پاسخ به:لطایف زیبای تاریخی
جمعه 15 بهمن 1389 5:12 PM
روستائی ساده دل
چنین گویند كه مردی روستائی به بغداد آمد و بر درازگوشی نشسته بود و بزی را كه زنگوله در گردن او محكم بسته بود به دنبال او همی دویده سه طرار نشسته بودند. یكی گفت: بروم و آن بز را از روستائی بدزدم و بیاورم.
دیگری گفت: این سهل من جامههای او را بیاورم.
پس از آن یكی بر عقب روستائی روان شد چندان كه موضع خالی دریافت زنگوله از گردن بز باز كرد و بر دنبال خر بست، خر دم همی جنبانید و روستائی گمان میبرد كه بز برقرار است. طرار دوّم بر سر كوچهای ایستاده بود چون روستائی برسید گفت: عجب مردمانی هستند این روستائیان كه زنگوله بر گردن خر میبندند، او بر دم خر بسته است. روستائی به عقب نگریست و بز را ندید فریاد برآورد كه بز را كه دید؟
طرار گفت: من مردی را دیدم كه بزی داشت و بدین كوچه فرو شد.
روستائی گفت: ای خواجه لطف كن و خر من نگاه دار تا من بز را پیدا كنم.
طرار گفت: برخود منّت دارم و من مؤذن این مسجدم، زود باز آی كه منتظر خواهم بود.
روستائی فرود آمد و به كوچه فرو رفت و طرار خر برد.
آن طرار دیگر بیامد اتفاق چنان افتاد كه بر سر راه روستائی چاهی بود مرد طرار بر سر آن چاه نشست و چندانكه روستائی برسید مرد طرار شروع به فریاد كرد و اضطراب نمود. روستائی گفت: ای خواجه ترا چه رسیده است، خر و بز من بردهاند و تو فریاد میكنی؟
طرار گفت: صندوقچه پر از زر از دست من در این چاه افتاده و من نمیتوانم در این چاه بروم. ده دینار زر سرخ میدهم اگر تو صندوقچهی من بیاوری، پس روستائی با خود گفت: ده دینار زر سرخ بستانم و صندوقچه این مرد برآرم پس روستائی جامه بركشید و بدان چاه فرو شد طرار جامه روستائی برداشته و برد.
روستائی از اندرون چاه فریاد میكرد كه در این چاه هیچ نیست اما كسی جواب نداد. روستائی را در بن چاه ملال گرفت و خود بالا آمد چون نگاه كرد طرار را و جامه را ندید و چوب برگرفت و برهم میزد. مردمان گفتند این روستائی دیوانه شده گفت: نه پاس خود میدارم مبادا كه مرا نیز بدزدند.
کتابخانه الکترونیکی شهید غلامرضا زهره منش
بزرگترین سازنده کتابخانه های جامع موبایل و کامپیوتر در اینترنت