سه مورچه
شنبه 23 بهمن 1389 2:57 PM
سه مورچه روي بيني مردي که زير آفتاب خوابيده بود، گرد هم آمدند و هر يك از آنها به رسم قبيلۀ خود اداي احترام کرد و سپس در همانجا ايستادند و سرگرم گفتگو شدند. نخستين مورچه گفت: زمين ناهمواري که اکنون روي آن ايستاده ايم لم يزرعترين زميني است که تا به حال از آن گذشته ام. در طور روز به دنبال يافتن دانه اي از هر نوعي که باشد سپري کردم اما موفق نشدم.
دومين مورچه گفت: بارها مردم قبيلۀ من دربارۀ سرزميني نرم و لم يزرع سخن گفتند و مي پندارم که ما اکنون در همان سرزمين هستيم. سومين مورچه سر خود را بلند کرد و گفت: دوستان! ما اکنون روي بيني مورچۀ بزرگ ايستاده ايم. اين همان مورچۀ بسيار توانا و قدرتمنداست. بدنش آنقدر بزرگ است که نمي توانيم آن را ببينيم و سايه اش آنقدر گسترده است که قادر نيستيم اندازه اش را بگيريم و صدايش آنقدر بلند است که از شنيدن آن عاجزيم. اين همان مورچه اي است که حضور لايتناهي اش در همه جا هست!
دو مورچۀ ديگر به خاطر اين سخن خنديدند اما در همان لحظه، مرد دستش را بلند کرد و بيني خود را خاراند. سه مورچه زير انگشتان او له شدند!
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.