پاسخ به:عرفان اسلامی
دوشنبه 18 بهمن 1389 8:42 PM
عرفان اسلامی (22) خدا و گنه کاران پشیمان
اثر شوم خودپسندى
نوشته اند : مردى در بنى اسرائیل چهل سال کارش دزدى بود . روزى عیسى با عابدى از عبّاد بنى اسرائیل که از یاران و ملازمان بود بر او گذشت در حالى که عابد پشت سر عیسى در حرکت بود ، دزد پیش خود گفت : این پیامبر خداست و در کنار او یکى از حواریین است ، اگر من هم با آنان حرکت کنم نفر سوم آنها خواهم شد ، پس به دنبال آنان به راه افتاد ، مى خواست به دوست عیسى نزدیک شود ; امّا سخت خودش را خوار شمرد و گفت : من کجا و او کجا . آن حوارى با مشاهده ى آن مرد با خود گفت : شخصیّتى مثل من نباید با او در حرکت باشد پس او را عقب انداخت و خود در کنار عیسى قرار گرفت . مرد دزد در حرکتش تنها شد ، خداوند به عیسى وحى کرد : به هر دو نفر اینان بگو اعمال خود را از سر بگیرند ، امّا حوارى به خاطر عجبى که کرد و اعمالش حبط شد و اما دیگرى را به خاطر خوار شمردن نفسش بخشیدم . عیسى این واقعه را به هر دو گفت و دزد را با خود همراه کرد . او نیز با جبران گذشته ى خود ، از اصحاب و یاران عیسى شد .
توبه مرد شراب خوار
گفته اند مردى که در شراب خوارى افراط داشت ، روزى دوستان شراب خور را دعوت کرد و براى عیش و نوش بیشتر ، چهار درهم به غلام خود داد و گفت : با این مبلغ مقدارى میوه بخر . غلام در حال عبور به درب خانه ى « منصور بن عمار » رسید . منصور براى نیازمندى مستحق ، پول طلب مى کرد و مى گفت هرکس به این فقیر چهار درهم بدهد ، برایش چهار برنامه از خدا مى طلبم ، غلام هر چهار درهم را به آن مستحق داد . منصور به غلام گفت : چه مى خواهى ؟ گفت : اربابى دارم ، علاقه مندم از دست او رها شوم . دیگر اینکه خداوند مالى روزى من کند تا با او زندگى خود را اداره کنم . سوم اینکه خداوند ارباب معصیت کار مرا ببخشد . چهارم پروردگار بزرگ من و ارباب من و تو و این قوم را مورد رحمت خود قرار دهد . منصور هر چهار برنامه را از خداى مهربان درخواست کرد وقتى غلام به منزل اربابش بازگشت ، ارباب به او گفت : چرا دیر آمدى ؟ داستان را گفت ، مولایش پرسید : به چه دعایى کردى ؟ گفت : اوّل آزادى خود را خواستم ، ارباب گفت : در راه خدا آزادى . گفت : دوّم براى خود مالى خواستم تا با آن زندگى خود را اداره کنم ، ارباب گفت : چهار هزار درهم از مال من براى تو . گفت : سوّم خواستم خدا از سر تقصیرات تو بگذرد و توفیق توبه به تو عنایت کند ، ارباب گفت : توبه کردم . چهارم : خواستم من و تو و منصور بن عمار و مردم را بیامرزد ، مولایش گفت : آه که من مستحق این برنامه چهارم نیستم . چون شب رسید و به بستر خواب رفت در خواب شنید گوینده اى مى گوید : اى مرد آنچه وظیفه ى تو بود انجام دادى ، آیا در وجود من که خداى مهربان هستم مى بینى آنچه مربوط به خدایى من است انجام ندهم ؟ من تو را و غلامت ، منصور بن عمّار و مردم را بخشیدم .
داستان کفن دزد . . .
« معمّر » از « زُهیر » روایت کند که : روزى یکى از اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه وآله)در سالى که مى گریست به محضر آن جناب آمد ، شدّت گریه او به حدّى بود که رسول اکرم از او سؤال کرد چرا گریه مى کنى ؟ عرض کرد : جوانى بر در ایستاده و چنان گریه مى کند که مرا نیز به گریه درآورده است . فرمود : او را به نزد من آورید . رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به او فرمود : چرا گریه مى کنى ؟ گفت : از گناه خود و خشم الهى مى ترسم ، فرمود : موحّدى یا مشرک ؟ عرض کرد : موحّد ، فرمود : گریه مکن که خداوند تو را مى آمرزد ، اگر چه گناهانت همانند هفت آسمان و هفت زمین باشد ؟!
عرض کرد : گناهم از آن عظیم تر است . رسول اکرم فرمود : گناه عظیم را خداى کریم بیامرزد ، سپس فرمود : مگر گناهت چیست ؟ عرض کرد : از آن شرمنده ام ; زیرا از عرش عظیم تر و از کرسى سنگین تر است ؟! فرمود : گناه تو بزرگتر است یا خدا ؟ عرضه داشت : خدا ، فرمود : اى جوان ! خداى عظیم گناه بزرگ را مى آمرزد ، این چه گناهى است که تو را به نومیدى کشانده است ؟ گفت : نبّاش بودم و هفت سال گور مردگان را مى شکافتم و کفن آنان را مى ربودم ، روزى دخترى از انصار مُرد ، من گورش را شکافته و کفنش را باز کردم سپس شهوت به من غلبه کرد و بر آن گناه بزرگ واداشت ، پس از انجام گناه گویى ندایى شنیدم که مى گفت : اى جوان ! واى بر تو ، از حساب روز قیامت اندیشه نکردى که مرا برهنه گذاشتى و این رسوایى به من نمودى ؟ پیش خدا و رسول اسلام چه خواهى گفت ؟ چون نبى اکرم این موضوع را شنید فرمود : این فاسق را بیرون کنید که کسى به دوزخ نزدیکتر از او نیست . آن جوان از مسجد بیرون آمد و روى به بیابان نهاد و روز و شب زارى کرد . یک روز عرضه داشت : الهى به حق پیامبران برگزیده ات توبه ى مرا بپذیر و از من درگذر . اگر توبه من قبول است آن را به رسولت خبر ده و الاّ آتشى در من انداز تا نابود شوم . جبرئیل نازل شد و به رسول خدا (صلى الله علیه وآله) گفت : خداى متعال مى فرماید : من توبه ى آن جوان را قبول کردم و از جمیع گناهان او گذشتم . او را بطلب و آتش سینه او را خاموش کن و مرهم مغفرت بر جراحتش بگذار .
گنهکار امیدوار
روایت است که در ایام « مالک بن دینار » مردى بود که تمام عمر خود را در خرابات به سر برده و روى به خیر نیاورد و اندیشه ى نیکى بر او نگذشت . نیکان روزگار از او روزى کردند ، تا وقتى که فرشته ى مرگ دست مطالبه به دامن عمرش دراز کرد . او چون دریافت وقت مرگ فرا رسیده نظر در جراید اعمال خود کرد ، نقطه ى امیدى در آن ندید . به جویبار عمر نگریست شاخى که دست امید بر آن توان زد نیافت ، آهى از عمق جان کشید و به سوى ربّ الارباب روى کرد و گفت : یا مَنْ لَهُ الدُّنْیا وَالآخِرَةُ ارْحَمْ مَنْ لَیْسَ لَهُ الدُّنْیا وَالآخِرَةُ .
این را گفت و جان داد ، اهل شهر به مرگ او شادى کردند و بر جنازه او به شادى گذشتند . او را به بیرون شهر برده به مزبله انداختند و خاک و خاشاک بر جنازه اش ریختند . مالک دینار را در خواب گفتند : فلانى درگذشته و به مزبله اش افکنده اند ، برخیز او را از آنجا بردار غسل بده و در مقبره ى نیکان دفن کن . گفت : پروردگارا او در میان خلق به بدکارى معروف بود ; مگر چه چیز به درگاه کبریاى تو آورده که سزاى چنین کرامتى شده است ؟ جواب آمد که : چون به حالت جان دادن رسید که نامه ى عمل خود را نظر کرد و چون همه را خطا دید ، مُفلسانه به درگاه ما نالید و عاجزانه به بارگاه ما نظر کرد ، چون دست بر دامن فضل ما زد ، بر دردمندى او رحم کردیم و چنان او را بخشیدم که انگار گناهى نداشته بود از عذاب نجاتش دادیم و به نعمت هاى پایدارش رساندیم ، کدام درد زده به درگاه ما نالید که او را شفا ندادیم ، و کدام غمگین از ما خلاصى طلبید که خلعت شاد کامى بر او نپوشاندیم ؟!
توبه ى « وحشى »
در «مجمع البیان» در ذیل آیه ى :
( إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ لِمَن یَشَاءُ ) .
آمده است که وحشى و یارانش پس از به شهادت رساندن « حمزه » عموى پیامبر به مکّه فرار کردند ، سرانجام از عمل خود پشیمان شدند . نامه اى به پیامبر اسلام نوشتند که ما بر کرده خود پشیمانیم و علاقه مندیم به آیین اسلام رو کنیم ; ولى یکى از آیات قرآن مانع ماست آنجا که مى فرماید :
( وَالَّذِینَ لاَ یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَلاَ یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَلاَ یَزْنُونَ ) .
چون ما مرتکب گناهِ شرک و قتل و زنا شده ایم ، امید به رحمت نداریم . در جواب نامه ى وحشى این آیه نازل شد :
( إِلاَّ مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُولئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَات ) .
پیامبر شخصى را مأمور کرد تا به مکّه رفته و این آیه را براى وحشى و یارانش بخواند . پس از آنکه از آیه ى مورد نظر با خبر شدند گفتند : این شرطى شدید و تکلیفى دشوار است ، ما مى ترسیم از عمل کننده هاى این آیه نشویم . حق تعالى این آیه را فرستاد :
( إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ لِمَن یَشَاءُ ) .
چون پیامبر این آیه را فرستاد گفتند ، مى ترسیم از گروه « لِمَنْ یَشاءُ » ( براى کسى که بخواهد ) نباشیم . در این هنگام این آیه نازل شد :
( قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لاَ تَقْنَطُوا مِن رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ) .
« بگو اى بندگان من ، که بر خود اسراف و ستم کرده اید ! از رحمت خداوند نومید نشوید که همه ى گناهان را مى آمرزد ; زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است » .
داستان سه مرد گنهکار در قرآن
در ذیل آیه ى شریفه :
( وَعَلَى الثَّلاَثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَیْهِمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَن لاَمَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاَّ إِلَیْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ ) .
« و ( همچنین ) آن سه نفر که ( از شرکت در جنگ تبوک ) باز ماندند ، ( و مسلمانان با آنان قطع رابطه نمودند تا آن حد که زمین با همه ى وسعتش بر آنها تنگ شد ، ( حتّى ) در وجود خویش ، جایى براى خود نمى یافتند ، ( در آن هنگام ) دانستند پناه گاهى از خدا جز به سوى او نیست ; سپس خدا رحمتش را شامل حال آنها نمود ( و به آنان توفیق داد ) تا توبه کنند ، خدا بسیار توبه پذیر و مهربان است » .
در شأن نزول این آیه داستان سه نفر متخلّف از جهاد را مى خوانیم که از عمل بسیار بد خود سخت پشیمان شدند و خداى مهربان پس از توبه و انابه ، از کردار زشت آنان درگذشت .
آن سه نفر از مردم مدینه و از طایفه انصار بودند . به نامهاى : کعب بن مالک ، فزارة بن ربیع و هلال بن امیّه . و داستان آنان با کمى اختلاف که در بعضى از تفاسیر دیده مى شود بدین قرار است :
جنگى به نام « تبوک » براى مسلمانان پیش آمد . در آن جنگ به مسلمانان خیلى سخت گذشت و به قول قرآن در آیه ى 119 سوره ى توبه براى مسلمانان ساعت عسرت و هنگامه ى سختى بود ، جابر بن عبدالله مى گوید : ما گرفتار در این جنگ سه نوع سختى شدیم ، سختى زاد و توشه ، کمبود آب ، گرسنگى و تشنگى چهارپایان و پیاده ماندن مردم . رهبر اسلام به فرمان خداوند ازمردم براى شرکت در آن جهاد مقدّس دعوت کرد . منافقان و در مدینه و اطراف آن مشغول تبلیغات سوء شدند ، و براى سست کردن اراده ى مسلمانان از شرکت در جنگ ، به فعالیّت پرداختند و گفتند : این چه بساطى است که هر ماه و هر هفته باید به جهاد رفت ، و مال و جان به هدر داد ، این چه آیینى است که ما را از زندگى بازداشته ، و راحتى را از ما سلب کرده است . تبلیغات آنان در عدّه اى از مردم اثر گذاشت و ایشان بدون عذر شرعى از شرکت در آن جهاد مقدّس خوددارى کردند . و اگر پیامبر بزرگ با تبلیغات غلط آنان و خوددارى آن سه چهره ى مشهور مبارزه نمى کرد در آینده ، سنّت ناپسندى نداشته مى شد و هر کسى به کمترین بهانه اى از شرکت در جنگ فرار مى کرد .
رسول خدا (صلى الله علیه وآله) پس از بازگشت از جهاد ، مورد استقبال مردمى که از شرکت در جهاد معذور بودند قرار گرفت . آن سه نفر هم که به بهانه ى جمع کردن میوه و انجام کارهاى عقب افتاده ، در واقع به خاطر سستى و تنبلى در جهاد شرکت نداشتند به استقبال آمدند . رسول خدا (صلى الله علیه وآله) دستور اکید دادند که احدى از مسلمانان حق معاشرت و رفت و آمد با آنان را ندارد ؟!
تمام مردم مدینه علیه آنان بسیج شدند . فروشندگان به آنان جنس نفروختند ، معاشران از معاشرت با آنان پرهیز کردند ، دوستان نسبت به آنان آهنگ جدایى زدند ، زن و فرزند نیز از ایشان روى گرداندند . حتّى زنان آنان به مسجد آمدند و به رسول خدا (صلى الله علیه وآله) عرضه داشتند ; چنانچه خداوند به ما اجازه معاشرت با آنان را نمى دهد ، ما را طلاق بگویید ، پیامبر بزرگ رضایت به جدایى ندادند ، ولى فرمودند : ترک معاشرت را نسبت به آنان ادامه دهید .
راستى زمین با همه وسعتش بر آنان تنگ شد ، و از این بى توجّهى جانشان به لب آمد . آرى ! آنان گناهى بزرگ مرتکب شده بودند ، گناه تخلّف از فرمان حق و خوددارى از شرکت در جهاد با کفر .
چون وضع را بدین صورت دیدند ، از شهر و دیار دست کشیده و رهسپار بیابان شدند . چهل شبانه روز گریستند و در آن مدّت همسرانشان به دستور پیامبر وسایل لازم را براى آنان مى بردند . پس از آن همه گریه و زارى و عذر آوردن به پیشگاه حق ، خبرى از عفو و مغفرت نشنیدند . « کعب » دو رفیق خود را صدا زد و گفت : علّت عدم پذیرش توبه ى ما دوستى ما با یکدیگر است حال که همه از ما بریده اند بیایید ما هم از یکدیگر کناره گرفته و هریک به بدبختى و روسیاهى خود در پیشگاه حق بنالیم . بدین گونه عمل کردند ، سرانجام خداى مهربان آیه ى 118 سوره ى توبه را نازل نمود پیامبر عزیز مردم را مأمور بازگرداندن آنان کرد و خود در جلوى مسجد به انتظار آنان قرار گرفت . مردم با احترام ایشان را وارد مدینه کردند ، چون چشم پیامبر به « کعب » افتاد او را در آغوش محبّت گرفت و فرمود : اى کعب ! در تمام مدّت عمرت ساعتى به ارزش و قیمتِ ساعت قبولى توبه ات وجود ندارد .