پاسخ به:عرفان اسلامی
دوشنبه 18 بهمن 1389 8:31 PM
عرفان اسلامی (14) خوف از خدا در دعاها
سرگذشت خائفین
امام باقر (علیه السلام) مى فرماید : زنى بدکاره به قصد آلوده کردن عده اى از جوانان بنى اسرائیل مشغول فعالیت شد ، زیبایى زن آن چنان خیره کننده بود که گروهى از جوانان گفتند : اگر فلان عابد او را ببیند تسلیم او خواهد شد !!
زن سخن آنان را شنید ، گفت : به خدا قسم به خدا قسم به خانه نمى روم مگر اینکه آن عابد را گرفتار بند شهوت کنم .
به هنگام شب بر در خانه عابد رفت ، در زد و گفت : مرا راه بده ، عابد از پذیرفتن آن زن تنها در آن وقت شب امتناع کرد ، زن فریاد برآورد ، گروهى از مردان هرزه به دنبال منند ، اگر مرا نپذیرى کارم به رسوایى مى کشد .
عابد چون سخن او را شنید ، به خاطر ترحّم به او در را باز کرد ، چون وارد خانه شد ، لباس از بدن برون کرد، جمال زن و بدن خیره کننده و عشوه و نازش عابد را مسحور کرد ، دست به بدن زن زد، ولى ناگهان دست خود را کشید ، و در برابر آتشى که زیر دیگ روشن بود قرار داد ، زن به او گفت چه مى کنى ، جواب داد دستى که برخلاف خدا به اجراى عملى برخیزد سزاوار آتش است !! زن از خانه بیرون دوید ، و با گروهى از مردم بنى اسرائیل روبرو شد و فریاد زد عابد را دریابید مردم به سراغ آن بنده خائف حق رفتند ، دیدن از ترس عذاب الهى دست خود را به آتش سوزانده !!
یحیى وخوف از خدا
صدوق از پدر بزرگوارش نقل مى کند ، یحیى بن زکریّا آن پیامبر بزرگ آن قدر نماز خواند و گریه کرد ، تا گوشت صورتش آسیب دید ، پارچه اى از کرک به جاى آسیب صورت گذاردند ، تا اشک دیدگانش بر آن بریزد ، او به خاطر خوف از مقام الهى کم خواب شده بود ، پدر بزرگوارش بدو گفت : پسرم از خدا خواسته ام چنان به تو عنایت و لطف کند ، که خوشحال شده و چشمت به محبّت حق روشن شود، عرض کرد : پدر ، جبرئیل به من گفت جلوتر از آتش جهنم صحراى سوزانى است که از آن عبور نمى کند مگر آن کس که از خوف حق زیاد گریه کند ، فرمود : پسرم گریه کن ، زیرا گریه از خوف خدا ، حق توست .
در کنار آتش سوزان
امام ششم مى فرماید : عابدى در بنى اسرائیل زنى را مهمان کرد ، و در آن شب نسبت به آن زن به قصد سوء نشست ، اما بلافاصله دست به آتش نزدیک کرد ، و از قصد خویش برگشت ، دوباره نیّت سوء بر او غلبه کرد ، باز دست به آتش برد ، تا صبح همین برنامه را داشت ، به وقت صبح به زن گفت : از خانه من بیرون شو که بد مهمانى بودى !
مراعات حقّ خوف
یکى از یاران پیامبر مى گوید : در یکى از روزها که گرماى هوا در اوج شدّت بود من و تعدادى از دوستان با پیامبر عزیز اسلام در سایه درختى قرار داشتیم ، ناگهان جوانى رسید ، و لباسهاى خود را از بدن بیرون آورده ، با پشت و روى بدن و صورت خود بر ریگهاى داغ بیابان غلتید ، و در حال غلتیدن مى گفت : اى نفس بچش ، زیرا عذابى که نزد خداست ، خیلى بزرگتر از اعمال توست !
پیامبر عزیز این منظره را تماشا مى کرد ، چون کار جوان تمام شد و لباس پوشید و قصد حرکت کرد ، نبىّ اکرم او را به حضور طلبید و فرمود : اى بنده خدا کارى از تو دیدم که از کسى سراغ نداشتم ، چه علّتى سبب این برنامه بود ؟
عرض کرد ک خوف از خدا ، فرمود : حق خوف را به جاى آوردى ، خداوند به سبب تو به اهل آسمانها مباهات مى کند ، سپس رو به یاران کرد و فرمود : هرکس در این محل حاضر است به نزد این مرد برود تا برایش دعا کند ، همه نزدیک او آمدند ، و او هم بدین گونه دعا کرد : خداوندا تمام برنامه هاى ما را در گردونه هدایت قرار ده ، و پرهیز از گناه را توشه ما کن ، و بهشت را نصیب ما فرموده ، جایگاه ما قرار بده .
جوان خائف و مرد عابد
امام چهارم مى فرماید : مردى با خانواده خود سوار کشتى شد ، و در دریا به حرکت آمد ، کشتى شکست ، و از سرنشینان آن جز همسر آن مرد کسى نجات نیافت . زن بر تخت پاره اى قرار گرفت ، و موج دریا وى را به یکى از جزیره هاى میان آب برد . در آن جزیره مرد راهزنى زندگى مى کرد که هر حرامى را مرتکب شده بود ، و به هر فعل قبیحى دامن آلوده داشت ، ناگهان آن زن را بالاى سر خود دیده به او گفت : آدمى زادى یا پرى ; زن گفت : آدمم ، دیگر سخنى نگفت ، برخاست و با زن درافتاد و قصد کرد با او درآمیزد ، زن به خود لرزید ، راهزن سبب پرسید ، با دست اشاره کرد از خدا مى ترسم ، راهزن گفت : تاکنون چنین عملى مرتکب شده اى ، زن پاسخ داد به عزّتش سوگند نه ، مرد راهزن گفت : با اینکه تو مرتکب چنین خلافى نشده اى از خدا مى ترسى در حالى که من این کار را به زور به تو تحمیل مى کنم ، به خدا قسم من براى ترس از حقّ سزاوارتر از توام !
راهزن پس از این جرقّه بیدار کننده برخاست و در حالى که همّتى به جز توبه نداشت به نزد خاندان خود روان شد ، در راه به راهبى برخورد و به عنوان رفیق راه با او همراه گشت ، آفتاب هر دوى آنان را آزار داد ، راهب به راهزن جوان گفت : دعا کن تا خدا به وسیله ابرى بر ما سایه افکند ، ور نه آفتاب هر دوى ما را از پاى خواهد انداخت !
جوان گفت : من در پیشگاه خدا براى خود حسنه اى نمى بینم ، تا جرئت کرده از حضرتش طلب عنایت کنیم ، راهب گفت پس من دعا مى کنم تو آمین بگو جوان پذیرفت ، راهب دعا کرد ، جوان آمین گفت ، ابرى بر آنان سایه انداخت ، در سایه آن بسیارى از راه را رفتند ، تا به جایى رسیدند که باید از هم جدا مى شدند ، بناگاه ابر بالاى سر جوان به حرکت آمد ، راهب گفت : تو از من بهترى ، زیرا دعا بخاطر تو به اجابت رسید ، داستانت را به من بگو ، جوان برخورد خود را با آن زن گفت ، راهب به او گفت : به خاطر ترسى که از خدا به دل راه دادى تمام گناهانت بخشیده شد ، باید بنگرى که در آینده نسبت به خداوند چگونه خواهى بود .