پاسخ به: انقلاب اسلامي ايران
یک شنبه 24 بهمن 1389 9:27 AM
انقلاب اسلامي ايران (3)
از آنجا كه ماهيت اين انقلاب ماهيتى عدالتخواهانه بودهاست، وظيفه حتمى همگى ما اين است كه به آزاديها بمعناى واقعىكلمه احترام بگذاريم، زيرا اگر بنا بشود حكومت جمهورى اسلامى، زمينه اختناق را بوجود بياورد، قطعا شكستخواهد خورد (28) البتهآزادى غير از هرج و مرج است و منظور ما، آزادى بمعناى معقول آناست.
هر كس ميبايد فكر و بيان و قلمش آزاد باشد و تنها در چنينصورتى است كه انقلاب اسلامى ما، راه صحيح پيروزى را ادامهخواهد داد. اتفاقا تجربههاى گذشته نشان داده است كه هر وقتجامعه از يك نوع آزادى فكرى-و لو از روى سوء نيت-برخورداربوده است اين امر بضرر اسلام تمام نشده، بلكه در نهايتبسوداسلام بوده است. اگر در جامعه ما، محيط آزاد برخورد آراء و عقايدبه وجود بيايد بطورى كه صاحبان افكار مختلف بتوانند حرفهايشانرا مطرح كنند و ما هم در مقابل، آراء و نظريات خودمان را مطرحكنيم، تنها در چنين زمينه سالمى خواهد بود كه اسلام هر چه بيشتررشد ميكند. اينجا بىمناسبت نيست كه خاطرهاى برايتان تعريفكنم. چند سال پيش در دانشكده الهيات، يكى از استادها كهماترياليستبود، بطور مرتب سر كلاسها، تبليغات ماترياليستى وضد اسلامى ميكرد. دانشجويان به اين عمل اعتراض كردند و كم كمنوعى تشنج در دانشكده ايجاد شد. من نامهاى بطور رسمى بهدانشكده نوشتم كه عين اين نامه را در حال حاضر در اختيار دارم وتوضيح دادم كه بعقيده من لازم است در همين جا كه دانشكدهالهيات است، يك كرسى ماترياليسم ديالكتيك تاسيس بشود و استادى هم كه وارد در اين مسائل باشد و به ماترياليسم ديالكتيكمعتقد باشد، تدريس اين درس را عهدهدار شود. اين طريق صحيحبرخورد با مسئله است و من با آن موافقم، اما اينكه فردى پنهانى وبصورت اغوا و اغفال، بخواهد دانشجويان ساده و كم مطالعه راتحت تاثير قرار دهد و برايشان تبليغ كند، اين قابل قبولنيست. بعد من بهمان شخص هم چند بار پيشنهاد كردم كه شمابعوض آنكه حرفهايت را با چند دانشجوى بىاطلاع در ميانبگذارى، آنها را با من در ميان بگذار و اگر هم مايل باشى ميتوانيماين كار را در حضور دانشجويان انجام دهيم و حتى اگر لازم باشدجمعيتبيشترى حضور داشته باشند، ميشود از اساتيد و دانشجوياندانشگاهها دعوت كرد و در يك مجمع عمومى چند هزار نفرى مادو نفر حرفهايمان را مطرح ميكنيم و باصطلاح نوعى مناظره داشتهباشيم. حتى باو گفتم با اينكه من حاضر نيستم به هيچ قيمتى در راديوصحبت كنم و يا در تلويزيون ظاهر شوم (29) ولى براى اينكار حاضرمدر راديو يا تلويزيون با شما مناظره كنم...
و به اعتقاد من تنها طريق درستبرخورد با افكار مخالفهمين است. و الا اگر جلوى فكر را بخواهيم بگيريم، اسلام وجمهورى اسلامى را شكست دادهايم. اما البته همانطور كه توضيحدادم برخورد عقايد غير از اغوا و اغفال است. اغوا و اغفال يعنىكارى توام با دروغ، توام با تبليغات نادرست انجام دادن.
مثلا فرض كنيد كسى قسمتى از جملهاى يا آيهاى را حذفكند و قسمتى را خود بآن اضافه كند و بعد اين عبارت تحريف شدهرا به عنوان حجت مطرح كند. يا آنكه از مسائل تاريخى قسمتهائىرا حذف كند و بعد با استفاده از اين اطلاعات ناقص، نتايج دلخواه خودش را بگيرد، و يا فى المثل ادعاى علمى بودن داشته باشد وحال آنكه حرفش اساسا تحريف علم باشد. اغفال كردن به هيچعنوان نمىتواند و نبايد آزاد باشد. اينكه در اسلام خريد و فروشكتب ضلال حرام است و اجازه فروش هم داده نمىشود، بر اساسهمين ضرر اجتماعى است.
خوب حرفهايم را خلاصه كنم و نتيجه بگيرم. عرض كردمآينده انقلاب ما در صورتى تضمين خواهد شد كه عدالت و آزادىرا حفظ كنيم. استقلال سياسى، استقلال اقتصادى، استقلال فرهنگى، استقلال فكرى و استقلال مكتبى را محفوظ نگه داريم. من در اينجاروى مسئله استقلال سياسى و استقلال اقتصادى بحثى نمىكنمبراى اينكه اين مسائل را خود شما بهتر از من مىدانيد. ولى روىمسئله استقلال فكرى و استقلال فرهنگى و به تعبير خودم استقلالمكتبى مايلم كه تكيه بيشترى داشته باشم و توضيح بيشترى بدهم.
انقلاب ما آنوقت پيروز خواهد شد كه ما مكتب و ايدئولوژى خودمان را كه همان اسلام خالص و بدون شائبه است، بدنيامعرفى كنيم. يعنى اگر ما استقلال مكتبى داشته باشيم و مكتبمانرا بدون خجلت و شرمندگى آنچنان كه واقعا هستبه جهانيان عرضهكنيم، مىتوانيم اميد پيروزى داشته باشيم، اما اگر قرار شود به اسماسلام يك مكتب التقاطى درستشود و روشمان اين باشد كه ازهر جائى چيزى اخذ كنيم، يك چيزى از ماركسيسم بگيريم، يكچيز از اگزيستانسياليسم بگيريم و چيز ديگرى از سوسياليسم بگيريمو از اسلام هم چيزهائى داخل كنيم و از مجموع اينها معجونىدرست كنيم و بگوئيم اينست اسلام، ممكن است مردم در ابتدا اينامر را بپذيرند، زيرا كه در كوتاه مدت شايد بشود حقيقت را پنهانكرد، ولى اين امر براى هميشه مكتوم نميماند افرادى پيدا مىشوند اهل فكر و تحقيق كه حقيقت را ميفهمند و بعد شروع ميكنند بهخرده گيرى كه آقا فلان حرفى كه شما بنام اسلام ميزنيد مشخصاست كه مال اسلام نيست. منابع اسلامى معلومند، قرآن و سنتپيامبر و فقه اسلام و اصول معتبر اسلامى همه و همه مشخصاند، از آن طرف آن حرفهائى را كه شما بنام اسلام مىزنيد مشخصاست، با مقايسه روشن ميشود كه اين حرفها را شما مثلا ازماركسيسم گرفتهايد و بعد يك روكش اسلامى روى آن كشيدهايد. نتيجه اين ميشود كه همين اشخاص كه با شوق به اسلام روىآورده بودند و همان افكار التقاتى را بنام اسلام پزيرفته بودندبعد از معلوم شدن حقيقت، با شدت و سرعت از اسلام گريزانميشوند. اين است كه به عقيده من اين مكتبهاى التقاطى ضررشانبراى اسلام از مكتبهائى كه صريحا ضد اسلام هستند اگر بيشترنباشد كمتر نيست. و انقلاب ما اگر ميخواهد پيروزمندانه راه خودشرا ادامه دهد، بايد خود را از همه اين پيرايهها پاك كند و در راهاحياى ارزشهاى اسلام راستين-اسلام قرآن و اهل بيت-حركتكند.
پرسشها و پاسخها
پرسش اول: شما از اين انقلاب، بعنوان يك انقلاباسلامى نام برديد حال آنكه اقليتهاى سياسى و مذهبى هم در اينانقلاب شركت داشته و سهيم بودهاند، آيا مىتوان گفت كه آنها همگرايشهاى اسلامى داشتهاند و آيا ميتوان سهم آنها را انكار كرد؟
پاسخ: در ضمن عرايضم نكتهاى را به اختصار عرض كردمكه ميتواند پاسخ اين سؤال باشد، حالا همان مطلب را با تفصيلبيشترى عرض مىكنم. معناى اينكه انقلاب اسلامى بوده ايننيست كه همه شركت كنندگان در اين انقلاب بدون استثناء روحاسلامى داشته و يا همه آن كسانى هم كه گرايش اسلامى داشتهاند، گرايش اسلاميشان بيك اندازه بوده است. نه، ما روح و گرايش رادر مجموع و در كل نهضت در نظر مىگيريم و بر اين اساس استكه ميگوئيم آنچه روح اين نهضت را تشكيل ميداده و استوانه اينانقلاب به حساب ميآمده، اسلام و اسلام گرائى بوده است. شما اگرانقلاب صدر اسلام را هم در نظر بگيريد باز هم نمىتوانيد بگوئيد كهدر آن انقلاب، فقط مسلمين شركت داشتهاند. در همانجا هم مواردمتعددى ميتوان پيدا كرد كه شركت اقليتهاى مذهبى و همكارى آنها را با مسلمانها نشان مىدهد. مثلا در ايران قبل از ورود اسلامدر كنار اكثريت مذهبى كه زرتشتيها بودند، اقليتهاى مذهبى مثليهوديها و مسيحىها و مانويها وجود داشتند. در نبردهاى مسلميندر ايران، اين اقليتها با مسلمين همراه و همدستبودند، چرا؟بهاين دليل كه آنها از دست مذهب حاكم، فوق العاده رنج مىبردندو دريافته بودند كه اگر اسلام حاكم بشود، با اينكه باز هم بهصورت اقليتى باقى خواهند ماند، ولى بودن در زير لواى اسلام بهمراتب بهتر از باقى ماندن در زير لواى دين ديگرى است.
تاريخ نشان ميدهد كه اقليتهاى مذهبى در ايران ساسانىمخصوصا يهوديها (30) وقتيكه مسلمين آمدند به آنها كمكهاى فراوانىكردند. در مصر هم وضع بدين منوال بود. در آنجا مسيحيان دراكثريتبودند و يهوديها از دست مسيحيها هيچ گونه آزادىنداشتند، با آمدن مسلمانان، يهوديان به كمك مسلمين شتافتند. پس اين اقليتها در پيروزى مسلمين نقش داشتند ولى اين مقدارنقش داشتن سبب نمىشود كه بگوئيم نهضت صدر اسلام نهضتمشترك يهودى-اسلامى بوده است. زيرا روح نهضت را اسلامتشكيل ميداد. در نهضت فعلى ما هم وضع بهمين منوال است. دراين نهضت هم اقليتهاى غير مسلمان، اعم از اقليتهاى مذهبى واقليتهاى سياسى، شركت داشتند. اما آنها به دليل اينكه اقليتشاننا چيز بود (31) قهرا نقش عمده و تعيين كنندهاى نداشتند.
مسئله مهمى كه در اين ميان قابل توجه است و به قسمتدوم اين پرسش مربوط ميگردد، بررسى نقش پارهاى اقليتها، بخصوص اقليتهاى ماترياليست است. ترديدى نيست كه از ميان اين گروههانيز افرادى كشته شدهاند و على القاعده بسيارى از آنها هم صداقتداشتهاند. در اينجا كارى به درصد اين كشته شدگان (32) و تعداد آنهاندارم. اما توجه به اين نكته اهميت دارد كه هرگاه يك جوانمسلمان شهيد ميگرديد، موج عظيمى در جامعه اسلامى ايجادميكرد، حال آنكه وقتى يك كمونيست كشته ميشد، اين نگرانىايجاد ميشد كه نكند ما بطرف كمونيستشدن پيش برويم. يعنىكشته شدن اين افراد، عامل حركت كه نبود هيچ، تا حدى همعامل توقف به حساب مىآمد.
در گذشته اين سؤال مطرح بود كه چرا رژيم كوشش دارد بهمسلمانان مبارز، انگ مونيستبودن بزند؟اگر ماركسيسم موجخيرى مىبود، محال بود كه رژيم مسلمانان مبارز را ماركسيستبنامد. علت اينكه رژيم كار مسلمانان را با بر چسب ماركسيستاسلامى تخطئه ميكرد اين بود كه از يك سو نمىتوانست مسلمانبودن آنها را انكار كند و از سوى ديگر تلاش ميكرد جلوى موجىرا كه مسلمان بودن آنها در جامعه ايجاد ميكرد با ماركسيستنشان دادن آنها بگيرد. واقعيتهاى جامعه ما نشان ميدهد كه سهمگروههاى ماركسيست در جامعه ما سهمى منفى بوده است. اين راتاريخ ما نيز بخوبى گواهى ميدهد، اصرار محافل امپرياليستى براى كمونيستى جلوه دادن نهضت ما به اين خاطر بود كه آنها ميدانستندبا زدن اين برچسب، موج سوء ظن و ترديد در جامعه ما برانگيختهميگردد و از شدت و حدت انقلاب تا حد زيادى كاسته ميشود.
از اينها گذشته حتى اگر براى همه گروهها و دستجات، سهمىدر نظر بگيريم، و سهم همه آنها را هم مثبت فرض كنيم و بپذيريمكه بسيارى كشته شدگان آنها، صداقت داشتهاند، باز اين مسئلهاساسى مطرح ميگردد كه آيا بحث از سهم داشتن يا نداشتن مفهومىدارد يا نه؟
اگر انقلابى بتمام و كمال بثمر برسد و موقع بهره دهى و ميوهچينى آن باشد، بطوريكه هيچ مسئله ديگرى جز ميوه چيدن و بهرهگيرى مطرح نباشد، در آن حال جا دارد كه همه گروهها و افرادىكه سهمى در به ثمر رساندن انقلاب داشتهاند، سهم خود را مطالبهكنند. درست مثل درختى كه عده زيادى در كاشتن و پرورش دادنآن سهم داشتهاند و در موقع ميوهدهى هر كس ميگويد سهم مرابدهيد تا بروم. اما واقعيت اين است كه انقلابى آغاز شده و تازهيك مرحله را طى كرده است و هنوز مراحلى را در پيش دارد. درميان گروههائى هم كه در آن شركت داشتهاند اكثريتى وجود داردو اقليتى. و اين گروهها تا يك مرحله با هم وحدت نظر داشتهاندو از آن مرحله به بعد گروهى مدعى است كه اين انقلاب را درفلان مسير بايد حركت داد و برد و ديگران ميگويند كه نه، اينانقلاب در آن مسير نبايد برود، بلكه در مسير يا مسيرهاى ديگربايد سير كند. به عبارت ديگر در نقطه شروع اين انقلاب، عدهزيادى با يكديگر همراه بودند و تا يك منزل و يك مرحله كهسقوط رژيم بوده است، همه با يكديگر وحدت نظر داشتهاند، اما بعداز تحقق اين مرحله، اختلاف نظرها پيدا شده است. مىپرسيم آيا انقلاب فقط براى اين بوده كه رژيم سقوط بكند؟آيا همين قدر كهرژيم سقوط كرد ديگر همه چيز درست است و انقلاب به ثمر رسيده وميوه داده است؟
هر انقلابى دو جنبه دارد، يكى جنبه ويران كنندگى و ديگرجنبه سازندگى يعنى آن جنبه كه مشخص ميكند جامعه آينده چگونهو بر اساس چه الگوئى بايد ساخته شود. وقتى انقلابى مرحله دومخود را تازه شروع كرده و هنوز تا به ثمر رسيدن آن زمان زياد وتلاش زيادى لازم است، صحبت از تقسيم غنائم و دريافتسهم، عجولانه و نابخردانه است. انقلاب تجزيه بردار نيست كه بگوئيميك قسمت آنرا بشما ميدهيم و يك قسمت را بديگرى. انقلابشبيه قافلهايست كه مسيرى را طى ميكند. اين قافله يا بايد از اينراه برود و يا از آن راه، يا بايد مثلا در مسير اسلام حركتبكند يابكلى راه خودش را عوض كرده و از راه ديگرى-مثلا كمونيسمحركتبكند. در مرحله سازندگى جاى اين بحث نيست كه بگوئيمآنهائى هم كه از اول نظريات كمونيستى داشته و تا مرحله سقوطرژيم سهمى داشتهاند، بايد سهمشان را بگيرند. انقلاب شبيه نهرآب نيست كه بگوئيم اين نهر تا اينجا آمده، از اينجا يك قسمتشرا بشكل جوئى جدا مىكنيم و به يك عده ميدهيم تا بروند در زمينخودشان بريزند. اين امر تنها در صورتى شدنى است كه بگوئيممملكت را تجزيه كنيم و قسمتهاى مختلف را به اشخاص و گروههاىمختلف بدهيم، و البته اين كار غير ممكن است.
نمىتوان انقلاب را در آن واحد در دو مسير متناقض بحركتدرآورد. حركت در دو مسير متناقض مساوى استبا نابودىانقلاب.
پرسش دوم: با توجه به اين مسئله كه اسلام اصالت انسان را مىپذيرد و براى انسان ابعاد مختلف از نظر معنوى و مادىقائل ميشود و نيز با توجه به شمول مفهوم استضعاف كه در كلماتديگر نظير استثمار و استبداد ديده نمىشود و در حقيقت در برگيرندههمه ابعاد مختلف روح انسان است، آيا نمىتوان نتيجه گرفت كهقرآن خاستگاه نهضتها را نيز طبقه مستضعف ميداند؟
پاسخ: در ضمن صحبت عرض كردم كه از نظر قرآن خاستگاهانقلابها بالضرورة، مستضعفين نيستند. اما گروهى كوشيدهاند با نوعىتوسعه در مفهوم استضعاف، مفهوم آيات قرآنى را طورى تفسير كنندكه با عقيده آنها كه ميگويند پيروزى از آن محرومين است و آنهاتنها طبقه انقلابى و مبارز هستند، جور در بيايد. لازم است توضيحبدهم كه استضعاف يك مفهوم اعم دارد كه اختصاص به جنبهمادى ندارد بلكه شامل جنبه معنوى هم ميشود، و به اين معنىخود فرعون، هم استضعافگر بوده است و هم استضعاف شده يعنىفرعون دو شخصيت داشت-البته اين تعبير از من است-يكشخصيت فطرى و انسانى، كه همان شخصيت استضعاف شده درونشبود، و يك شخصيت اكتسابى، كه شخصيت فرعونيش محسوبميشد. آيه شريفه:
و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمةو نجعلهم الوارثين... (سوره قصص-آيه پنج)
هم شامل قوم موسى(ع) ميشود و هم شامل انسانى كه دردرون فرعون به بند كشيده شده است. اين يك طريق تفسير آيهفوق است و ما مخالف با اينگونه تفسير نيستيم. ولى آيا كسانى كهروى آيه مستضعفين تكيه ميكنند و بعد مسئله را به مسائل اجتماعىتعميم ميدهند هم همين تفسير را مىپذيرند؟درباره اين آيه مىبايدتوضيح بيشترى داده شود كه گر چه به وقت طولانىترى احتياج دارد ولى به اجمال آن را عرض مىكنم.
در قرآن با دو منطق به ظاهر مختلف در مورد ملاك پيروزيهاروبرو ميشويم كه اين دو منطق را با يكديگر بايد بسنجيم تا اصلمطلب دستگيرمان بشود. قرآن در آيه پنجسوره قصص، ملاكپيروزى را استضعاف شدگى بيان ميكند. حداقل آنچه از ظاهر آيهبرميآيد. اينست كه استضعاف شدگى ملاك حركت و ملاك انقلاباست. بر طبق اين آيه از هر جا كه حركت و انقلاب پيدا ميشود، پيروزى هم از همانجا پيدا ميشود. پس در اينجا ايمان نقشى نداردبر حسب اين ملاك هر جاى دنيا محروميت و استضعاف شدگى باشدبراى حركت، براى جنبش و براى پيروزى كافى است.
آن گروهى كه در ابتدا به آنها اشاره كردم، همين وجه راميپذيرند از نظر آقايان قرآن در اينجا روى يك امر زير بنائى، يعنىامر مادى-اقتصادى تكيه دارد. اما آيات ديگرى داريم كه درآنها بر امرى تكيه شده است كه بقول اين حضرات، روبنائى استيعنى ايمان و عمل صالح. در آيه 55 از سوره نور ميفرمايد:
وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض.
آنهائى كه داراى ايمانند-ايمان الهى-و به يك مكتبالهى دلبستگى دارند و اعمالشان مطابق مكتب است، خدا به آنهاوعده استقلال و پيروزى داده است.
در اين زمينه آيات بسيار ديگرى وجود دارد از جمله آيه105 سوره انبياء (33) و آيه 139 سوره آل عمران (34) مسئلهاى كه درارتباط با اين آيات مطرح ميشود اين است كه آيا تكيه قرآن درحركت تاريخ و در انقلابات، روى اين مسئله به اصطلاح امروززير بنائى استيا روى امور روبنائى؟
در سالهاى اخير مسئله روبنا بكلى فراموش شده و همه روىمسائل به اصطلاح خودشان، زير بنائى تكيه ميكنند. بايد سؤال كردكه آيا قرآن تناقض گفته است كه در يك جا روى استضعاف شدگىتكيه كرده و در جاى ديگر روى ايمان؟در يك جا براى ايماناصالت قائل شده و در جاى ديگر براى محروميت؟به عقيده ماتناقض در كار نيست. منطق قرآن همان منطق وعد الله الذين آمنواو عملوا الصالحات... است. ولى متاسفانه از آيه 5 سوره قصص، استنباط غلط شده است. اين آيه يك اصل كلى بدست نميدهد، حالآنكه از آن اصل كلى استنباط كردهاند. منشا اين اشتباه هم اين بودهكه قبل و بعد آيه را حذف كردهاند و آنچه را كه باقى مانده، بغلطتفسير كردهاند. در آيه چهار سوره قصص ميفرمايد:
ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم و يذبحابنائهم و يستحيى نسائهم انه كان من المفسدين.
فرعون در روى زمين علو و استكبار كرده و مردم آن سرزمينرا فرقه فرقه كرده بود و گروهى از مردم را به استضعاف كشانده وپسرهاى آن گروه را سر مىبريد و فقط زنهاى آنان را زنده مىگذاشتو او از مفسدان بود. بعد از اين آيه، آيه و نريد ان نمن... آمده است، و بدنبال آن آيه:
و نمكن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوايحذرون (قصص آيه 6)
يعنى آيه و نريد ان نمن... وسط دو آيه قرار گرفته كه هر دومربوط به فرعون و بنى اسرائيل است. در واقع بيان قرآن چنين است: فرعون علو در ارض پيدا كرد و مفسد فى الارض شد و در حالى كهچنين و چنان مىكند، پسرها را سر مىبرد، زنها را زنده ميگذاردو... در همان حال، ما هم اراده كرديم كه منتبگذاريم بر همانمستضعفان. او كار خود را ميكرد و ما هم كار خود را ميكرديم. مااراده كرديم كه بر مستضعفان منت گذاريم. چگونه منتبگذاريم؟ در همان حالى كه او به فساد در زمين مشغول بود، ما داشتيممقدمات يك ايمان، يك مكتب و يك كتاب را فراهم ميكرديم. زمينه براى اينكه موسىاى در خانه فرعون پرورش پيدا كند، كتاب تازهاى بياورد و مردم گروندگان به اين ايمان تازه بشوند بهمرور آماده مىشد، آنوقتبمدد نيروى همين ايمان و مكتب و ازاين مجرا است كه فرعون شكست ميخورد و اراده ما تحقق مىيابد. بهمين دليل، مفسرين از قديم گفتهاند كه جمله و نريد ان نمن... جملهحاليه است مربوط به قبل، الذين استضعفوا، يعنى همان مستضعفينزمان فرعون و منتى هم كه خداوند اراده كرده است تا بر آنها ارزانىكند، نظير همان منتى است كه در آيه 164 سوره آل عمران از آنياد مىكند.
لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم... (35)
بنابراين داستان بنى اسرائيل و فرعون هم يكى از مصداقهاىوعد الله الذين آمنوا... است. قرآن نميخواهد بگويد كه تصميم مااين بوده كه بنى اسرائيل را نجات بدهيم، چه موسىاى مبعوثبشود چه نشود. چه توراتى بيايد، چه نيايد. چه ايمانى باشد، چه نباشد. هرگز قرآن چنين حرفى نميزند. استدلال قرآن اين است كه، ما منت گذاشتيم بر مستضعفان از اين طريق كه در بطن خانهفرعون، موسى را پرورش دهيم تا به رسالت مبعوث شود و با يكايمان جديد، و يك مكتب تازه، بنى اسرائيل را به راه نجات و هدايتراهنمائى كند. پس اشتباه حضرات از اينجا پيدا شده كه اين آيه رااز آيات ما قبل و ما بعدش جدا كردهاند، و به اين ترتيب تناقضىميان اين آيه و ساير آيات قرآن پيدا شده است.
اساس اسلام بر جنگ عقايد و پيروزى ايدئولوژيهاست. پيروزى ايمان و عمل صالح به منزله اصل است، و شئون ديگرفرع. در عين حال قرآن معتقد است كه همواره مستضعفين بيشتر ازغير مستضعفين گرايش به ايمان و عمل صالح پيدا مىكنند. زيرامستكبرين در زير خروارها مانع خوابيدهاند. يك فرعون اگر بخواهدبه راه حق بيايد، بايد از زير يك كوه سستى و ناراستى بيرون بيايد. ولى يك ابو ذر چطور؟براى ابو ذر مانعى وجود ندارد. تا پيغمبر راببيند، بى درنگ خود را به او ميرساند و ايمان ميآورد.
پرسش سوم: فرموديد نشر كتب ضلال در اسلام ممنوعاست، آيا اين بدان معنا است كه از نشر كتبى كه از اين دستهاندجلوگيرى ميشود؟حالا چه از طريق سانسور و چه از طريق نشركتبى در بىاثر كردن آثار ضلال؟اهميت امر از اين جهت است كهطريقه اول موجب بروز اختناق خواهد بود كه خودتان بآن اشارهكرديد و طريقه ديگر نيز داراى اثر تدريجى است و اثرش در درازمدت حاصل ميشود.
پاسخ: فكر مىكنم آنچه قبلا عرض كردم كافى بود. منكتابها را از ابتدا دو دسته كردم يكى كتابهائيكه و لو ضددين، ضد اسلام و ضد خدا هستند، ولى بر يك منطق و يك طرز تفكر خاص استوارند. يعنى واقعا كسى به يك طرح و به يك فكر خاصرسيده و با نوشتن كتاب، آن طرز فكر خود را عرضه ميدارد. از ايننمونهها زياد ديده ميشود. يعنى هستند بعضى افرادى كه بر ضدخدا، بر ضد اسلام، بر ضد پيغمبر حرف ميزنند ولى در حرف خودشانصداقت دارند، يعنى اينگونه فكر ميكنند. بهمين دليل راه مبارزه بااين گروه ارشاد است و هدايت و عرضه كردن منطق صحيح.
ولى در نوع دوم كتابها، مسئله اين نيست. مسئله، مسئلهدروغ و اغفال است. مثلا فرض كنيد كسى بيايد كتابى دربارهرئيس حكومتبنويسد و هزارها دروغ به او نسبتبدهد. آيابه اعتقاد شما آزادى ايجاب ميكند كه اجازه بدهيم اين دروغها درمردم پخش شود؟طبيعى است كه چنين كارى خيانتبه مردممحسوب ميشود. بله يك وقت كسى به كار رئيس حكومت ايرادميگيرد كه مثلا آقا فلان كارى كه كردى، باين دليل غلط بودهاست، واضح است كه اين آدم بايد بيايد حرف خودش را بزند. ولى يك وقت كسى ميآيد دروغ مىبافد كه فرضا من خبر دارم، ديشب ساعت 2 بعد از نيمه شب، رئيس حكومتبا فلان سفير، درفلان نقطه ملاقات كردند و با هم قول و قرار گذاشتند. اينها راميگويند براى اينكه ميخواهند در مردم آشوب بپا كنند. حالا دراينجا بايد بگوئيم چون كشور ما آزاد است، پس بايد بگذاريم اوحرفهاى خودش را در ميان مردم پخش كند و آيا اگر ما جلوىدروغ و اغفال را بگيريم، مرتكب سانسور شدهايم؟! حرف ما ايناست كه دروغ را و خيانت را بايد سانسور كرد و نبايد اجازه داد بهنام آزادى فكر و عقيده، آزادى دروغ در ميان مردم رائجبشود.
پىنوشتها:
1- قسمتى از آيه سوم سوره مائده. سوره مائده جزو آخرين سورههائىاست كه بر پيامبر اكرم(ص) نازل شده است و حتى عدهاى آنرا آخرين سورهمىدانند. از نزول آيات اين سوره تا وفات رسول اكرم بيشتر از دو ماه بطولنينجاميد. به اين ترتيب اين سوره، پس از پيروزى اسلام و شكست كاملمخالفان در جزيرة العرب، نازل گرديده است. مخالفان علاوه بر قبايل نيرومندعرب نظير قريش، هوازن، بنى مصطلق، قطفان و... عدهاى از اهل كتاب-بالاخص يهوديان-را نيز شامل مىگرديد. اينها-يهوديان-عبارت بودنداز طوايف بنى قريظه، بنى النضير، يهوديان خيبر، و گروهى ديگر.
2- مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقى عليهم الجهاد الاكبر.
3- خدا سرنوشت هيچ قومى را تغيير نمىدهد، مگر آنكه آنان خود راو آنچه به انديشهها و رفتارهاى خودشان مربوط است دگرگون كنند.
4- بعد از مرگ معتصم بسال 227 و پسرش هرون بسال 232، دوسردار ترك بنامهاى واصيف و ايتاخ، برادر هرون بنام جعفر را كه مادرشكنيزى از تركان خوارزم بود به تختخلافت نشاندند و او را«المتوكل-على الله»لقب دادند.
5- فرق انقلاب با كودتا اين است كه انقلاب ماهيت مردمى دارد، ولى كودتا چنين نيست. در دومى، يك اقليت مسلح و مجهز به نيرو، در مقابلاقليت ديگرى كه حاكم بر اكثريت جامعه است، قيام ميكنند و وضع موجود رادر هم ميريزد و خود جاى گروه قبلى قرار ميگيرد. و اين استقرار ارتباطى به صالحيا نا صالح بودن كودتاگران ندارد. آنچه كه اهميت دارد اينست كه در كودتااكثريت مردم از حساب خارج هستند و در فعل و انفعالات نقشى ندارند. ماايرانيها در دوره عمر خودمان، كودتاهاى زيادى ديدهايم اگر چه دستاندر-كاران آنها، نام انقلاب روى عمل خود گذاشتهاند. در 1952 ميلادى درمصر، چند افسر كه در راس آنها ژنرال نجيب و جمال عبد الناصر قرار داشتند عليهحكومت موجود كودتا كردند. اما در جريان اين كودتا كه به انقلاب مشهورشد، مردم مصر، بپا نخاستند و اين بود كه با رفتن آن افسران، كان لم يكن-شيئا مذكورا، گوئى هيچ چيز وجود نداشته است.
در ايران خودمان، در سال 1299 سيد ضياء و رضا خان كودتا كردند، اما در اين مورد هم مردم از حساب خارج بودند. در تاريخ معاصر در چندقرن اخير، غير از معدودى از تحولات عميق اجتماعى نظير انقلاب كبيرفرانسه، انقلاب اكتبر و... چيزى كه بشود نام انقلاب بر آن گذاشت واقعنشده است. تازه حتى در انقلاب روسيه و يا در انقلاب چين، ارتشى قوى ومنظم در كنار مردم وجود داشت.
در ميان اين كودتاها و شبه انقلابها، انقلاب اسلامى ايران يك انقلاببه تمام معنى واقعى است كه در واقع اگر قرار باشد نظيرى براى آن پيداكنيم، شايد بتوانيم انقلاب صدر اسلام را مثال بزنيم. ماهيت انقلابى اينانقلاب، از بسيارى از انقلابهاى اصيل در تاريخ، اصيلتر است. در اينانقلاب، توده مردم يك سرزمين، اكثريت افراد يك ملت، از زن و مرد وپير و جوان، با ستخالى، اما با روحيهاى انقلابى عليه يك رژيم قدرتمندقيام كردند و به پيروزى رسيدند.