0

انقلاب اسلامي ايران

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به: انقلاب اسلامي ايران
یک شنبه 24 بهمن 1389  9:24 AM

 انقلاب اسلامي ايران (2)

اما در كنار اين نظرات، نظر ديگرى وجود دارد كه خود مانيز موافق آن هستيم. در اينجا كوشش مى‏كنيم تا حد امكان نظراخير را تشريح كنيم. انقلاب ايران به اعتراف بسيارى يك انقلاب‏مخصوص به خود است‏يعنى براى آن نظيرى در دنيا نميتوان‏پيدا كرد. در مورد يگانه بودن انقلاب گروهى كه بوجود سه عامل‏مستقل معتقدند ميگويند ما در دنيا هيچ انقلابى نداريم كه‏اين سه عامل در آن دوش بدوش يكديگر حركت كرده باشد. ما نهضت‏هاى سياسى داريم ولى طبقاتى نبوده‏اند، نهضت‏هاى طبقاتى داريم اما سياسى نبوده‏اند. و بالاخره اگر هر دو اين عامل‏وجود داشته‏اند، از عوامل معنوى و مذهبى خالى بوده‏اند. باين‏ترتيب اين گروه نيز نظر ما را در مورد منحصر بفرد بودن اين انقلاب‏بنحوى مى‏پذيرند. از نظر ما اين انقلاب اسلامى بوده است، امامنظور از اسلامى بودن بايد روشن گردد. بعضى‏ها فكر ميكنند مقصوداز اسلام تنها همان معنويتى است كه در اديان بطور كلى و از جمله‏در اسلام وجود دارد. گروه ديگر ميپندارند اسلامى بودن بمعناى‏رواج مناسك مذهبى و آزاد بودن انجام عبادات و آداب شرعى‏است. اما با وجود اين تعبيرات، لا اقل بر ما روشن است كه اسلام‏معنويت محض، آن چنان كه غربيها درباره مذهب ميانديشند، نيست. اين حقيقت نه تنها درباره انقلاب فعلى، بلكه در موردانقلاب صدر اسلام نيز صادق است.
انقلاب صدر اسلام در همان حال كه انقلابى مذهبى واسلامى بود، در همان حال انقلابى سياسى نيز بود، و در همان حال‏كه انقلابى معنوى و سياسى نيز بود، انقلابى اقتصادى و مادى‏نيز بود يعنى حريت، آزادگى، عدالت، نبودن تبعيضهاى اجتماعى‏و شكاف‏هاى طبقاتى در متن تعليمات اسلامى است. در واقع هيچ‏يك از ابعادى كه در بالا بآنها اشاره كرديم، بيرون از اسلام‏نيستند. راز موفقيت نهضت ما نيز در اين بوده است كه نه تنها به‏عامل معنويت تكيه داشته، بلكه آندو عامل ديگر-مادى و سياسى-را نيز با اسلامى كردن محتواى آنها، در خود قرار داده است. فى المثل، مبارزه براى پر كردن شكافهاى طبقاتى، از تعاليم اساسى‏اسلام محسوب مى‏شود، اما اين مبارزه با معنويتى عميق توام وهمراه است.
از سوى ديگر روح آزادى خواهى و حريت در تمام دستورات اسلامى به چشم ميخورد. در تاريخ اسلام با مظاهرى روبرو مى‏شويم‏كه گوئى به قرن هفدهم-دوران انقلاب كبير فرانسه-و يا قرن‏بيستم-دوران مكاتب مختلف آزاديخواهى-متعلق است.
داستانى كه جرج جرداق از خليفه دوم نقل ميكند و آن رابا كلام امير المؤمنين مقايسه ميكند در اين زمينه نمونه خوبى است. مشهور است در وقتى كه عمرو عاص حاكم مصر بود، روزى پسرش‏با فرزند يكى از رعايا دعوايش ميشود، در ضمن نزاع پسر عمروعاص سيلى محكمى بگوش بچه رعيت ميزند. رعيت و پسرش براى‏شكايت پيش عمرو عاص مى‏روند، رعيت مى‏گويد پسرت به پسر من‏سيلى زده و طبق قوانين اسلامى ما آمده‏ايم تا انتقام بگيريم. عمروعاص اعتنائى به حرف او نميكند و هر دو را از كاخ بيرون مى‏كند. رعيت غيرتمند و پسرش براى دادخواهى راهى مدينه ميشوند ويكسر بنزد خليفه دوم مى‏روند. در حضور خليفه رعيت‏شكايت ميكندكه اين چه عدل اسلامى است كه پسر حاكم، پسر مرا سيلى مى‏زندو حق دادخواهى را هم از ما ميگيرد. عمر دستور احضار عمرو عاص‏و پسرش را مى‏دهد، بعد از پسر رعيت مى‏خواهد كه در حضور اوسيلى پسر عمرو عاص را تلافى كند. آنگاه رو به عمرو عاص مى‏كند ومى‏گويد:
«متى استعبدتم الناس و قد ولدتهم امهاتهم احرارا»
از كى تا بحال مردم را برده خودت قرار داده‏اى و حال آنكه‏از مادر آزاد زائيده شده‏اند.
با مقايسه با انقلاب فرانسه، مى‏بينيم كه درست همين طرزتفكر روح آن انقلاب را تشكيل ميدهد از جمله اين اعتقاد كه‏«هر كس از مادر آزاد زائيده ميشود و بنابر اين آزاد است‏»ازاصول اساسى انقلاب فرانسه بشمار ميرود. باز در تاريخ اسلام مى‏خوانيم وقتى مجاهدان صدر اسلام در قادسيه با لشكر رستم‏فرخزاد فرمانده سپاه ايران روبرو ميشوند رستم در شب اول زهرة‏بن عبد الله سر كرده سپاه اسلام را بنزد خود ميطلبد و به او پيشنهادصلح مى‏كند، باين صورت كه پولى بگيرند و برگردند سرجاى خود. اين داستان را ما در كتاب داستان راستان نقل كرده‏ايم (12) و در اينجاقسمتى از آنرا كه به بحث مربوط مى‏شود ذكر مى‏كنيم.
رستم با غرور و بلند پروازى-كه مخصوص خود او بودگفت: شما همسايه ما بوديد، ما بشما نيكى مى‏كرديم شمااز انعام ما بهره‏مند مى‏شديد و گاهى كه خطرى شما راتهديد مى‏كرد ما از شما حمايت و شما را حفظ مى‏كرديم‏تاريخ گواه اين مطلب است. سخن رستم كه به اينجا رسيدزهره گفت: همه اينها كه گفتى صحيح است، اما تو بايداين واقعيت را درك كنى كه امروز غير از ديروز است ماديگر آن مردمى نيستيم كه طالب دنيا و ماديات باشيم، مااز هدفهاى دنيائى گذشته‏ايم، هدفهاى آخرتى داريم...
بعد رستم از زهره مى‏خواهد كه در اطراف هدفها و دين‏خودشان توضيحاتى باو بدهد و زهره در جواب مى‏گويد:
اساس و پايه و ركن آن(دين) دو چيز است، شهادت به‏يگانگى خدا و شهادت به رسالت محمد و اينكه آنچه اوگفته است از جانب خداست. رستم مى‏گويد اينكه عيب‏ندارد ديگر چه؟ديگر آزاد ساختن بندگان خدا، از بندگى‏انسان‏هائى مانند خود. (13) و ديگر اينكه مردم همه از يك‏پدر و مادر زاده شده‏اند، همه فرزندان آدم و حوا هستند، بنابراين همه برادر و خواهر يك ديگرند... (14)
سپس زهره ساير اهداف را تشريح مى‏كند. غرضم از ذكراين داستان نشان دادن اين نكته بود كه تعليمات ليبراليستى درمتن تعاليم اسلامى وجود دارد (15).
اين گنجينه عظيم از ارزشهاى انسانى كه در معارف اسلامى‏نهفته بود، تقريبا از سنه بيست‏به بعد در ايران بوسيله يك عده ازاسلام شناسهاى خوب و واقعى وارد خود آگاهى مردم شد. يعنى‏بمردم گفته شد، اسلام دين عدالت است، اسلام با تبعيضهاى طبقاتى‏مخالف است، اسلام دين حريت و آزادى است. به اين ترتيب علاوه بر معنويت، آرمانها و مفاهيم ديگر نظير برابرى، آزاديخواهى، عدالت و... رنگ اسلامى به خود گرفت و در ذهن مردم جايگزين‏شد. درست‏به دليل جاى گزينى اين مفاهيم در ذهن توده بود كه‏نهضت اخير ما نهضتى شامل و همه‏گير شد. فكر نمى‏كنم درشامل بودن اين نهضت‏بتواند كسى ترديد كند. نهضت مشروطه‏يك نهضت‏شهرى بود نه روستائى اما اين نهضت هم روستائى بودهم شهرى. شهرى و روستائى، محروم و ثروتمند، كارگر و كشاورز، بازارى و غير بازارى، روشنفكر و عامى، همه و همه در اين نهضت‏شركت كرده بودند و اين بدليل اسلامى بودن نهضت‏بود كه همه‏گروههاى مختلف در يك مسير و يك صف قرار گرفتند (16).
بالاتر از اين ايجاد هماهنگى، نهضت ما توانست موفقيت‏بسيار بزرگ ديگرى كسب بكند و آن از بين بردن خود باختگى‏ملت ما در برابر غرب-بمعنى اعم آن يعنى بلوك غرب و شرق‏بود. نهضت ما توانست‏بمردم بگويد كه شما خود يك مكتب ويك فكر مستقل داريد. خود مى‏توانيد بر روى پاى خود بايستيدو تنها بخود اتكا داشته باشيد.
از نظر علماى جامعه شناسى، اين مطلب ثابت‏شده كه‏همانطور كه فرد داراى روح است، جامعه هم روح دارد. هرجامعه‏اى داراى فرهنگى است كه آن فرهنگ روح جامعه را تشكيل‏ميدهد. اگر كسى در نهضتى بتواند بر روى آن روح انگشت‏بگذارد، آنرا زنده كند، خواهد توانست تمام اندام جامعه را يك جابه حركت درآورد.
مدتهاست كه برخورد و تلاقى شرق و غرب بوقوع پيوسته‏و اين امر بخصوص در صد سال اخير شدت بيشترى پيدا كرده است. مردم مشرق زمين بطور كلى و مسلمانان بخصوص، وقتى خود رادر مقابل غربى‏ها ديدند، احساس كوچكى و حقارت كردند. دركتاب نهضتهاى اسلامى، اين نكته را نوشته‏ام كه سيد احمد خان‏هندى يا بقول انگليسيها، سر سيد احمد خان، در ابتدا يكى از سران‏نهضت اسلامى در هند بود و مردم را عليه امپراطورى انگليس‏تحريك مى‏كرد انگليسى‏ها او را به انگلستان دعوت كردند. سيداحمد خان در اروپا وقتى آن تمدن عظيم اوايل قرن بيستم و آن‏اوضاع باشكوه بريتانياى كبير را ديد، آنچنان خود را باخت كه‏وقتى برگشت‏به هند تمام افكارش عوض شد. از آن به بعد به مردم‏مى‏گفت ما راهى نداريم الا اينكه تحت قيمومت انگلستان درآئيم. و اين درست همانند فكرى بود كه تقى زاده ما پيدا كرد.
تقى زاده مى‏گفت ايرانى اگر بخواهد بسعادت برسد بايد ازفرق سر تا نوك پا فرنگى بشود. در نقطه مقابل اينها سيد جمال‏الدين اسد آبادى قرار داشت. سيد با اينكه در صد سال پيش و دراوج انحطاط مسلمانان زندگى مى‏كرد وقتى كه به غرب رفت، آنجاباين فكر افتاد كه بايد ملل مشرق زمين را بيدار كرد. بايد بآنهاشخصيت داد و بايد غرب را در مقابل آنها تحقير كرد. خود سيدجمال به اين كار همت گماشت. او در مجله عروة الوثقى كه درپاريس منتشر مى‏كرد داستان مسجد مهمان كش را آورده كه‏داستان بسيار زيبائى است (17) خلاصه داستان مسجد مهمان كش كه در مثنوى آمده از اين قرار است: مى‏دانيم كه در قديم مهمانخانه‏و هتل و از اين قبيل اماكن نبوده و اگر كسى وارد محلى مى‏شد ودوست و آشنائى نداشت، معمولا بمسجد ميرفت و در آنجا مسكن‏ميگزيد. مسجد مهمان كش از اين جهت معروف شده بود كه هركسى شب آنجا ميخوابيد صبح، جنازه‏اش را بيرون ميآوردند وكسى هم نمى‏دانست علت چيست. روزى شخص غريبى به اين‏شهر آمد و چون جائى نداشت، رفت كه در مسجد بخوابد. مردم‏نصيحتش كردند كه: به اين مسجد نرو، هر كس كه شب در اين‏مسجد مى‏خوابد، زنده نميماند. مرد غريب كه آدم شجاع و دليرى‏بود، گفت من از زندگى بيزارم و از مرگ هم نمى‏ترسم و مى‏روم، ببينم چه ميشود. به هر حال مرد شب را در مسجد ميخوابد، نيمه‏هاى‏شب صداهاى هولناك و مهيبى از اطراف مسجد بلند شد، صداهاى‏مهيبى كه زهره شير را مى‏تركاند. مرد با شنيدن صدا از جا بلندشد و فرياد كشيد: هر كه هستى بيا جلو، من از مرگ نمى‏ترسم، من از اين زندگى بيزارم، بيا هر كارى دلت ميخواهد بكن. بافرياد مرد، ناگهان صداى سهمناكى بلند شد و ديوارهاى مسجدفرو ريخت و گنجهاى مسجد پديدار شد. سيد جمال در پايان مقدمه‏خود مينويسد:
بريتانياى كبير چنين پرستشگاه بزرگى است كه گمراهان‏چون از تاريكى سياسى بترسند بدرون آن پناه مى‏برند وآنگاه اوهام هراس انگيز ايشان را از پاى در ميآورد. مى‏ترسم‏روزى مردى كه از زندگى نوميد شده، ولى همت استواردارد بدرون اين پرستشگاه برود و يكباره در آن فريادنوميدى برآورد، پس ديوارها بشكافد و طلسم اعظم بشكند. (18)
خود سيد جمال چنين كارى كرد. در زمانى كه فكر مبارزه باانگلستان در دماغ احدى خطور نمى‏كرد، اين مرد فرياد مبارزه باسياست استعمارگرى انگلستان را بلند كرد، و براى اولين بار اين‏حالت‏خودباختگى را از مردم گرفت، و براى اولين بار روى خوداسلامى امت مسلمان تكيه كرد. سيد جمال براى تمام ملتهاى‏اسلامى يك منش و يك هويت‏يگانه قائل بود. اما آنرا يك من‏پايمال شده، يك من تحقير شده منى كه شرافت‏خود، كرامت وتاريخ خود را فراموش كرده، مى‏دانست و معتقد بود كه بايد اين‏من را به ياد خود آورد. به اين دليل بود كه سيد به تاريخ صدراسلام، به تمدن و فرهنگ اسلام تكيه مى‏كرد و از اين طريق خوداين امت را بيادش ميآورد، و به ملل مسلمان روحيه مى‏داد. البته‏روشن است كه اين حرفها به دليل آماده نبودن شرايط، در آن زمان‏نميتوانست تاثير زيادى داشته باشد، اما به هر حال سيد بذر تحولات‏و قيام‏هاى بعدى را كاشت و ما اكنون ثمره و نتيجه آن مجاهدتهارا براى العين مشاهده ميكنيم. آنطور كه اوضاع سياسى جهان‏نشان ميدهد الان در تمام كشورهاى اسلامى، نهضت‏هاى اسلامى‏بر اساس جستجوى هويت اسلامى پا گرفته است. حتى در كشورهائيكه‏كمتر اسمى از آنها در وسائل ارتباط جمعى مطرح مى‏شود، چنين‏نهضت‏هائى شروع به رشد كرده‏اند. همه اين نهضت‏ها آنطور كه‏از قرائن برميآيد، ماهيتى اسلامى دارند، يعنى براساس طرد همه‏ارزشهاى غير اسلامى و تكيه بر ارزشهاى مستقل اسلامى، استوارند.
در مورد انقلاب خودمان اگر اين نظريه درست‏باشد كه‏ماهيتى اسلامى دارد (19)، يعنى انقلابى است كه در همه جهات‏مادى و معنوى سياسى و عقيدتى، روح و هويتى اسلامى دارد، درآن صورت تداوم آن و بثمر رسيدنش نيز بر همين مبنا و اساس‏امكان پذير خواهد بود. باين ترتيب وظيفه هر يك از ما عبارت‏خواهد بود از كوشش در جهت‏حفظ هويت اصيل انقلاب. يعنى‏انقلاب ما از اين پس نيز بايد اسلامى باشد نه مشترك و مؤتلف. بايد اسلامى باشد نه صرفا ضد طبقاتى، بايد اسلامى باشد، نه‏آزاديخواهانه محض و بالاخره بايد اسلامى باشد و نه فقط روحانى‏و معنوى و يا تنها سياسى.
اما به بينيم چگونه ميتوان ثابت كرد كه اين انقلاب انقلابى‏اسلامى بوده و هويت ديگرى نداشته. يكى از راههاى ناخت‏انقلاب، بررسى كيفيت رهبرى آن انقلاب و نهضت است.
از نظر رهبرى اينطور نبود كه روز اول كسى خود را كانديدابكند و بعد مردم به او راى بدهند و او را به رهبرى انتخاب كنند وبدنبال آن، رهبر براى مردم تعيين خط مشى كند. واقعيت اينست‏كه گروههاى زيادى-از آنها كه احساس مسئوليت مى‏كنندتلاش كردند كه رهبرى نهضت را بعهده بگيرند ولى تدريجا همه‏عقب رانده شدند و رهبر خود به خود انتخاب شد. شما در نظربگيريد كه چه تعداد از قشرهاى مختلف، مثلا از روحانيون-چه‏از مراجع و يا غير مراجع-و يا از غير روحانيون چه گروههاى اسلامى‏و چه غير اسلامى، در اين انقلاب شركت داشتند. در اين نهضت‏افراد تحصيلكرده، افرادعامى، دانشجو، كارگرها، كشاورزان، بازرگانان همه و همه شركت داشتند ولى از ميان همه اين افرادمختلف، تنها يك نفر، به عنوان رهبر انتخاب شد، رهبرى كه همه گروهها او را برهبرى پذيرفتند. اما چرا؟آيا بدليل صداقت رهبربود؟بيشك اين رهبر صداقت داشت ولى آيا صداقت منحصربشخص امام خمينى بود و كسى ديگر صداقت نداشت؟البته‏مى‏دانيم كه چنين نيست و صداقت منحصر به ايشان نبود. آيابدليل شجاعت رهبر بود و اينكه تنها ايشان فرد شجاعى بودند وغير از ايشان رهبر صديق و صادق و شجاع ديگرى وجود نداشت؟ البته كسان شجاع ديگرى نيز بودند. آيا به اين دليل بود كه ايشان‏از يك نوع روشن بينى برخوردار بودند و ديگران فاقد اين روشن‏بينى‏بودند؟آيا بدليل قاطعيت رهبر بود و ديگران فاقد قاطعيت‏بودند؟ ميدانيم كه قاطعيت منحصر به ايشان نبود. درست است كه همه اين‏مزايا باعلى درجه در ايشان جمع بود، ولى چنين نيست كه اين‏مزايا-لا اقل با شدت و گسترش كمتر-در ديگران نبود، پس چه‏شد كه جامعه خودبخود ايشان را، و فقط ايشان را به رهبرى‏انتخاب كرد و هيچ فرد ديگرى را در كنار ايشان به رهبرى نپذيرفت؟
پاسخ اين سؤال برمى‏گردد به يك سؤال اساسى كه در فلسفه‏تاريخ مطرح مى‏شود و آن اين است كه آيا تاريخ شخصيت راميسازد و يا شخصيت تاريخ را، آيا نهضت رهبر را مى‏سازد و يارهبر نهضت را؟اجمالا ميدانيم كه نظريه صحيح در اين مورداينست كه، يك اثر متقابل ميان اين دو، يعنى ميان نهضت و رهبراست. ميبايد از يك طرف يك سلسله مزايا و امتيازات در رهبرباشد و از طرف ديگر نيز خصوصياتى در نهضت وجود داشته باشد. مجموع اين شرايط است كه فرد را بمقام رهبرى مى‏رساند. امام‏خمينى به اين علت رهبر بلا منازع و بلا معارض اين نهضت‏شدكه علاوه براينكه واقعا شرايط و مزاياى يك رهبر در فرد ايشان‏جمع بود، ايشان در مسير فكرى و روحى و نيازهاى مردم ايران قرار داشت. حال آن كه ديگران-آنها كه براى كسب مقام‏رهبرى نهضت تلاش مى‏كردند-به اندازه ايشان در اين مسير قرارنداشتند.
معنى اين سخن اين است كه امام خمينى با همه مزايا وبرتريهاى شخصى كه دارد اگر اهرمهائى كه روى آنها دست‏مى‏گذاشت و فشار ميداد و جامعه را به حركت درميآورد، از نوع‏اهرمهائى بود كه ديگران روى آن فشار مى‏آوردند و اگر منطقى كه‏ايشان بكار ميبرد نظير منطق ديگران بود، امكان نداشت ايشان‏در بحركت درآوردن جامعه موفقيتى كسب كند (20).
اگر امام عنوان پيشوائى مذهبى و اسلامى را نمى‏داشت واگر مردم ايران در عمق روحشان يك نوع آشنائى و انس و الفتى بااسلام نداشتند و اگر عشقى كه مردم ما با خاندان پيامبر دارند وجودنمى‏داشت و اگر نبود كه مردم حس كردند كه اين نداى پيامبر ونداى حضرت على(ع) و يا نداى امام حسين(ع) است كه از دهان‏اين مرد بيرون مى‏آيد، محال بود نهضت و انقلابى به اين وسعت درمملكت ما بوجود آيد.
رمز موفقيت رهبر در اين بود كه مبارزه را در قالب مفاهيم‏اسلامى به پيش برد. ايشان با ظلم مبارزه كرد ولى مبارزه با ظلم رابا معيارهاى اسلامى مطرح كرد، امام از طريق القاى اين فكر كه‏يك مسلمان نبايد زير بار ظلم برود، يك مسلمان نبايد تن به اختناق بدهد، يك مسلمان نبايد به خود اجازه دهد كه ذليل باشد، مؤمن نبايد زير دست و فرمانبر كافر باشد (21)، با ظلم و ستم و استعمارو استثمار مبارزه كرد، مبارزه‏اى تحت لواى اسلام، و با معيارها وموازين اسلامى.
از جمله اقدامات اساسى اين رهبر، مخالفت جدى و دامنه‏دار با مسئله جدائى دين از ياست‏بود. شايد فضل تقدم در اين‏زمينه با سيد جمال باشد. سيد جمال شايد نخستين كسى بود كه‏احساس كرد اگر بخواهد در مسلمانان جنبش و حركتى ايجادكند بايد به آنها بفهماند كه سياست از دين جدا نيست، اين بود كه‏او اين مسئله را بشدت در ميان مسلمين مطرح كرد، بعدها استعمارگران تلاش زيادى كردند تا در كشورهاى مسلمان رابطه دين وسياست را قطع كنند.
از جمله اين تلاشها، طرح مسئله ايست‏بنام‏«علمانيت‏» (22) كه بمعنى جدائى دين از سياست است. بعد از سيد جمال در كشورهاى عربى و بخصوص در مصر افراد زيادى پيدا شدند كه با تكيه‏بر قوميت و در لباس ملى گرائى، عربيزم، و پان عربيزم به تبليغ فكرجدائى دين از سياست پرداختند. اخيرا هم شاهد بوديد كه انورسادات همين مسئله را باز بار ديگر مطرح كرد، انور سادات درنطقهاى اخيرش بخصوص بر اين نكته تاكيد مى‏كرد كه دين‏مال مسجد است و بايد كار خود را در آنجا انجام دهد، مذهب‏اصولا نبايد كارى به مسائل سياسى داشته باشد.
در جامعه ما نيز اين مسائل زياد مطرح شده بود بطوريكه مردم تقريبا آن را پذيرفته بودند، اما همه ديديم كه وقتى از زبان‏يك مرجع تقليد، از زبان كسى كه مردم، با وسواس كوشش مى‏كنندتا كوچكترين آداب مذهبى خود را با دستورهاى او منطبق بكنند، در كمال راحت‏بيان شد كه دين از سياست جدا نيست و به مردم‏خطاب شد كه اگر از سياست كشور دورى كرده‏ايد، در واقع از دين‏دورى كرده‏ايد، مردم چگونه به جنب و جوش افتادند و بنوعى بسيج‏عمومى اقدام كردند. و يا در نظر بگيريد كه مسئله آزادى و آزادى‏خواهى در جامعه با شدت مطرح بود، با اين حال چندان تاثيرى‏در حال مردم نداشت. ولى وقتى همين مسئله از زبان رهبر مطرح‏شد، يعنى كسى كه رهبر دينى و مذهبى است، مردم براى اولين باردريافتند كه آزادى يك موضوع صرفا سياسى نيست، بلكه بالاتر ازآن يك موضوع اسلامى است و اين نكته روشن شد كه يك نفرمسلمان بايد آزاد زيست كند و بايد آزاديخواه باشد.
در چند سال اخير مسائلى در ايران بوجود آمد كه از جنبه‏هاى اقتصادى و سياسى اهميت چندانى نداشت، ولى از جنبه‏مذهبى آنهم از نظر شعائر مذهبى مهم بود و خود اين مسائل دراوج دادن به نهضت نقش مؤثرى داشتند. مثلا يكى از اشتباهات‏بسيار بزرگ عوامل رژيم اين بود كه بدليل غرور فوق العاده‏اى كه‏برايشان حاصل شده بود در اواخر سال 55 تصميم گرفتند كه تاريخ‏هجرى را به تاريخ به اصطلاح شاهنشاهى تبديل كنند. اينكه تاريخ‏هجرى باشد يا شاهنشاهى، از نظر اقتصادى و سياسى تاثير چندانى‏در حال مردم نداشت. ولى همين مسئله بشدت عواطف مذهبى‏مردم را جريحه‏دار كرد و وسيله خوبى براى كوبيدن رژيم بدست‏رهبر داد. رهبر بلافاصله با طرح اين شعار كه چنين عملى دشمنى باپيغمبر و دشمنى با اسلام است و معادل است‏با قتل عام هزاران نفر از عزيزان اين مردم، موفق شد در مردم عصيان ايجاد كند واز تحريك وجدان اسلامى آنها به بهترين نحو در جهت يشبردنهضت‏بهره‏بردارى نمايد.
بنابراين با بررسى مسئله رهبرى و كيفيت و نحوه آن، و بادر نظر گرفتن اينكه مردم در ميان افراد زيادى كه صلاحيت رهبرى‏داشتند كدام رهبر را انتخاب كردند (23) و با بررسى و تحليل مسيرى‏كه اين رهبر طى كرد و اهرمهائى كه روى آنها تكيه نمود و منطقى‏كه به كاربرد، به اين نتيجه روشن و آشكار ميرسيم كه نهضت ماواقعا يك نهضت اسلامى بوده است. با آنكه نهضت از سوئى‏خواهان عدالت‏بود و از سوئى ديگر در جستجوى آزادى واستقلال، ولى عدالت را در سايه اسلام ميخواست و استقلال وآزادى را در پرتو اسلام جستجو ميكرد، و به عبارت بهتر نهضت ماهمه چيز را با رنگ و بوى اسلامى طلب ميكرد اين، همان جهت‏مورد خواست و ميل ملت‏بود. (24)
در ابتداى سخنم به نكته‏اى اشاره كردم كه اينجا ميبايد آنراتكميل كنم. در آنجا گفتم كه هر انقلابى معلول يك سلسله‏نارضايتى‏ها و ناراحتى‏هاست. يعنى وقتى مردم از وضع حاكم‏ناراضى و خشمگين باشند و وضع مطلوبى را آرزو بكنند، زمينه انقلاب‏به وجود ميآيد. حالا مى‏خواهم مكمل اين موضوع را بيان كنم وآن اين است كه، صرف نارضائى كافى نيست. ممكن است ملتى ازوضع موجود ناراضى باشد و آرزوى وضع ديگرى داشته باشد، با اين‏حال انقلاب نكند، چرا؟ براى اينكه داراى روحيه رضا و تمكين‏است. روحيه ظلم پذيرى در ميان آن ملت رواج دارد. چنين مردمى‏ناراضى هستند اما در عين حال تسليم ظلم‏اند. اگر ملتى ناراضى‏بود، اما علاوه بر آن يك روحيه پرخاشگرى يك روحيه طرد وانكار در او وجود داشت، در آن صورت انقلاب ميكند. اينجاست‏كه نقش مكتبها روشن مى‏شود.
از جمله خصوصيات اسلام اينست كه به پيروانش حس‏پرخاشگرى و مبارزه و طرد و نفى وضع نامطلوب را مى‏دهد. جهاد، امر به معروف و نهى از منكر يعنى چه؟يعنى اگر وضع حاكم وضع‏نامطلوب و غير انسانى بود، تو نبايد تسليم بشوى و تمكين بكنى. تو بايد حداكثر كوشش خودت را براى طرد و نفى اين وضع وبرقرارى وضع مطلوب و ايده‏آل بكار ببرى.
مسيحيت كه اساسش بر تسليم و تمكين است، قرنها از اسلام‏انتقاد ميكرد كه اين چگونه دينى است؟در دين كه نبايد شمشيرو جهاد وجود داشته باشد. دين بايد دم از صلح و صفا بزند، بايد بگويد اگر به سمت راست تو سيلى زدند، طرف چپ صورتت را پيش‏بياور. حال آن كه اسلام چنين منطقى ندارد.
اسلام مى‏گويد: افضل الجهاد كلمة عدل عند امام جائر يعنى‏با فضيلت‏ترين و برترين جهادها اينست كه انسان در برابر يك‏پيشواى ستمگر، دم از عدل بزند و سخن عدل مطرح كند. من درجائى نوشته‏ام كه همين جمله كوتاه چقدر حماسه در دنياى اسلام‏آفريده است.
اگر در مكتبى عنصر تعرض و عنصر تهاجم نسبت‏به ظلم وستم و اختناق وجود داشته باشد، آن وقت اين مكتب خواهدتوانست‏بذر انقلاب را در ميان پيروان خود بكارد. امروز خوشبختانه‏اين بذر بقدر كافى در ميان ما پاشيده شده است، يعنى بعد از آن كه‏سالها و بلكه قرنها بود كه جهاد و امر بمعروف و نهى از منكر درميان ما فراموش شده بود و ما طريق مبارزه را از ياد برده بوديم (25) در اين صد سال اخير خوشبختانه اين مسئله دوباره مطرح شد و جاى‏خود را در جامعه باز كرد.
اما در اين ميان نكته‏اى وجود دارد كه در واقع ما را برسر دو راهى قرار مى‏دهد. و آن نكته اينست: گفتم كه اسلام باانقلاب پيوند دارد بذر انقلاب در تعاليم اسلام موجود است و به‏همين دليل براى مسلمانان انقلابى اين سؤال پيش ميآيد كه راه‏آينده چه بايد باشد، انقلاب اسلامى و يا اسلام انقلابى؟
انقلاب اسلامى يعنى راهى كه هدف آن، اسلام و ارزشهاى‏اسلامى است و انقلاب و مبارزه صرفا براى برقرارى ارزشهاى اسلامى‏انجام مى‏گيرد. و به بيان ديگر در اين راه مبارزه هدف نيست، وسيله‏است. اما عده‏اى ميان انقلاب اسلامى و اسلام انقلابى اشتباه ميكننديعنى براى آنها انقلاب و مبارزه هدف است، اسلام وسيله‏ايست‏براى مبارزه. اينها مى‏گويند هر چه از اسلام كه ما را در مسيرمبارزه قرار بدهد آن را قبول مى‏كنيم، و هر چه از اسلام كه ما را ازمسير مبارزه دور كند، آنرا طرد مى‏كنيم. طبيعى است كه با اين‏اختلاف برداشت ميان انقلاب اسلامى و اسلام انقلابى، تفسيرها وتعبيرها از اسلام و انسان و توحيد و تاريخ و جامعه و آيات قرآن‏با يكديگر متضاد و متناقض ميشود.
فرق است ميان كسى كه اسلام را هدف ميداند و مبارزه راو جهاد را وسيله‏اى براى برقرارى ارزشهاى اسلامى، با آنكه مبارزه‏را هدف ميداند و حرفش اينست كه من هميشه بايد در حال مبارزه‏باشم و اصلا اسلام آمده براى مبارزه. در جواب اين گروه بايد گفت‏بر خلاف تصور شما، با آنكه در اسلام عنصر مبارزه هست، اما اين‏بدان معنى نيست كه اسلام فقط براى مبارزه آمده و هدفى جز مبارزه‏ندارد. در اسلام دستورات بيشمارى وجود دارد كه يكى از آنهامبارزه است.
اين فكر كه مبارزه اصل است، ناشى از طرز تفكرى است كه ماديون در مورد جامعه و تاريخ دارند. به اعتقاد آنان، تاريخ وطبيعت جريانى به اصطلاح ديالكتيكى طى كرده، از ميان اضداد عبورمى‏كنند. در دنيا، هميشه جنگ اضداد برقرار است و جنگ اضدادبشكل ديالكتيكى جريان مى‏يابد. يعنى هر واحدى در طبيعت وتاريخ بالضروره عامل نفى كننده خود را در درون خود پرورش‏ميدهد و با رشد اين عامل، ميان واحد اول-تز-كه عنصر كهنه‏محسوب ميشود و نفى كننده آن-آنتى تز-كه عنصر نو بحساب‏ميآيد، جنگ در ميگيرد و اين جنگ با پيروزى نو، و يا به يك معنى‏ديگر تركيب نو و كهنه-ايجاد سنتز-بپايان ميرسد و بعد دوباره‏اين جريان شروع مى‏شود و سنتزى كه از جنگ حاصل شده بودخود بعنوان يك تز وارد عمل مى‏شود و باز روز از نو روزى از نو. بر اساس اين طرز تفكر اساسا طبيعت، زندگى، جامعه، و هر چيز كه‏انگشت‏بر روى آن بگذاريد، جنگ است و جنگ. اخلاق خوب هم‏يعنى هميشه شكل آنتى تز را داشتن، يعنى انكار آنچه هست، انكار وضع موجود هر كه عليه وضع موجود-هر چه كه مى‏خواهدباشد-مبارزه كند مترقى و متكامل است. همينقدر كه وضع تازه‏اى‏بوجود آمد، فورا در درونش حالت ديگرى كه عبارت از انكار وضع‏فعلى باشد بوجود ميآيد. از اين به بعد آن آدم مترقى جزو عناصركهنه در مى‏آيد كه مى‏بايد از بين برود.
مبارزه، اساسا يك لحظه هم متوقف نمى‏شود و نبايد هم‏متوقف شود. در هر لحظه هر چه كه چهره مبارزه داشته باشد، حقانيت هم با اوست. بر اساس همين طرز تفكر است كه آن عده‏كه ميكوشند به قول خودشان اسلام را انقلابى بكنند-نه اينكه‏انقلاب را اسلامى بكنند-معيار اسلام را در همه جا مبارزه معرفى ميكنند (26)
با توضيحاتى كه تا اينجا داده شد، اگر پذيرفته باشيم كه‏انقلاب ما، انقلابى ماهيتا اسلامى است-البته اسلامى به همان معناكه تشريح كردم، يعنى جامع تمام مفاهيم و ارزشها و هدفها درقالب و شكل اسلامى در اين صورت اين انقلاب به شرطى در آينده‏محفوظ خواهد ماند و به شرطى تداوم پيدا خواهد كرد، كه قطعا وحتما مسير عدالتخواهى را براى هميشه ادامه بدهد. يعنى دولتهاى‏آينده واقعا و عملا در مسير عدالت اسلامى گام بردارند، براى پركردن شكافهاى طبقاتى اقدام كنند، تبعيضها را واقعا از ميان‏بردارند و براى برقرارى يك جامعه وحيدى بمفهوم اسلامى آن، نه‏با مفهومى كه ديگران گفته‏اند-زيرا كه تفاوت بين ايندو از زمين‏تا آسمان است-تلاش كنند.
در دولت اسلامى نبايد به هيچ وجه ظلم و اجحافى به كسى‏بشود حتى اگر اين فرد يك مجرم واجب القتل باشد. اينجا بايد ازبعضى دوستان جوان گله بكنيم كه در عين اينكه احساسات پاك‏آنها قابل تقدير است، ولى گاهى با منطقى با قضايا برخورد مى‏كنندكه بيشتر با منطق احساس جور درميآيد تا با منطق اسلام. چندروز پيش بمناسبتى به نخست وزيرى رفته بودم، شنيدم كه پاسدارانى‏كه آنجا بودند از اعدامهاى انقلابى گله مى‏كردند و مى‏گفتند اين‏جانى‏ها ارزش گلوله خوردن ندارند و بايد آنها را زنده زنده به درياانداخت.
بايد به اين دوستان جوان تذكر داد كه از نظر منطق اسلام حتى اگر كسى هزاران نفر را كشته باشد و مجازات صد بار اعدام هم‏براى او كم باشد، باز هم حقوقى دارد كه آنها بايد رعايت‏شوند دراين زمينه‏ها ما بهترين سرمشقها را از مكتب على(ع) ميآموزيم‏شما رفتار حضرت را با قاتلش ببينيد، دنيائى از انسانيت و رافت ومحبت در آن وجود دارد على(ع) وقتى كه در بستر افتاده بودخويشاوندان خود-بنى عبد المطلب-را جمع كرد و به آنها گفت، اى بنى عبد المطلب مبادا بعد از من در ميان مسلمانان به انتقام‏خون من برخيزيد و بگوئيد على كشته شد پس مسبب و محرك وكمك كار و همه و همه را بايد به قتل رساند. من يك نفر بودم، ابن ملجم هم يك ضربه بيشتر بمن نزد، شما هم بيشتر از يك ضربه‏به او نزنيد. و در تاريخ مى‏خوانيم كه در مدتى كه ابن ملجم درخانه حضرت اسير بود كوچكترين بدرفتارى نسبت‏به او نشد. حتى‏حضرت غذاى خود را براى زندانى فرستاد و سفارش كرد كه مبادازندانى گرسنه بماند (27).
اين چنين عدلى، بايد براى همه ما سرمشق باشد. بى ترديدوجود اين ارزشها است كه مكتب ما را در طول هزار و چهار صد سال‏حفظ كرده و آنرا شاداب و با طراوت نگاهداشته است.
 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها