پاسخ به:عرفان اسلامی
دوشنبه 18 بهمن 1389 3:24 PM
عرفان اسلامی (8) عرفان از زبان پیشواى عارفان
اقسام حجاب
به طور کلّى آن حجب بى نهایت بر دو قسم است : نورانى و ظلمانى .
حجاب نورانى و حجاب ظلمانى
حجاب ظلمانى توجه به لذّات و شهوات حیوانى و آرزوها و میل هاى نفسانى ، و نظر به ماهیات امکانى و توجه به خود و خلق از جهت خلقى است .
امّا حجاب نورانى دو نوع است : یکى سبحات و انوار جلال که در این حدیث به آن اشاره شده ، و دیگر انوار جمال .
اما انوار جلال آن اشراقاتى است که از فرط عظمت و نورانیت بى نهایت ، عاشق را از خود به عتاب « لَنْ تَرانِى » دور مى سازد و معشوق به قهر یُحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفْسُهُ عاشق را در حماى حیرات بازمى دارد ، و از آن اشراق ، عارف خود را ابداً در بعد و فراق بیند و مقام وصال را بر خویش ممتنع داند .
و انوار جمال ، آن اشراقاتى است ، که عاشق را امیدوار به وصال کند و عارف را به نواى وَصْلُکَ مِنّی نَفْسِی وَلِقائُکَ قُرَّةُ عَیْنِی مترنّم گرداند و به نداى ( فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ ) دعوت به مشاهده جمال خود ، در آینه ى آفاق و انفس کند ، وَلا یَسَعَنی أَرْضِی وَلا سَمائِی وَلکِنْ یَسَعَنِی قَلْب عَبْدِیَ الْمُؤمِنِ گوید ، و آینه قلب عارف عاشق را مظهر تجلّى جمال یکتا گرداند .
خلاصه عارف را به اشراق جلال ، حال یأس از وصال دست دهد و حال خوف و حیرت . و بعد از حضرت ذوالجلال ، و به اشراق جمال ، مقام وصل و انس و قرب و شهود آن حسن بى مثال حاصل شود ، و دست عاشق را گرفته ، از آوارگى بیابان حیرت ، به خلوتِ خانه ى وصال خواند ، امّا به مقتضاى لِکُلِّ جَلال جَمال باز در هر قهرى ، آن معشوق را لطفى است ، و همان سبحات جلال و اشراق عظمت که عاشق را از معشوق مى راند ، و به آتش فراق مى نشاند ، در همان احراق باز لطف او دست عاشق را گرفته و در بهشت لقا و جنّت شهود مى کشاند ; زیرا عارفِ سالک ، وقتى خود را در منتهاى بُعْد و دورى از معشوق حقیقى دید که کمال قرب را یافته است ، لذا چون در هر قهر لطفى است و در هر جلال جمالى و با هر منع اعطایى خواهد بود ، منع ، تخدیر و ردع او در حقیقت عطا و رأفت و دعوت اوست .
و مقصود آن سلطان حقیقت شاید ، این باشد ، که آن کس که مشتاق سرالسرّ عالم است و عاشق شهود حقیقة الحقایق وجود ، آنگاه به این مراد نایل تواند شد که سبحات جلال و ا نوار و اشراقات جمال الهى ، پرده از روى قلب وى برافکند ، تا عاشق ، حجب اَنِیَّت خود را براندازد ، و پرده اغیار و خودبینى و خودنمایى که مانع چشم حقیقت بین است برطرف سازد ، تا حقیقت خود آشکار گردد ، چهره ى شاهدِ مقصود را به دیده ى دلِ بى حجابِ ظلمانى مشاهده کند ، امّا بدون اشاره حسّى و عقلى ; زیرا چون آن ذات بى نشانِ بسیطِ یکت ، فوق نامتناهى الوجود و منزه از جسم و جسمانیات است ، پس اشاره ى حسى که خاصّ اجسام است ، نسبت به او محال و چون او را ماهیت نیست ، لذا اشاره ى عقلى که ویژه ى معانى و ماهیات کلیّه است در او ممتنع است .
وچون تعیّن و تشخّص او عین ذات مقدّس اوست ، و بینونتش از خلق بینونت وصفى است نه عزلى ، پس هیچ تمییز و تعیّن وى را نیست ، و هیچ گونه اشاره ى روحى و معنوى هم ، در مقام روح سرّ خفى و اخفى ، به آن ذات غیب الغیوبى نتوان کرد ، زیرا هرچه به اشاره حسّ یا عقل یا روح درآید متمیز و محدود است ، و در آن اشاره ، حسّ و عقل بر او احاطه کند ، در صورتى که خدا بر همه چیز احاطه دارد .
پس چون بر عارف سالک الى الله انوار و اشراقات الهى کشف شود ، و خدا را در درون از سراپرده هاى جلال (و جمال) حجب قهر و لطف به چشم قلب مشاهده کند ، این شهود عین وصال و عین فراق است ، و در عین معرفت عجز از معرفت است . زیرا این مشاهده به طورى است که هیچ اشاره حسّى و عقلى و روحى و غیره در عین شهود به او نتوان کرد ، و در حقیقت ، عارف آنجا ادراک شهودى کند که فانى در مُدرَک است ، و به کلّى از خود فارغ و فانى شده ، و به حق وجود یابد ، تا به چشم یار ببیند یار ر .
در اینجا کمیل از آن دریاى عرفان و موج فنا و بقا درخواست توضیح بیشتر کرد ، حضرت فرمود : حقیقت محو الموهوم مع صحوالمعلوم ، محو یعنى چیزى را نابود ساختن ، یا نشان چیزى را نابود کردن است ، موهوم در اصطلاح یعنى آنچه در ادراک قوّه ى وهم درآید ، و اینجا شاید مراد مطلق ادراکِ قواى باطنه ، از خیال و وهم و عقل باشد .
« صحو » به معنى هشیار گشتن و از مستى به هوش آمدن است ، و « معلوم » به معنى واقع ، و متحقّق ، و یقین ، وثابت الهُوِیَّه ، و حاصل الذّات است ، و مقصود آن بزرگوار ، از این عبارت آن است که عارفان و عاشقان الهى که سالکان دیار حقیقت اند ، و مسافران اقلیم قدس ، باید چشم وَهْم کثرت بین را ببندند ، و دیده ى قلب خدابین را بگشایند ، زیرا آن که طالب وصال معشوق حقیقى است و مشتاق جمال شاهد ازلى ، آنگاه به شهود آن حس کلّ رسد که پرده ى موهوم عالم را از چشم بصیرت براندازد و به شهود معشوق ، خود عالم و عالمیان را در آتش عشق بسوزاند و همه را محو و فانى در حق بیند ، تا معلوم و مشهود که حقیقت است چهره بنماید ، و جمال دل آراى حق را پس از محو حجب موهوم مشاهده کند ، زیرا تا پرده موهوم حجاب ، چشم قلب است . دیده بصیرت از شهود شاهد حقیقت محروم است ، و سالک در سراپرده اوهام که قرقگاه آستان حقیقت و حماى پیشگاه سلطان عزّت است بازماند ، و سرگرم تماشاى مظاهر او شده و مفتون به شئون تجلیّات وى گردد ، لذا حسن اعظمِ اتمِّ الهى که بیرون از حجب جسم و جان و پرده صورت و معناست بر او چهره ننماید ، و طالب دیدار بدون محو موهوم و با سرگرم شدن به نعمت از دیدار منعم باز ماند .
اینجاست که باید همه بدانند ، مقصود از بعثت رسولان حق و بسط سیاسیات الهیه و حکمت وضع احکام و انواع عبادات ، تزکیه و تصفیه نفس و تهذیب روح و ایجاد عواطف و انس و محبّت به نوع است ، و نیز مقصود از رسالت انبیا تشکیل مدینه فاضله و ایجاد جامعه بر اساس قسط و عدل و تأمین سعادت ملّت با پیاده کردن آثار روح و معنویت و صفا و وفا و حقیقت است . همچنین منظور آن بزرگواران تعلیم اخلاق و ادب و نشر علوم و معارف ربانى است ، و نیز این برنامه براى تعالى بخشیدن روح ، و باز غرض نهایى ، وصول به این مقام است که خلق خدا نخست عارف بالله شوند ، و سپس با سیر و سلوک علمى و عملى به مراتب عالیه معرفت خدا رسند ، تا آنجا که مَحْوِ مُوْهُوم که ( در کلام امام (علیه السلام)آمده است ) عبارت از ماسوى الله است کرده ، و کشف و شهود کلّ الجمال حق و حقیقت کنند ، آن حقیقتى که منتهاى آمال عارفان است .
کمیل عطش اشتیاقش افزود ، و تقاضاى تشریح مقصود کرد ، حضرت فرمود : هتک الستر لغلبة السر : هتک یعنى پرده دریدن ، و پرده برانداختن و آشکار ساختن چیزى که پنهان در حجاب است ، ستر به معنى پرده و هر ساترى است . سرّ به معناى امر پنهان و پوشیده و چیز مخفى از افکار و ادراک است .
شاید مقصود حضرت این است که : آن کس که جویاى مقام حقیقت و وصل و شهود حضرت احدیّت است ، نخست به غلبه عشق هر پرده و هر مانع را از پیش نظر عقل وَهْمى براندازد و حجب نورانى عقل ، تا چه رسد به ظلمانى وهم ، همه را بردرد ، و در هیچ مرحله از سیر الى الله باز نایستد ، و از هر حجاب نور و ظلمت خلقى و وصفى بگذرد ، تا سرّ احدیّت بر روح او مسلّط و تمام مشاعر و قواى ادراکى او را مقهور و مغلوب گرداند ، و حقیقت را به واسطه ى غلبه سرّ حق بر باطن عارف شهود کند .
در حالى که عارف ، در فناى شهودى تمام مدارک حسّى و عقلى ، به واسطه ى مشاهده ى نور تجلّى وجه الله تعطیل شود ، و از خویش فارغ و از وسوسه هاى حسّى آسوده ، و از مدرکات و لذّات عقلى هم بى خبر و غافل باشد و به همراهى قلب و همه قواى ادراکى به صقع شتابد ، تا به اشراق انوار جمال و جلال الهى بدون جهت و اشارت و کیفیت نایل شود . پس آن حال که حال غلبه سر الله است بر قلب عارف و بر جمیع قواى ادراکى او ، حال ادراک حقیقت است و در این حال که شاهد حقیقى ( کنت سمعه الذى یسمع به ، وبصره الذى یبصر به ویده الذى یبطش به ) رخ نماید ، و قهر و غلبه و استیلاى کامل سر الهى بر باطن و ظاهر عارف دست دهد ، از خود فانى شده و به چشم حق روى حقیقت را عیان بیند .
پس تا به واسطه ى غلبه ى سرّ خدا هر فکر و اندیشه از دل بیرون نرود ، و تمام مدارک و حواسّ بشرى تعطیل شود ، و جبل انیّت عارف مندک بلکه محترق نگردد ، هنوز سالک را از آن صرف حقیقت ، و حقیقت صرف آگاهى نه ، و در آن سراپرده وحدت راه نیست .
تا بود باقى بقایاى وجود *** کى شود صاف از کدر جام شهود
تا بود پیوند جان و تن به جاى *** کى شود مقصود کل برقع گشاى
تا بود غالب غبار چشم جان *** کى توان دیدن رخ جانان عیان
باز کمیل آن لب تشنه ى حقیقت ، از آن بزرگوار تقاضاى تشریح کرد ، حضرت فرمود :
جذبُ الأحدیّة لصفة التوحید .
حقیقت : جذب عشق احدیت است که دل عارف را به سمت اقلیم توحید مى کشاند .
جذب ، در لغت به معنى به سوى خود کشیدن و از جایى به جایى بردن و سیر به سرعت است .
صفت توحید ، یعنى پاک شدن از هرگونه شایبه شرک خفى و آشکار ، و از هر توجه جز توجه به خد ، و فراغ کامل قلب از هرچه به غیر عشق و شهود حق ، و مشاهده آن حسن مطلق است .
پس معنى کلام گهربارِ ، آن دریاى بى پایان عرفان ، این است که حقیقت را کسى درک خواهد کرد که عشق احدیّت او را مجذوب به خود کند و از توجّه به عالم کثرتش به کلّى فارغ سازد و یک دله به کعبه مقصود کشاند ، و در روایت آمده است ، که تا محبّت و عشق و جذبه ى مقام احدیّت به لطف خاص ازلى ، شامل حالِ اهل سلوک نگردد ، به کوشش و جدّ و جهدِ تنه ، رسیدن به این مقام میسّر نیست ; و انسان هرگز لطف و عنایت حق به جایى نخواهد رسید .
بنابراین آن حضرت ، کمیل را به این سرّ که از اسرار الهى است آگاه مى سازد که رسیدن به مقام حقیقت که بالاترین مقصد سالکان راه خداست ، فقط در پرتو جذب احدیت شود . و تا آن جذبه ى پنهانىِ معشوق ، عاشق را دعوت نکند ، عاشق موفّق به قدم گذاشتن در کوى وصال نخواهد شد . و عشق معشوق چون به عاشق رخصت دیدار دهد ، و لطف پروردگار میسر مى شود پس از آن عشق عاشق پدید مى آید . سالک تا به پیمودن مراتب عشق و سیر مقامات عاشقى اقدام نکند ، هرگز به مقام وصال نرسیده ، و به خلوتگاه شهود راه پیدا نخواهد کرد ، و خلاصه نخست حبّ حق به خلق و جذبه ى عشق او که اثر عشق به ذات خود است ، سرآغاز عشق عاشق است . آنگاه عشق و شوقِ عاشق ، نقطه ى شروع سیر و صعود او به درگاه شهود است .
کمیل با شنیدن کلام امام (علیه السلام) آتش اشتیاقش شعله کشید و از حضرت توضیح بیشترى خواست . حضرت فرمود :
نور یشرق من صبح الأزل فیلوح على هیاکل التوحید آثاره .
یعنى آن حقیقتى که مورد سؤال توست ، نور الهى است ، که از صبح ازل ، بر هیاکل توحید اشراق کرد ، یعنى نور حضرت حق بر ماهیات ، که از خود وجود ندارند و وجودشان آیت وحدت حق است طلوع کرد .
شاید مراد از صبح ازل مى توان عالم عنایت ازلى ، و عالم ربوبیت و نظام ربانى باشد . « پس منظور از تابش نور حق و طلوعِ خورشیدِ حقیقتِ وجود ، و اشراق معشوق مطلق بر هیاکل توحید ، ظهور آثار تجلى در مظاهر و مجالى اوست . و به عبارت دیگر ، مراد از تجلّى نور حق در ماهیّات امکانى و به ظهور پیوستن اشیاء و کلیّه ى مراتب از ذات و ذاتیات ماهیات و جواهر و اعراض و مجرد و مادى و بسیط و مرکب و ملک و ملکوت ، از « صبح ازل » وجه الله و انا الله است .
و براى آن وجود ، جهان به منزله ى آیینه است ، و انسان که در وجودش تمام جهان آفرینش به وحدت و بساطت منطوى است ، آیینه ى دیگرى است در مقابل وجه الله که خود در قرآن فرمود :
( سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ ) .
پس عالم و آدم ، ظهورِ نورِ حقیقت عینیه ، و به چشم شهود شاهد ، حضرت ربوبیّت است .
و مراد از « هیاکل توحید » حقایق عقلى و ارواح کلّى و نفوس قدسى است ، که که بر این معنى آگاهند ، و شاید منظور کلیّه ى اشیاء باشند به اعتبار ارتباطشان به حق همانگونه که فرمود :
وفی کُلِّ شَیء لَهُ آیةٌ تَدُلُّ عَلى أنّه واحِدٌ .
و ممکن است تربیت شدگان از نفوس قدسیّه ى انبیاء و اولیاء مقصود باشد که مظهر وجه الله اند ، آرى آنان هیاکل توحید و مظهر آثار ، و مظهر توحید و خلیفة الله و رحمة للعالمین اند .
کلام حضرت که به اینجا رسید ، کمیل عاشق حق از آن مظهر ربّ تقاضاى اشراق دیگرى کرد ، چون پاسخ اِطْفِ السِّراج فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْح را شنید ، چراغ انیّت خود ، و شهود و توجّه و طلب و اراده و اشتیاق خویش را به کلّى خاموش ، و غیر خدا همه را فراموش کرد ، که خورشید معرفت و صبح حقیقت بر او طالع گردید ، و دیجور قلب آن عارف را به نور خویش روشن گردانید .
آرى هنگامى که عارف به دیده باطن ، آفتاب وجود حق و اشراق اعظم تام الهى را دید و آن نور را به چشم قلب مشاهده کرد ، دیگر انوار ضعیفِ وجود خود و موجودات نیازمند عالم از نظرش به کلّى ناپدید شده ، و در مقابل آن خورشید جهان تاب ، شمع وجود محدود خلق و چراغ خودبینى خود را خاموش سازد .
نظرى که دید در خود به صفاى دل خدا را *** به خدا دگر نبیند نه خود و نه کدخدا را
بگشاى چشم حیرت که جماى یار بینى *** که بسوخت برق غیرت پر عقل و هوش ما را
به چراغ عقل کم جوى زبى نشان نشانى *** بر آفتاب تابان چه بها بود سها را
رخ یار لن ترانى زهزار پرده بینى *** بزدایى ار زآئینه دل تو ماسوا را
آرى کمیل خاموش شد و تا اندازه اى که لایق بود از حقیقت آگاه و به معشوق نایل آمد .
تا اینجا به اندازه امکان کلمه عارف که در متن روایت امام ششم آمده بود «نجوى العارفین» و عرفان ، و مقامات و سیر سلوک عارفان ، و قواعد سیر و سلوک الى الله توضیح داده شد . اینک به ترجمه و توضیح اصل روایت و اوّلین قسمت آن که خوف است و از اصول حال عارفان است برمى گردیم ، و در این زمینه از خداى بزرگ طلب مدد مى کنیم ، چرا که بى مدد او هیچ برنامه مثبتى صورت نمى گیرد .
أَزِمَّةُ الأُمُورِ کُلاً بِیَدِهِ *** وَالْکُلُّ مُسْتَمِدَّةٌ مِنْ مَدَدِهِ