پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)
سه شنبه 12 بهمن 1389 7:41 PM
لياقت شفاعت
|
|
|
شفاي بيمار اعصاب و روان
يك ماه قبل از ماه رمضان سال 1419 از ناحيهي گردن دچار درد شديدي شدم. از نوزدهم ماه مبارك رمضان احساس كردم چشمانم كوچكتر ميشوند و هنگام صحبت صورت و لبم كج ميگردد. كمكم تشنج نيز به دردهايم اضافه گشت. پزشكان متخصص تهران و رفسنجان نيز به نتيجهي واحدي نرسيدند.
به ناچار مرا در آسايشگاه بيماران رواني بستري كردند. 6 ماه گذشت، اما وضعيت من تغيير نكرد. هميشه 5 الي 6 نفر همراهم بودند. وقتي حالت تشنج شدت ميگرفت كمرم را بالا و پايين ميبردم، بعد ميخنديدم، دوباره گريه ميكردم. تا اينكه آرام ميگرفتم. تازه در اين لحظه متوجه ميشدم كه در حالت عادي نبودهام. از اطرافيانم ميپرسيدم: حجابم كامل بود؟ نمازم را خواندم؟
بيفايده بود. كمكم دستم قدرت زيادي پيدا كرد و هر نيم ساعت يكبار دچار تشنج ميشدم. زبانم بسته ميشد. يكبار از خانوادهام خواستم تا كاغذ و قلم بياورند و نام ائمه را بنويسند. با شنيدن نام مولايم حجةبنالحسن (ع) بياختيار گريه كردم تا اينكه يك روز يكي از دوستان خواهرم در مسجد جمكران برايم دعا نمود و شب تا صبح را با ذكر امن يجيب از آقا استمداد جست.
او در عالم رؤيا بانويي را ديده بود كه به ايشان گفت: مريضتان را شب جمعه به جمكران بياوريد. من از طرف پدر حضرت زهر ا (س) مأمور هستم پيامها را به امتشان برسانم. خودم نيز در عالم رؤيا مولايم حضرت بقيةالله (عج) را ديدم. لذا روز پنجشنبه بيستم اسفندماه راهي قم شديم، ابتدا به زيارت حرم حضرت معصومه (س) رفتيم. آنجا در كنار ضريح زيارتنامه خواندم.
ساعتي بعد به سمت مسجد به راه افتاديم، بين راه ماشين خراب شد. دو مرتبه داخل ماشين تشنج گرفتم. حدود ساعت 10:30 شب جمعه به جمكران رسيديم، به كمك برادر و همسر برادرم جلو مسجد آمدم. 7 سال بود كه جمكران را نديده بودم. جلوي در مسجد دستانم را روي سينه گذاشته و گفتم «السلام عليك يا صاحب الزمان (عج) » ديگر هيچ احساسي نسبت به اين دنيا نداشتم. همان زمان برادران واحد سمعي بصري امور فرهنگي مسجد جمكران مشغول فيلمبرداري از حياط مسجد بودند. يكباره آقايي در مقابلم ايستاد. همان بزرگواري كه 10 روز قبل به خوابم آمده بود. قد بلندي داشت و نقاب سبزي نيز بر چهرهاش كشيده بود. مقابلم ايستاد و فرمود: «خوش آمدي راه برو»
گفتم: «آقا به خدا پاهايم خشك شده است، نميتوانم راه بروم. دوباره فرمودند: برو، گفتم: من نميتوانم آقا! ايشان مسجد را به من نشان دادند و فرمودند: بدو.
يكباره به خودم آمدم، گويي توان ديگري يافته بودم. پاهايم صاف شد. به همسر برادرم گفتم: «نگاه كن آقا به من فرمود خوش آمدي» رو به مسجد جمكران دويدم. داخل مسجد خدام مرا گرفتند و به اتاق مخصوصي بردند. به خوشحالي براي آنها تعريف كردم. بعد از دو سه ماه كه فرزندانم را در آغوش گرفتم، اشك شوق پهناي صورتم را پوشانده بود. بالاخره لياقت يافتم كه آقا مرا شفا دهند.
|
| خانم نرگس _ ف |
راوي: |
منبع: پايگاه اطلاع رساني www.jamkaranqom.ir