اولين روز از بهار سال 1345 بود؛ هواي مهاباد کمکم سوز زمستانياش را فراموش ميکرد. پرندگان مسابقه گذاشته بودند تا خبر تولّد تو را زودتر به پدرت برسانند. پدر نامت را نادر گذاشت تا نادرهي دوران گردي.
کمکم بايد آمادهي مدرسه رفتن ميشدي مهرماه از راه رسيده بود و تو با ذوق کودکانهات در راه مدرسه ميدويدي. ميخواستي زودتر به مدرسه برسي و درس را شروع کني؛ فرصت نشد. شايد هم شرايط مهيا نبود؛ نميدانم دليلش چه بود که تو با آن همه استعداد فقط تا سوم راهنمايي درس خواندي.
انگار منتظر بودي؛ منتظر فرمان امام تا به سربازي بروي و همين که امام فرمان داد، خودت را معرفي کردي و به سربازي رفتي. محل خدمتت گردان 784 لشگر 21 حمزه (ع) نيروي زميني ارتش بود. تو ميجنگيدي و ما دعا ميکرديم. تو ميجنگيدي و ما افتخار ميکرديم.
اما يک باره هواي پرواز کردي؛ پرواز به سوي نور. مگر چند سالت بود؟ فقط 22 سالت بود که در روز بيست و يکم تيرماه سال 1367زبيدات شوش را با خونت رنگين کردي و حالا با آرامشت به گلزار شهداي مهاباد هم آرامش دادهاي و خاک سرد آنجا را گلباران کردهاي و هر پنجشنبه خيل مشتاقان بر گرد مزارت حلقه ميزنند و ميخوانند: « الرّحمن علّم القرآن ... »