ليلي بهانهي خوبي است
سه شنبه 12 بهمن 1389 8:24 PM
ليلي بهانهي خوبي است
ليلي بهانهي خوبي است
اي هميشه در من لبريز، چهقدر در مسلخ محراب ابراهيم چشمم را به آسمان بدوزم كه تو كي به اين همه اسماعيل قناعت كني؟
فوجفوج فرشته را تسبيحوار نشاندهاي كه مباهات كني، كه ايهاالناس ببينيد؟ كه منم ربالمغربين و ربالمشرقين، به خداونديات سوگند كه ميدانيم و جز به شايستگيات اعترافنامهاي نخواهيم سرود.
اين همه ناز و نياز، فداي گندم چشمت بلند بالا، به بالاي بلندت چنان گرفتار آمدهام كه هيچ پرندهاي را بال پريدن نباشد. بلندترين جاده در چشمهاي توست كه هر چه دويدم، به انتها نرسيدم و هر چه ماندم، هراسناك به رفتن نهيب خوردم. واي، گنجشك بودن چه دل ملتهبي ميخواهد.
به فرشتهها بگو كه بدانند من از سرانگشتهاي تو چكيدهام؛ از توام و مانند تو اهل مباهات كه:
« اين منم خليفهي الهي كه چون نگاهم ميكند، زبان به ستايش ميگشايد. دريا دريا زيبايي ارزاني چشمهايم كرده. ابليسي را در به در خاطرخواهي خود كرده كه معشوقوار شش زمان بيآغاز و انجام را قلم زده كه اين " من " را بيافريند: « شايستهي سجدهي مقربان، تنها لايق صندوقچهي عشق الهي. »
آي ابليس، كه تو را جز به آتش نشناسند، حسودانه بمير، حسود.
خداوندگار عشق، مگر ليلي را به سرانگشت لطيفت قلم نزده بودي؛ مگر اين مجنون بيقبيله جز به اعجاز انگشت تو اقتدار كرده بود؟
پس چنين مخواه، كه مجنون شهرهي آوارگي شود و ليلي شهرهي بينيازي.
اي خداوند ناز، مگر نفرمودهاي كه نهايت خلقت پرستش است و پرستش. پس مدام قلم بر اين قالب كهنه بزن كه ليليپرست در اين قبيله بسيار است، يا خيل مجانين سرگردان را به ريسمانش بياويز.
اي خداوند ليليآفرين، انگشتهايت را برقصان، ليلي بهانهي خوبي است.
بامداد جمعه
منبع: كتاب وقتي پدردرخانه نيست