان؟در يك جا براى ايمان‏اصالت قائل شده و در جاى ديگر براى محروميت؟به عقيده ماتناقض در كار نيست. منطق قرآن همان منطق وعد الله الذين آمنواو عملوا الصالحات... است. ولى متاسفانه از آيه 5 سوره قصص، استنباط غلط شده است. اين آيه يك اصل كلى بدست نميدهد، حال‏آنكه از آن اصل كلى استنباط كرده‏اند. منشا اين اشتباه هم اين بوده‏كه قبل و بعد آيه را حذف كرده‏اند و آنچه را كه باقى مانده، بغلطتفسير كرده‏اند. در آيه چهار سوره قصص ميفرمايد:
ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم و يذبح‏ابنائهم و يستحيى نسائهم انه كان من المفسدين.
فرعون در روى زمين علو و استكبار كرده و مردم آن سرزمين‏را فرقه فرقه كرده بود و گروهى از مردم را به استضعاف كشانده وپسرهاى آن گروه را سر مى‏بريد و فقط زنهاى آنان را زنده مى‏گذاشت‏و او از مفسدان بود. بعد از اين آيه، آيه و نريد ان نمن... آمده است، و بدنبال آن آيه:
و نمكن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوايحذرون (قصص آيه 6)
يعنى آيه و نريد ان نمن... وسط دو آيه قرار گرفته كه هر دومربوط به فرعون و بنى اسرائيل است. در واقع بيان قرآن چنين است: فرعون علو در ارض پيدا كرد و مفسد فى الارض شد و در حالى كه‏چنين و چنان مى‏كند، پسرها را سر مى‏برد، زنها را زنده ميگذاردو... در همان حال، ما هم اراده كرديم كه منت‏بگذاريم بر همان‏مستضعفان. او كار خود را ميكرد و ما هم كار خود را ميكرديم. مااراده كرديم كه بر مستضعفان منت گذاريم. چگونه منت‏بگذاريم؟ در همان حالى كه او به فساد در زمين مشغول بود، ما داشتيم‏مقدمات يك ايمان، يك مكتب و يك كتاب را فراهم ميكرديم. زمينه براى اينكه موسى‏اى در خانه فرعون پرورش پيدا كند، كتاب تازه‏اى بياورد و مردم گروندگان به اين ايمان تازه بشوند به‏مرور آماده مى‏شد، آنوقت‏بمدد نيروى همين ايمان و مكتب و ازاين مجرا است كه فرعون شكست ميخورد و اراده ما تحقق مى‏يابد. بهمين دليل، مفسرين از قديم گفته‏اند كه جمله و نريد ان نمن... جمله‏حاليه است مربوط به قبل، الذين استضعفوا، يعنى همان مستضعفين‏زمان فرعون و منتى هم كه خداوند اراده كرده است تا بر آنها ارزانى‏كند، نظير همان منتى است كه در آيه 164 سوره آل عمران از آن‏ياد مى‏كند.
لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم... (35)
بنابراين داستان بنى اسرائيل و فرعون هم يكى از مصداقهاى‏وعد الله الذين آمنوا... است. قرآن نميخواهد بگويد كه تصميم مااين بوده كه بنى اسرائيل را نجات بدهيم، چه موسى‏اى مبعوث‏بشود چه نشود. چه توراتى بيايد، چه نيايد. چه ايمانى باشد، چه نباشد. هرگز قرآن چنين حرفى نميزند. استدلال قرآن اين است كه، ما منت گذاشتيم بر مستضعفان از اين طريق كه در بطن خانه‏فرعون، موسى را پرورش دهيم تا به رسالت مبعوث شود و با يك‏ايمان جديد، و يك مكتب تازه، بنى اسرائيل را به راه نجات و هدايت‏راهنمائى كند. پس اشتباه حضرات از اينجا پيدا شده كه اين آيه رااز آيات ما قبل و ما بعدش جدا كرده‏اند، و به اين ترتيب تناقضى‏ميان اين آيه و ساير آيات قرآن پيدا شده است.
اساس اسلام بر جنگ عقايد و پيروزى ايدئولوژيهاست. پيروزى ايمان و عمل صالح به منزله اصل است، و شئون ديگرفرع. در عين حال قرآن معتقد است كه همواره مستضعفين بيشتر ازغير مستضعفين گرايش به ايمان و عمل صالح پيدا مى‏كنند. زيرامستكبرين در زير خروارها مانع خوابيده‏اند. يك فرعون اگر بخواهدبه راه حق بيايد، بايد از زير يك كوه سستى و ناراستى بيرون بيايد. ولى يك ابو ذر چطور؟براى ابو ذر مانعى وجود ندارد. تا پيغمبر راببيند، بى درنگ خود را به او ميرساند و ايمان ميآورد.

پرسش سوم: فرموديد نشر كتب ضلال در اسلام ممنوع‏است، آيا اين بدان معنا است كه از نشر كتبى كه از اين دسته‏اندجلوگيرى ميشود؟حالا چه از طريق سانسور و چه از طريق نشركتبى در بى‏اثر كردن آثار ضلال؟اهميت امر از اين جهت است كه‏طريقه اول موجب بروز اختناق خواهد بود كه خودتان بآن اشاره‏كرديد و طريقه ديگر نيز داراى اثر تدريجى است و اثرش در درازمدت حاصل ميشود.
پاسخ: فكر مى‏كنم آنچه قبلا عرض كردم كافى بود. من‏كتابها را از ابتدا دو دسته كردم يكى كتابهائيكه و لو ضددين، ضد اسلام و ضد خدا هستند، ولى بر يك منطق و يك طرز تفكر خاص استوارند. يعنى واقعا كسى به يك طرح و به يك فكر خاص‏رسيده و با نوشتن كتاب، آن طرز فكر خود را عرضه ميدارد. از اين‏نمونه‏ها زياد ديده ميشود. يعنى هستند بعضى افرادى كه بر ضدخدا، بر ضد اسلام، بر ضد پيغمبر حرف ميزنند ولى در حرف خودشان‏صداقت دارند، يعنى اينگونه فكر ميكنند. بهمين دليل راه مبارزه بااين گروه ارشاد است و هدايت و عرضه كردن منطق صحيح.
ولى در نوع دوم كتابها، مسئله اين نيست. مسئله، مسئله‏دروغ و اغفال است. مثلا فرض كنيد كسى بيايد كتابى درباره‏رئيس حكومت‏بنويسد و هزارها دروغ به او نسبت‏بدهد. آيابه اعتقاد شما آزادى ايجاب ميكند كه اجازه بدهيم اين دروغها درمردم پخش شود؟طبيعى است كه چنين كارى خيانت‏به مردم‏محسوب ميشود. بله يك وقت كسى به كار رئيس حكومت ايرادميگيرد كه مثلا آقا فلان كارى كه كردى، باين دليل غلط بوده‏است، واضح است كه اين آدم بايد بيايد حرف خودش را بزند. ولى يك وقت كسى ميآيد دروغ مى‏بافد كه فرضا من خبر دارم، ديشب ساعت 2 بعد از نيمه شب، رئيس حكومت‏با فلان سفير، درفلان نقطه ملاقات كردند و با هم قول و قرار گذاشتند. اينها راميگويند براى اينكه ميخواهند در مردم آشوب بپا كنند. حالا دراينجا بايد بگوئيم چون كشور ما آزاد است، پس بايد بگذاريم اوحرفهاى خودش را در ميان مردم پخش كند و آيا اگر ما جلوى‏دروغ و اغفال را بگيريم، مرتكب سانسور شده‏ايم؟! حرف ما اين‏است كه دروغ را و خيانت را بايد سانسور كرد و نبايد اجازه داد به‏نام آزادى فكر و عقيده، آزادى دروغ در ميان مردم رائج‏بشود.

پى‏نوشتها:
1- قسمتى از آيه سوم سوره مائده. سوره مائده جزو آخرين سوره‏هائى‏است كه بر پيامبر اكرم(ص) نازل شده است و حتى عده‏اى آنرا آخرين سوره‏مى‏دانند. از نزول آيات اين سوره تا وفات رسول اكرم بيشتر از دو ماه بطول‏نينجاميد. به اين ترتيب اين سوره، پس از پيروزى اسلام و شكست كامل‏مخالفان در جزيرة العرب، نازل گرديده است. مخالفان علاوه بر قبايل نيرومندعرب نظير قريش، هوازن، بنى مصطلق، قطفان و... عده‏اى از اهل كتاب-بالاخص يهوديان-را نيز شامل مى‏گرديد. اينها-يهوديان-عبارت بودنداز طوايف بنى قريظه، بنى النضير، يهوديان خيبر، و گروهى ديگر.
2- مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقى عليهم الجهاد الاكبر.
3- خدا سرنوشت هيچ قومى را تغيير نمى‏دهد، مگر آنكه آنان خود راو آنچه به انديشه‏ها و رفتارهاى خودشان مربوط است دگرگون كنند.
4- بعد از مرگ معتصم بسال 227 و پسرش هرون بسال 232، دوسردار ترك بنامهاى واصيف و ايتاخ، برادر هرون بنام جعفر را كه مادرش‏كنيزى از تركان خوارزم بود به تخت‏خلافت نشاندند و او را«المتوكل-على الله‏»لقب دادند.
5- فرق انقلاب با كودتا اين است كه انقلاب ماهيت مردمى دارد، ولى كودتا چنين نيست. در دومى، يك اقليت مسلح و مجهز به نيرو، در مقابل‏اقليت ديگرى كه حاكم بر اكثريت جامعه است، قيام ميكنند و وضع موجود رادر هم ميريزد و خود جاى گروه قبلى قرار ميگيرد. و اين استقرار ارتباطى به صالح‏يا نا صالح بودن كودتاگران ندارد. آنچه كه اهميت دارد اينست كه در كودتااكثريت مردم از حساب خارج هستند و در فعل و انفعالات نقشى ندارند. ماايرانيها در دوره عمر خودمان، كودتاهاى زيادى ديده‏ايم اگر چه دست‏اندر-كاران آنها، نام انقلاب روى عمل خود گذاشته‏اند. در 1952 ميلادى درمصر، چند افسر كه در راس آنها ژنرال نجيب و جمال عبد الناصر قرار داشتند عليه‏حكومت موجود كودتا كردند. اما در جريان اين كودتا كه به انقلاب مشهورشد، مردم مصر، بپا نخاستند و اين بود كه با رفتن آن افسران، كان لم يكن-شيئا مذكورا، گوئى هيچ چيز وجود نداشته است.
در ايران خودمان، در سال 1299 سيد ضياء و رضا خان كودتا كردند، اما در اين مورد هم مردم از حساب خارج بودند. در تاريخ معاصر در چندقرن اخير، غير از معدودى از تحولات عميق اجتماعى نظير انقلاب كبيرفرانسه، انقلاب اكتبر و... چيزى كه بشود نام انقلاب بر آن گذاشت واقع‏نشده است. تازه حتى در انقلاب روسيه و يا در انقلاب چين، ارتشى قوى ومنظم در كنار مردم وجود داشت.
در ميان اين كودتاها و شبه انقلابها، انقلاب اسلامى ايران يك انقلاب‏به تمام معنى واقعى است كه در واقع اگر قرار باشد نظيرى براى آن پيداكنيم، شايد بتوانيم انقلاب صدر اسلام را مثال بزنيم. ماهيت انقلابى اين‏انقلاب، از بسيارى از انقلابهاى اصيل در تاريخ، اصيلتر است. در اين‏انقلاب، توده مردم يك سرزمين، اكثريت افراد يك ملت، از زن و مرد وپير و جوان، با ست‏خالى، اما با روحيه‏اى انقلابى عليه يك رژيم قدرتمندقيام كردند و به پيروزى رسيدند.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها