پاسخ به: انقلاب اسلامي ايران
یک شنبه 24 بهمن 1389 9:24 AM
انقلاب اسلامي ايران (2)
اما در كنار اين نظرات، نظر ديگرى وجود دارد كه خود مانيز موافق آن هستيم. در اينجا كوشش مىكنيم تا حد امكان نظراخير را تشريح كنيم. انقلاب ايران به اعتراف بسيارى يك انقلابمخصوص به خود استيعنى براى آن نظيرى در دنيا نميتوانپيدا كرد. در مورد يگانه بودن انقلاب گروهى كه بوجود سه عاملمستقل معتقدند ميگويند ما در دنيا هيچ انقلابى نداريم كهاين سه عامل در آن دوش بدوش يكديگر حركت كرده باشد. ما نهضتهاى سياسى داريم ولى طبقاتى نبودهاند، نهضتهاى طبقاتى داريم اما سياسى نبودهاند. و بالاخره اگر هر دو اين عاملوجود داشتهاند، از عوامل معنوى و مذهبى خالى بودهاند. باينترتيب اين گروه نيز نظر ما را در مورد منحصر بفرد بودن اين انقلاببنحوى مىپذيرند. از نظر ما اين انقلاب اسلامى بوده است، امامنظور از اسلامى بودن بايد روشن گردد. بعضىها فكر ميكنند مقصوداز اسلام تنها همان معنويتى است كه در اديان بطور كلى و از جملهدر اسلام وجود دارد. گروه ديگر ميپندارند اسلامى بودن بمعناىرواج مناسك مذهبى و آزاد بودن انجام عبادات و آداب شرعىاست. اما با وجود اين تعبيرات، لا اقل بر ما روشن است كه اسلاممعنويت محض، آن چنان كه غربيها درباره مذهب ميانديشند، نيست. اين حقيقت نه تنها درباره انقلاب فعلى، بلكه در موردانقلاب صدر اسلام نيز صادق است.
انقلاب صدر اسلام در همان حال كه انقلابى مذهبى واسلامى بود، در همان حال انقلابى سياسى نيز بود، و در همان حالكه انقلابى معنوى و سياسى نيز بود، انقلابى اقتصادى و مادىنيز بود يعنى حريت، آزادگى، عدالت، نبودن تبعيضهاى اجتماعىو شكافهاى طبقاتى در متن تعليمات اسلامى است. در واقع هيچيك از ابعادى كه در بالا بآنها اشاره كرديم، بيرون از اسلامنيستند. راز موفقيت نهضت ما نيز در اين بوده است كه نه تنها بهعامل معنويت تكيه داشته، بلكه آندو عامل ديگر-مادى و سياسى-را نيز با اسلامى كردن محتواى آنها، در خود قرار داده است. فى المثل، مبارزه براى پر كردن شكافهاى طبقاتى، از تعاليم اساسىاسلام محسوب مىشود، اما اين مبارزه با معنويتى عميق توام وهمراه است.
از سوى ديگر روح آزادى خواهى و حريت در تمام دستورات اسلامى به چشم ميخورد. در تاريخ اسلام با مظاهرى روبرو مىشويمكه گوئى به قرن هفدهم-دوران انقلاب كبير فرانسه-و يا قرنبيستم-دوران مكاتب مختلف آزاديخواهى-متعلق است.
داستانى كه جرج جرداق از خليفه دوم نقل ميكند و آن رابا كلام امير المؤمنين مقايسه ميكند در اين زمينه نمونه خوبى است. مشهور است در وقتى كه عمرو عاص حاكم مصر بود، روزى پسرشبا فرزند يكى از رعايا دعوايش ميشود، در ضمن نزاع پسر عمروعاص سيلى محكمى بگوش بچه رعيت ميزند. رعيت و پسرش براىشكايت پيش عمرو عاص مىروند، رعيت مىگويد پسرت به پسر منسيلى زده و طبق قوانين اسلامى ما آمدهايم تا انتقام بگيريم. عمروعاص اعتنائى به حرف او نميكند و هر دو را از كاخ بيرون مىكند. رعيت غيرتمند و پسرش براى دادخواهى راهى مدينه ميشوند ويكسر بنزد خليفه دوم مىروند. در حضور خليفه رعيتشكايت ميكندكه اين چه عدل اسلامى است كه پسر حاكم، پسر مرا سيلى مىزندو حق دادخواهى را هم از ما ميگيرد. عمر دستور احضار عمرو عاصو پسرش را مىدهد، بعد از پسر رعيت مىخواهد كه در حضور اوسيلى پسر عمرو عاص را تلافى كند. آنگاه رو به عمرو عاص مىكند ومىگويد:
«متى استعبدتم الناس و قد ولدتهم امهاتهم احرارا»
از كى تا بحال مردم را برده خودت قرار دادهاى و حال آنكهاز مادر آزاد زائيده شدهاند.
با مقايسه با انقلاب فرانسه، مىبينيم كه درست همين طرزتفكر روح آن انقلاب را تشكيل ميدهد از جمله اين اعتقاد كه«هر كس از مادر آزاد زائيده ميشود و بنابر اين آزاد است»ازاصول اساسى انقلاب فرانسه بشمار ميرود. باز در تاريخ اسلام مىخوانيم وقتى مجاهدان صدر اسلام در قادسيه با لشكر رستمفرخزاد فرمانده سپاه ايران روبرو ميشوند رستم در شب اول زهرةبن عبد الله سر كرده سپاه اسلام را بنزد خود ميطلبد و به او پيشنهادصلح مىكند، باين صورت كه پولى بگيرند و برگردند سرجاى خود. اين داستان را ما در كتاب داستان راستان نقل كردهايم (12) و در اينجاقسمتى از آنرا كه به بحث مربوط مىشود ذكر مىكنيم.
رستم با غرور و بلند پروازى-كه مخصوص خود او بودگفت: شما همسايه ما بوديد، ما بشما نيكى مىكرديم شمااز انعام ما بهرهمند مىشديد و گاهى كه خطرى شما راتهديد مىكرد ما از شما حمايت و شما را حفظ مىكرديمتاريخ گواه اين مطلب است. سخن رستم كه به اينجا رسيدزهره گفت: همه اينها كه گفتى صحيح است، اما تو بايداين واقعيت را درك كنى كه امروز غير از ديروز است ماديگر آن مردمى نيستيم كه طالب دنيا و ماديات باشيم، مااز هدفهاى دنيائى گذشتهايم، هدفهاى آخرتى داريم...
بعد رستم از زهره مىخواهد كه در اطراف هدفها و دينخودشان توضيحاتى باو بدهد و زهره در جواب مىگويد:
اساس و پايه و ركن آن(دين) دو چيز است، شهادت بهيگانگى خدا و شهادت به رسالت محمد و اينكه آنچه اوگفته است از جانب خداست. رستم مىگويد اينكه عيبندارد ديگر چه؟ديگر آزاد ساختن بندگان خدا، از بندگىانسانهائى مانند خود. (13) و ديگر اينكه مردم همه از يكپدر و مادر زاده شدهاند، همه فرزندان آدم و حوا هستند، بنابراين همه برادر و خواهر يك ديگرند... (14)
سپس زهره ساير اهداف را تشريح مىكند. غرضم از ذكراين داستان نشان دادن اين نكته بود كه تعليمات ليبراليستى درمتن تعاليم اسلامى وجود دارد (15).
اين گنجينه عظيم از ارزشهاى انسانى كه در معارف اسلامىنهفته بود، تقريبا از سنه بيستبه بعد در ايران بوسيله يك عده ازاسلام شناسهاى خوب و واقعى وارد خود آگاهى مردم شد. يعنىبمردم گفته شد، اسلام دين عدالت است، اسلام با تبعيضهاى طبقاتىمخالف است، اسلام دين حريت و آزادى است. به اين ترتيب علاوه بر معنويت، آرمانها و مفاهيم ديگر نظير برابرى، آزاديخواهى، عدالت و... رنگ اسلامى به خود گرفت و در ذهن مردم جايگزينشد. درستبه دليل جاى گزينى اين مفاهيم در ذهن توده بود كهنهضت اخير ما نهضتى شامل و همهگير شد. فكر نمىكنم درشامل بودن اين نهضتبتواند كسى ترديد كند. نهضت مشروطهيك نهضتشهرى بود نه روستائى اما اين نهضت هم روستائى بودهم شهرى. شهرى و روستائى، محروم و ثروتمند، كارگر و كشاورز، بازارى و غير بازارى، روشنفكر و عامى، همه و همه در اين نهضتشركت كرده بودند و اين بدليل اسلامى بودن نهضتبود كه همهگروههاى مختلف در يك مسير و يك صف قرار گرفتند (16).
بالاتر از اين ايجاد هماهنگى، نهضت ما توانست موفقيتبسيار بزرگ ديگرى كسب بكند و آن از بين بردن خود باختگىملت ما در برابر غرب-بمعنى اعم آن يعنى بلوك غرب و شرقبود. نهضت ما توانستبمردم بگويد كه شما خود يك مكتب ويك فكر مستقل داريد. خود مىتوانيد بر روى پاى خود بايستيدو تنها بخود اتكا داشته باشيد.
از نظر علماى جامعه شناسى، اين مطلب ثابتشده كههمانطور كه فرد داراى روح است، جامعه هم روح دارد. هرجامعهاى داراى فرهنگى است كه آن فرهنگ روح جامعه را تشكيلميدهد. اگر كسى در نهضتى بتواند بر روى آن روح انگشتبگذارد، آنرا زنده كند، خواهد توانست تمام اندام جامعه را يك جابه حركت درآورد.
مدتهاست كه برخورد و تلاقى شرق و غرب بوقوع پيوستهو اين امر بخصوص در صد سال اخير شدت بيشترى پيدا كرده است. مردم مشرق زمين بطور كلى و مسلمانان بخصوص، وقتى خود رادر مقابل غربىها ديدند، احساس كوچكى و حقارت كردند. دركتاب نهضتهاى اسلامى، اين نكته را نوشتهام كه سيد احمد خانهندى يا بقول انگليسيها، سر سيد احمد خان، در ابتدا يكى از سراننهضت اسلامى در هند بود و مردم را عليه امپراطورى انگليستحريك مىكرد انگليسىها او را به انگلستان دعوت كردند. سيداحمد خان در اروپا وقتى آن تمدن عظيم اوايل قرن بيستم و آناوضاع باشكوه بريتانياى كبير را ديد، آنچنان خود را باخت كهوقتى برگشتبه هند تمام افكارش عوض شد. از آن به بعد به مردممىگفت ما راهى نداريم الا اينكه تحت قيمومت انگلستان درآئيم. و اين درست همانند فكرى بود كه تقى زاده ما پيدا كرد.
تقى زاده مىگفت ايرانى اگر بخواهد بسعادت برسد بايد ازفرق سر تا نوك پا فرنگى بشود. در نقطه مقابل اينها سيد جمالالدين اسد آبادى قرار داشت. سيد با اينكه در صد سال پيش و دراوج انحطاط مسلمانان زندگى مىكرد وقتى كه به غرب رفت، آنجاباين فكر افتاد كه بايد ملل مشرق زمين را بيدار كرد. بايد بآنهاشخصيت داد و بايد غرب را در مقابل آنها تحقير كرد. خود سيدجمال به اين كار همت گماشت. او در مجله عروة الوثقى كه درپاريس منتشر مىكرد داستان مسجد مهمان كش را آورده كهداستان بسيار زيبائى است (17) خلاصه داستان مسجد مهمان كش كه در مثنوى آمده از اين قرار است: مىدانيم كه در قديم مهمانخانهو هتل و از اين قبيل اماكن نبوده و اگر كسى وارد محلى مىشد ودوست و آشنائى نداشت، معمولا بمسجد ميرفت و در آنجا مسكنميگزيد. مسجد مهمان كش از اين جهت معروف شده بود كه هركسى شب آنجا ميخوابيد صبح، جنازهاش را بيرون ميآوردند وكسى هم نمىدانست علت چيست. روزى شخص غريبى به اينشهر آمد و چون جائى نداشت، رفت كه در مسجد بخوابد. مردمنصيحتش كردند كه: به اين مسجد نرو، هر كس كه شب در اينمسجد مىخوابد، زنده نميماند. مرد غريب كه آدم شجاع و دليرىبود، گفت من از زندگى بيزارم و از مرگ هم نمىترسم و مىروم، ببينم چه ميشود. به هر حال مرد شب را در مسجد ميخوابد، نيمههاىشب صداهاى هولناك و مهيبى از اطراف مسجد بلند شد، صداهاىمهيبى كه زهره شير را مىتركاند. مرد با شنيدن صدا از جا بلندشد و فرياد كشيد: هر كه هستى بيا جلو، من از مرگ نمىترسم، من از اين زندگى بيزارم، بيا هر كارى دلت ميخواهد بكن. بافرياد مرد، ناگهان صداى سهمناكى بلند شد و ديوارهاى مسجدفرو ريخت و گنجهاى مسجد پديدار شد. سيد جمال در پايان مقدمهخود مينويسد:
بريتانياى كبير چنين پرستشگاه بزرگى است كه گمراهانچون از تاريكى سياسى بترسند بدرون آن پناه مىبرند وآنگاه اوهام هراس انگيز ايشان را از پاى در ميآورد. مىترسمروزى مردى كه از زندگى نوميد شده، ولى همت استواردارد بدرون اين پرستشگاه برود و يكباره در آن فريادنوميدى برآورد، پس ديوارها بشكافد و طلسم اعظم بشكند. (18)
خود سيد جمال چنين كارى كرد. در زمانى كه فكر مبارزه باانگلستان در دماغ احدى خطور نمىكرد، اين مرد فرياد مبارزه باسياست استعمارگرى انگلستان را بلند كرد، و براى اولين بار اينحالتخودباختگى را از مردم گرفت، و براى اولين بار روى خوداسلامى امت مسلمان تكيه كرد. سيد جمال براى تمام ملتهاىاسلامى يك منش و يك هويتيگانه قائل بود. اما آنرا يك منپايمال شده، يك من تحقير شده منى كه شرافتخود، كرامت وتاريخ خود را فراموش كرده، مىدانست و معتقد بود كه بايد اينمن را به ياد خود آورد. به اين دليل بود كه سيد به تاريخ صدراسلام، به تمدن و فرهنگ اسلام تكيه مىكرد و از اين طريق خوداين امت را بيادش ميآورد، و به ملل مسلمان روحيه مىداد. البتهروشن است كه اين حرفها به دليل آماده نبودن شرايط، در آن زماننميتوانست تاثير زيادى داشته باشد، اما به هر حال سيد بذر تحولاتو قيامهاى بعدى را كاشت و ما اكنون ثمره و نتيجه آن مجاهدتهارا براى العين مشاهده ميكنيم. آنطور كه اوضاع سياسى جهاننشان ميدهد الان در تمام كشورهاى اسلامى، نهضتهاى اسلامىبر اساس جستجوى هويت اسلامى پا گرفته است. حتى در كشورهائيكهكمتر اسمى از آنها در وسائل ارتباط جمعى مطرح مىشود، چنيننهضتهائى شروع به رشد كردهاند. همه اين نهضتها آنطور كهاز قرائن برميآيد، ماهيتى اسلامى دارند، يعنى براساس طرد همهارزشهاى غير اسلامى و تكيه بر ارزشهاى مستقل اسلامى، استوارند.
در مورد انقلاب خودمان اگر اين نظريه درستباشد كهماهيتى اسلامى دارد (19)، يعنى انقلابى است كه در همه جهاتمادى و معنوى سياسى و عقيدتى، روح و هويتى اسلامى دارد، درآن صورت تداوم آن و بثمر رسيدنش نيز بر همين مبنا و اساسامكان پذير خواهد بود. باين ترتيب وظيفه هر يك از ما عبارتخواهد بود از كوشش در جهتحفظ هويت اصيل انقلاب. يعنىانقلاب ما از اين پس نيز بايد اسلامى باشد نه مشترك و مؤتلف. بايد اسلامى باشد نه صرفا ضد طبقاتى، بايد اسلامى باشد، نهآزاديخواهانه محض و بالاخره بايد اسلامى باشد و نه فقط روحانىو معنوى و يا تنها سياسى.
اما به بينيم چگونه ميتوان ثابت كرد كه اين انقلاب انقلابىاسلامى بوده و هويت ديگرى نداشته. يكى از راههاى ناختانقلاب، بررسى كيفيت رهبرى آن انقلاب و نهضت است.
از نظر رهبرى اينطور نبود كه روز اول كسى خود را كانديدابكند و بعد مردم به او راى بدهند و او را به رهبرى انتخاب كنند وبدنبال آن، رهبر براى مردم تعيين خط مشى كند. واقعيت اينستكه گروههاى زيادى-از آنها كه احساس مسئوليت مىكنندتلاش كردند كه رهبرى نهضت را بعهده بگيرند ولى تدريجا همهعقب رانده شدند و رهبر خود به خود انتخاب شد. شما در نظربگيريد كه چه تعداد از قشرهاى مختلف، مثلا از روحانيون-چهاز مراجع و يا غير مراجع-و يا از غير روحانيون چه گروههاى اسلامىو چه غير اسلامى، در اين انقلاب شركت داشتند. در اين نهضتافراد تحصيلكرده، افرادعامى، دانشجو، كارگرها، كشاورزان، بازرگانان همه و همه شركت داشتند ولى از ميان همه اين افرادمختلف، تنها يك نفر، به عنوان رهبر انتخاب شد، رهبرى كه همه گروهها او را برهبرى پذيرفتند. اما چرا؟آيا بدليل صداقت رهبربود؟بيشك اين رهبر صداقت داشت ولى آيا صداقت منحصربشخص امام خمينى بود و كسى ديگر صداقت نداشت؟البتهمىدانيم كه چنين نيست و صداقت منحصر به ايشان نبود. آيابدليل شجاعت رهبر بود و اينكه تنها ايشان فرد شجاعى بودند وغير از ايشان رهبر صديق و صادق و شجاع ديگرى وجود نداشت؟ البته كسان شجاع ديگرى نيز بودند. آيا به اين دليل بود كه ايشاناز يك نوع روشن بينى برخوردار بودند و ديگران فاقد اين روشنبينىبودند؟آيا بدليل قاطعيت رهبر بود و ديگران فاقد قاطعيتبودند؟ ميدانيم كه قاطعيت منحصر به ايشان نبود. درست است كه همه اينمزايا باعلى درجه در ايشان جمع بود، ولى چنين نيست كه اينمزايا-لا اقل با شدت و گسترش كمتر-در ديگران نبود، پس چهشد كه جامعه خودبخود ايشان را، و فقط ايشان را به رهبرىانتخاب كرد و هيچ فرد ديگرى را در كنار ايشان به رهبرى نپذيرفت؟
پاسخ اين سؤال برمىگردد به يك سؤال اساسى كه در فلسفهتاريخ مطرح مىشود و آن اين است كه آيا تاريخ شخصيت راميسازد و يا شخصيت تاريخ را، آيا نهضت رهبر را مىسازد و يارهبر نهضت را؟اجمالا ميدانيم كه نظريه صحيح در اين مورداينست كه، يك اثر متقابل ميان اين دو، يعنى ميان نهضت و رهبراست. ميبايد از يك طرف يك سلسله مزايا و امتيازات در رهبرباشد و از طرف ديگر نيز خصوصياتى در نهضت وجود داشته باشد. مجموع اين شرايط است كه فرد را بمقام رهبرى مىرساند. امامخمينى به اين علت رهبر بلا منازع و بلا معارض اين نهضتشدكه علاوه براينكه واقعا شرايط و مزاياى يك رهبر در فرد ايشانجمع بود، ايشان در مسير فكرى و روحى و نيازهاى مردم ايران قرار داشت. حال آن كه ديگران-آنها كه براى كسب مقامرهبرى نهضت تلاش مىكردند-به اندازه ايشان در اين مسير قرارنداشتند.
معنى اين سخن اين است كه امام خمينى با همه مزايا وبرتريهاى شخصى كه دارد اگر اهرمهائى كه روى آنها دستمىگذاشت و فشار ميداد و جامعه را به حركت درميآورد، از نوعاهرمهائى بود كه ديگران روى آن فشار مىآوردند و اگر منطقى كهايشان بكار ميبرد نظير منطق ديگران بود، امكان نداشت ايشاندر بحركت درآوردن جامعه موفقيتى كسب كند (20).
اگر امام عنوان پيشوائى مذهبى و اسلامى را نمىداشت واگر مردم ايران در عمق روحشان يك نوع آشنائى و انس و الفتى بااسلام نداشتند و اگر عشقى كه مردم ما با خاندان پيامبر دارند وجودنمىداشت و اگر نبود كه مردم حس كردند كه اين نداى پيامبر ونداى حضرت على(ع) و يا نداى امام حسين(ع) است كه از دهاناين مرد بيرون مىآيد، محال بود نهضت و انقلابى به اين وسعت درمملكت ما بوجود آيد.
رمز موفقيت رهبر در اين بود كه مبارزه را در قالب مفاهيماسلامى به پيش برد. ايشان با ظلم مبارزه كرد ولى مبارزه با ظلم رابا معيارهاى اسلامى مطرح كرد، امام از طريق القاى اين فكر كهيك مسلمان نبايد زير بار ظلم برود، يك مسلمان نبايد تن به اختناق بدهد، يك مسلمان نبايد به خود اجازه دهد كه ذليل باشد، مؤمن نبايد زير دست و فرمانبر كافر باشد (21)، با ظلم و ستم و استعمارو استثمار مبارزه كرد، مبارزهاى تحت لواى اسلام، و با معيارها وموازين اسلامى.
از جمله اقدامات اساسى اين رهبر، مخالفت جدى و دامنهدار با مسئله جدائى دين از ياستبود. شايد فضل تقدم در اينزمينه با سيد جمال باشد. سيد جمال شايد نخستين كسى بود كهاحساس كرد اگر بخواهد در مسلمانان جنبش و حركتى ايجادكند بايد به آنها بفهماند كه سياست از دين جدا نيست، اين بود كهاو اين مسئله را بشدت در ميان مسلمين مطرح كرد، بعدها استعمارگران تلاش زيادى كردند تا در كشورهاى مسلمان رابطه دين وسياست را قطع كنند.
از جمله اين تلاشها، طرح مسئله ايستبنام«علمانيت» (22) كه بمعنى جدائى دين از سياست است. بعد از سيد جمال در كشورهاى عربى و بخصوص در مصر افراد زيادى پيدا شدند كه با تكيهبر قوميت و در لباس ملى گرائى، عربيزم، و پان عربيزم به تبليغ فكرجدائى دين از سياست پرداختند. اخيرا هم شاهد بوديد كه انورسادات همين مسئله را باز بار ديگر مطرح كرد، انور سادات درنطقهاى اخيرش بخصوص بر اين نكته تاكيد مىكرد كه دينمال مسجد است و بايد كار خود را در آنجا انجام دهد، مذهباصولا نبايد كارى به مسائل سياسى داشته باشد.
در جامعه ما نيز اين مسائل زياد مطرح شده بود بطوريكه مردم تقريبا آن را پذيرفته بودند، اما همه ديديم كه وقتى از زبانيك مرجع تقليد، از زبان كسى كه مردم، با وسواس كوشش مىكنندتا كوچكترين آداب مذهبى خود را با دستورهاى او منطبق بكنند، در كمال راحتبيان شد كه دين از سياست جدا نيست و به مردمخطاب شد كه اگر از سياست كشور دورى كردهايد، در واقع از ديندورى كردهايد، مردم چگونه به جنب و جوش افتادند و بنوعى بسيجعمومى اقدام كردند. و يا در نظر بگيريد كه مسئله آزادى و آزادىخواهى در جامعه با شدت مطرح بود، با اين حال چندان تاثيرىدر حال مردم نداشت. ولى وقتى همين مسئله از زبان رهبر مطرحشد، يعنى كسى كه رهبر دينى و مذهبى است، مردم براى اولين باردريافتند كه آزادى يك موضوع صرفا سياسى نيست، بلكه بالاتر ازآن يك موضوع اسلامى است و اين نكته روشن شد كه يك نفرمسلمان بايد آزاد زيست كند و بايد آزاديخواه باشد.
در چند سال اخير مسائلى در ايران بوجود آمد كه از جنبههاى اقتصادى و سياسى اهميت چندانى نداشت، ولى از جنبهمذهبى آنهم از نظر شعائر مذهبى مهم بود و خود اين مسائل دراوج دادن به نهضت نقش مؤثرى داشتند. مثلا يكى از اشتباهاتبسيار بزرگ عوامل رژيم اين بود كه بدليل غرور فوق العادهاى كهبرايشان حاصل شده بود در اواخر سال 55 تصميم گرفتند كه تاريخهجرى را به تاريخ به اصطلاح شاهنشاهى تبديل كنند. اينكه تاريخهجرى باشد يا شاهنشاهى، از نظر اقتصادى و سياسى تاثير چندانىدر حال مردم نداشت. ولى همين مسئله بشدت عواطف مذهبىمردم را جريحهدار كرد و وسيله خوبى براى كوبيدن رژيم بدسترهبر داد. رهبر بلافاصله با طرح اين شعار كه چنين عملى دشمنى باپيغمبر و دشمنى با اسلام است و معادل استبا قتل عام هزاران نفر از عزيزان اين مردم، موفق شد در مردم عصيان ايجاد كند واز تحريك وجدان اسلامى آنها به بهترين نحو در جهت يشبردنهضتبهرهبردارى نمايد.
بنابراين با بررسى مسئله رهبرى و كيفيت و نحوه آن، و بادر نظر گرفتن اينكه مردم در ميان افراد زيادى كه صلاحيت رهبرىداشتند كدام رهبر را انتخاب كردند (23) و با بررسى و تحليل مسيرىكه اين رهبر طى كرد و اهرمهائى كه روى آنها تكيه نمود و منطقىكه به كاربرد، به اين نتيجه روشن و آشكار ميرسيم كه نهضت ماواقعا يك نهضت اسلامى بوده است. با آنكه نهضت از سوئىخواهان عدالتبود و از سوئى ديگر در جستجوى آزادى واستقلال، ولى عدالت را در سايه اسلام ميخواست و استقلال وآزادى را در پرتو اسلام جستجو ميكرد، و به عبارت بهتر نهضت ماهمه چيز را با رنگ و بوى اسلامى طلب ميكرد اين، همان جهتمورد خواست و ميل ملتبود. (24)
در ابتداى سخنم به نكتهاى اشاره كردم كه اينجا ميبايد آنراتكميل كنم. در آنجا گفتم كه هر انقلابى معلول يك سلسلهنارضايتىها و ناراحتىهاست. يعنى وقتى مردم از وضع حاكمناراضى و خشمگين باشند و وضع مطلوبى را آرزو بكنند، زمينه انقلاببه وجود ميآيد. حالا مىخواهم مكمل اين موضوع را بيان كنم وآن اين است كه، صرف نارضائى كافى نيست. ممكن است ملتى ازوضع موجود ناراضى باشد و آرزوى وضع ديگرى داشته باشد، با اينحال انقلاب نكند، چرا؟ براى اينكه داراى روحيه رضا و تمكيناست. روحيه ظلم پذيرى در ميان آن ملت رواج دارد. چنين مردمىناراضى هستند اما در عين حال تسليم ظلماند. اگر ملتى ناراضىبود، اما علاوه بر آن يك روحيه پرخاشگرى يك روحيه طرد وانكار در او وجود داشت، در آن صورت انقلاب ميكند. اينجاستكه نقش مكتبها روشن مىشود.
از جمله خصوصيات اسلام اينست كه به پيروانش حسپرخاشگرى و مبارزه و طرد و نفى وضع نامطلوب را مىدهد. جهاد، امر به معروف و نهى از منكر يعنى چه؟يعنى اگر وضع حاكم وضعنامطلوب و غير انسانى بود، تو نبايد تسليم بشوى و تمكين بكنى. تو بايد حداكثر كوشش خودت را براى طرد و نفى اين وضع وبرقرارى وضع مطلوب و ايدهآل بكار ببرى.
مسيحيت كه اساسش بر تسليم و تمكين است، قرنها از اسلامانتقاد ميكرد كه اين چگونه دينى است؟در دين كه نبايد شمشيرو جهاد وجود داشته باشد. دين بايد دم از صلح و صفا بزند، بايد بگويد اگر به سمت راست تو سيلى زدند، طرف چپ صورتت را پيشبياور. حال آن كه اسلام چنين منطقى ندارد.
اسلام مىگويد: افضل الجهاد كلمة عدل عند امام جائر يعنىبا فضيلتترين و برترين جهادها اينست كه انسان در برابر يكپيشواى ستمگر، دم از عدل بزند و سخن عدل مطرح كند. من درجائى نوشتهام كه همين جمله كوتاه چقدر حماسه در دنياى اسلامآفريده است.
اگر در مكتبى عنصر تعرض و عنصر تهاجم نسبتبه ظلم وستم و اختناق وجود داشته باشد، آن وقت اين مكتب خواهدتوانستبذر انقلاب را در ميان پيروان خود بكارد. امروز خوشبختانهاين بذر بقدر كافى در ميان ما پاشيده شده است، يعنى بعد از آن كهسالها و بلكه قرنها بود كه جهاد و امر بمعروف و نهى از منكر درميان ما فراموش شده بود و ما طريق مبارزه را از ياد برده بوديم (25) در اين صد سال اخير خوشبختانه اين مسئله دوباره مطرح شد و جاىخود را در جامعه باز كرد.
اما در اين ميان نكتهاى وجود دارد كه در واقع ما را برسر دو راهى قرار مىدهد. و آن نكته اينست: گفتم كه اسلام باانقلاب پيوند دارد بذر انقلاب در تعاليم اسلام موجود است و بههمين دليل براى مسلمانان انقلابى اين سؤال پيش ميآيد كه راهآينده چه بايد باشد، انقلاب اسلامى و يا اسلام انقلابى؟
انقلاب اسلامى يعنى راهى كه هدف آن، اسلام و ارزشهاىاسلامى است و انقلاب و مبارزه صرفا براى برقرارى ارزشهاى اسلامىانجام مىگيرد. و به بيان ديگر در اين راه مبارزه هدف نيست، وسيلهاست. اما عدهاى ميان انقلاب اسلامى و اسلام انقلابى اشتباه ميكننديعنى براى آنها انقلاب و مبارزه هدف است، اسلام وسيلهايستبراى مبارزه. اينها مىگويند هر چه از اسلام كه ما را در مسيرمبارزه قرار بدهد آن را قبول مىكنيم، و هر چه از اسلام كه ما را ازمسير مبارزه دور كند، آنرا طرد مىكنيم. طبيعى است كه با ايناختلاف برداشت ميان انقلاب اسلامى و اسلام انقلابى، تفسيرها وتعبيرها از اسلام و انسان و توحيد و تاريخ و جامعه و آيات قرآنبا يكديگر متضاد و متناقض ميشود.
فرق است ميان كسى كه اسلام را هدف ميداند و مبارزه راو جهاد را وسيلهاى براى برقرارى ارزشهاى اسلامى، با آنكه مبارزهرا هدف ميداند و حرفش اينست كه من هميشه بايد در حال مبارزهباشم و اصلا اسلام آمده براى مبارزه. در جواب اين گروه بايد گفتبر خلاف تصور شما، با آنكه در اسلام عنصر مبارزه هست، اما اينبدان معنى نيست كه اسلام فقط براى مبارزه آمده و هدفى جز مبارزهندارد. در اسلام دستورات بيشمارى وجود دارد كه يكى از آنهامبارزه است.
اين فكر كه مبارزه اصل است، ناشى از طرز تفكرى است كه ماديون در مورد جامعه و تاريخ دارند. به اعتقاد آنان، تاريخ وطبيعت جريانى به اصطلاح ديالكتيكى طى كرده، از ميان اضداد عبورمىكنند. در دنيا، هميشه جنگ اضداد برقرار است و جنگ اضدادبشكل ديالكتيكى جريان مىيابد. يعنى هر واحدى در طبيعت وتاريخ بالضروره عامل نفى كننده خود را در درون خود پرورشميدهد و با رشد اين عامل، ميان واحد اول-تز-كه عنصر كهنهمحسوب ميشود و نفى كننده آن-آنتى تز-كه عنصر نو بحسابميآيد، جنگ در ميگيرد و اين جنگ با پيروزى نو، و يا به يك معنىديگر تركيب نو و كهنه-ايجاد سنتز-بپايان ميرسد و بعد دوبارهاين جريان شروع مىشود و سنتزى كه از جنگ حاصل شده بودخود بعنوان يك تز وارد عمل مىشود و باز روز از نو روزى از نو. بر اساس اين طرز تفكر اساسا طبيعت، زندگى، جامعه، و هر چيز كهانگشتبر روى آن بگذاريد، جنگ است و جنگ. اخلاق خوب هميعنى هميشه شكل آنتى تز را داشتن، يعنى انكار آنچه هست، انكار وضع موجود هر كه عليه وضع موجود-هر چه كه مىخواهدباشد-مبارزه كند مترقى و متكامل است. همينقدر كه وضع تازهاىبوجود آمد، فورا در درونش حالت ديگرى كه عبارت از انكار وضعفعلى باشد بوجود ميآيد. از اين به بعد آن آدم مترقى جزو عناصركهنه در مىآيد كه مىبايد از بين برود.
مبارزه، اساسا يك لحظه هم متوقف نمىشود و نبايد هممتوقف شود. در هر لحظه هر چه كه چهره مبارزه داشته باشد، حقانيت هم با اوست. بر اساس همين طرز تفكر است كه آن عدهكه ميكوشند به قول خودشان اسلام را انقلابى بكنند-نه اينكهانقلاب را اسلامى بكنند-معيار اسلام را در همه جا مبارزه معرفى ميكنند (26)
با توضيحاتى كه تا اينجا داده شد، اگر پذيرفته باشيم كهانقلاب ما، انقلابى ماهيتا اسلامى است-البته اسلامى به همان معناكه تشريح كردم، يعنى جامع تمام مفاهيم و ارزشها و هدفها درقالب و شكل اسلامى در اين صورت اين انقلاب به شرطى در آيندهمحفوظ خواهد ماند و به شرطى تداوم پيدا خواهد كرد، كه قطعا وحتما مسير عدالتخواهى را براى هميشه ادامه بدهد. يعنى دولتهاىآينده واقعا و عملا در مسير عدالت اسلامى گام بردارند، براى پركردن شكافهاى طبقاتى اقدام كنند، تبعيضها را واقعا از ميانبردارند و براى برقرارى يك جامعه وحيدى بمفهوم اسلامى آن، نهبا مفهومى كه ديگران گفتهاند-زيرا كه تفاوت بين ايندو از زمينتا آسمان است-تلاش كنند.
در دولت اسلامى نبايد به هيچ وجه ظلم و اجحافى به كسىبشود حتى اگر اين فرد يك مجرم واجب القتل باشد. اينجا بايد ازبعضى دوستان جوان گله بكنيم كه در عين اينكه احساسات پاكآنها قابل تقدير است، ولى گاهى با منطقى با قضايا برخورد مىكنندكه بيشتر با منطق احساس جور درميآيد تا با منطق اسلام. چندروز پيش بمناسبتى به نخست وزيرى رفته بودم، شنيدم كه پاسدارانىكه آنجا بودند از اعدامهاى انقلابى گله مىكردند و مىگفتند اينجانىها ارزش گلوله خوردن ندارند و بايد آنها را زنده زنده به درياانداخت.
بايد به اين دوستان جوان تذكر داد كه از نظر منطق اسلام حتى اگر كسى هزاران نفر را كشته باشد و مجازات صد بار اعدام همبراى او كم باشد، باز هم حقوقى دارد كه آنها بايد رعايتشوند دراين زمينهها ما بهترين سرمشقها را از مكتب على(ع) ميآموزيمشما رفتار حضرت را با قاتلش ببينيد، دنيائى از انسانيت و رافت ومحبت در آن وجود دارد على(ع) وقتى كه در بستر افتاده بودخويشاوندان خود-بنى عبد المطلب-را جمع كرد و به آنها گفت، اى بنى عبد المطلب مبادا بعد از من در ميان مسلمانان به انتقامخون من برخيزيد و بگوئيد على كشته شد پس مسبب و محرك وكمك كار و همه و همه را بايد به قتل رساند. من يك نفر بودم، ابن ملجم هم يك ضربه بيشتر بمن نزد، شما هم بيشتر از يك ضربهبه او نزنيد. و در تاريخ مىخوانيم كه در مدتى كه ابن ملجم درخانه حضرت اسير بود كوچكترين بدرفتارى نسبتبه او نشد. حتىحضرت غذاى خود را براى زندانى فرستاد و سفارش كرد كه مبادازندانى گرسنه بماند (27).
اين چنين عدلى، بايد براى همه ما سرمشق باشد. بى ترديدوجود اين ارزشها است كه مكتب ما را در طول هزار و چهار صد سالحفظ كرده و آنرا شاداب و با طراوت نگاهداشته است.