پاسخ به: خاطره اولین اعزام
چهارشنبه 13 بهمن 1389 2:47 PM
بدقول
وقتي دادشم به مرخصي آمد، تازه امتحانات خرداد شروع شده بود. راستش را بخواهيد سوم راهنمايي برايم زهرمار شده بود. با اين كه شاگرد درسخواني بودم، ولي فكر رفتن به جبهه، همهي هوش و حواسم را از من گرفته بود. كمي سن، كوتاهي قد و شاگرد ممتازي برايم دردسر شده بود. از آن وقتي كه داداشم پا به حياط منزل گذاشت تو دلم گفتم: «به هر قيمتي كه شده بايد اين بار مرا به جبهه ببرد»...
عمليات خواهش! همراه با گريه و سمجبازي و پيله كردنهاي پي در پي باعث شد كه داداشم قول بدهد كه مرا به جبهه ببرد. وقتي از او قول گرفتم، با خيال راحت مشغول خواندن كتابها شدم تا بهانه به دست كسي ندهم.
شب قبل از حركت، به پايگاه بسيج محل رفتم. با همهي دوستانم خداحافظي كردم. كسي باورش نميشد. بعضي هم زياد به حرفم توجه نميكردند و من نيز بياعتنايي آنها را به حساب حسوديشان گذاشتم...
آن شب تا دم دماي صبح نتوانستم بخوابم. نميدانم ساعت چند بود كه به خواب رفتم. وقتي كه صبح بيدار شده بودم آفتاب طلوع كرده بود. اولين چيزي كه به ذهنم رسيد قضا شدن نماز بود. سريع از جا پا شدم. وقتي به هال رفتم. جاي خالي برادرم مرا ميخكوب كرد. مادرم با دستپاچگي گفت: «هر چه تو را صدا زديم پا نشدي. داداش عجله داشت و رفت». با گريه نمازم را خواندم. بعد از نماز يكريز گريه كردم، طوري كه هقهق گريههام همه را كلافه كرد. بابام رو كرد به مادرم و گفت: «من او را به چالوس ميبرم، يا نبايد به او قول ميداد، حالا كه قول داده بايد اونو ميبرد». نگذاشتم حرفهاي پدرم تمام شود كه از جا پريدم و به سمت ساكي كه در آن لباسهايم بود رفتم...
در بين راه چالوس كارم شده بود دعا كردن. متوسل به همهي امامها شده بودم. هر وقت هم فكر نرفتن به جبهه به ذهنم خطور ميكرد، اشك از چشمانم سرازير ميشد. پدرم مرا دلداري ميداد و من با دلداريهاي او آرام ميگرفتم. خلاصه بعد از دو ساعت به چالوس رسيديم. آن وقتها مركز اعزام شهر چالوس بود. برو بچههاي مازندران و گيلان براي رفتن به جبهه به آنجا ميرفتند. وقتي سراغ برادرم را گرفتيم؛ دوستانش گفتند: « پيش پايتان رفت به پايانه (ترمينال)». پدرم با عجله جلوي ماشين را گرفت تا ما را دربست به پايانه برساند. در طول راه فقط گريه ميكردم و وقتي چهرهي نااميدانهي پدرم را ميديدم به هقهق گريههام اضافه ميشد. راننده وقتي فهميد براي رفتن به جبهه گريه ميكنم، داشت از تعجب شاخ درميآورد و برّ و بر از پشت آيينه مرا نگاه ميكرد...
وقتي به پايانه رسيديم. سريع به سمت اتوبوسي كه در حال حركت بود دويديم. وقتي چهرهي متعجب داداشم را از پشت پنجرهي اتوبوس ديدم، از خوشحالي داشتم پر ميكشيدم داداشم مات و مبهوت به چهرهي اشك آلودم نگاه ميكرد. رو كردم به او و گفتم: «بدقول! كجا؟ فكر كردي ميتوني از دستم در بري؟»...
دوباره جر و بحثمان شروع شد. هر چه بهانه آورد، من قبول نكردم. تا اين كه پدرم گفت: «ببرش، يا نبايد قول ميدادي حالا كه قول دادي بايد عمل كني وگرنه اين سه ماه تابستون كارش ميشه گريه كردن» وقتي داداشم موافقت بابام را ديد، قبول كرد و من براي اولين بار در 14 سالگي به جبهه رفتم.
ح_ مؤمني
منبع: ماهنامه سبزسرخ