پاسخ به:این بخش حاوی خاطرات پزشکان دلاور ایران اسلامی در خطوط مقدم جبهه است
چهارشنبه 13 بهمن 1389 3:17 PM
عشق به ميهن
يكي از خاطرات بسيار شيريني كه براي خودم عبرتانگيز و آموزنده بود اين بود كه يك شب ساعت 2 بامداد، به من اطلاع دادند كه مجروحي در اورژانس هست.
حالا شما فكر ميكنيد مجروح را چگونه ميآوردند؟ فكر ميكنيد آمبولانسي بود، وسيلهاي بود؟ نه! بچهها، مجروح را روي كول ميآوردند. اين قدر جبهه نزديك بود كه با همان وضع، مجروح را به بيمارستان آورده بودند. وارد اورژانس شدم.
ديدم يك پسر بچه هفده، هجده ساله، يك جوان هم سن و سال خودش را با كول و با سر و روئي كاملاً خاكي و گل آلود، آورده است. بالاي سر مجروح رسيدم. اين جوان خيلي اضطراب داشت.
ولي مجروحي كه اين جوان آورده بود بسيار بد حال بود. معاينات اوليه را كردم، ديدم متأسفانه به ديار باقي شتافته و به فيض شهادت رسيده است. از طرف ديگر دلم نميخواست كه آن جوان، كه او را آورده، اين صحنه را ببيند و از طرفي، خيلي نگران روحيهاش بودم. اما آن جوان هوشيار كه شاهد رفتار من و كارهاي من و نحوه برخورد پرستارها با مجروح بود، گويا متوجه شد. بلند شدم.
صورتش را بوسيدم. نوازشش كردم. صحنه بسيار جالبي بود. صحنهاي بسيار محرك و آموزنده. نميدانم چه بگويم. اين صحنه براي من تكان دهنده بود. واقعا، كلاس درسي بود. حالا همه ايستادهاند و شاهد مناظره و صحبت من و اين جوان هستند من ميخواستم يك جوري به اين جوان دلگرمي بدهم.
بگم كه به هر حال پيش آمده، اتفاقي است كه افتاده. تو شجاع باش، قوي باش، و.... او فهميده بود كه دوستش فوت كرده و شهيد شده است.
خواستم كمي به او ارامش بدهم. كلمات بر زبانم جاري نميشد. خيلي به خودم فشار مياوردم تا كلماتي براي تسلاي او بگويم. ولي متأسفانه من در اشتباه بودم. او توي يك دنياي ديگري بود. دعوتش كردم كه بنشيند. خستهاي، از جبهه آمدهاي. كمي بنشين. گفت: من ديگه اينجا كاري ندارم. كار من همين بود. گفتم: بشين، استراحت كن. گفت: من ديگه به استراحتي نياز ندارم. جاي من ديگه اينجا نيست. جاي من آنجاست كه به من نياز دارند و بايد بروم. خدا ميداند كه جمله اين جوان، با لباس خاكي و چهره خسته. با قيافه پر از خاك و روحيه پر از اميد چه تكاني به من داد. با خود گفتم ما در كجا و اينها در كجا.
هر كاري كرديم كه بشين لااقل يك چاي بنوش. بالاخره محيط بيمارستان بود و لااقل اگر چيزي نداشت، يك كمي آرامش داشت.
يك كمي امكانات بود. يك ريزه وسائل پذيرائي بود. ولي اين جوان رشيد دلاور، واقعاً رزمنده.
وجودش لبريز از عشق به خدمت بود، عشق به اسلام بود، عشق به ميهن بود، نميدانم، واقعاً نميدانم چي بودكه او را استوار سر پا نگه داشته و در كنار مرگ عزيزترين دوستانش كه جنازهاش را ميديد خم به ابرو نمي آورد.
حتي حاضر نشد پيش ما بنشيند و يك ليوان چاي بنوشد. همان ساعت 3 صبح رفت و ما همه از شهامت، جرأت و پشتكار اين جوان رشيد، انگشت به دهان، صداي گامهاي محكمش را كه دور ميشد ميشنيديم.
منبع: كتاب پرسه درديارغريب (خاطرات پزشكان)  - صفحه: 339