0

كرامات امام زمان (عج)

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:41 PM

لطف آقا امام زمان(عج)
 

شخصي به نام آقا جواد، ساكن تهران و كارمند دولت بود. روزي به من رسيد در حالي كه خيلي نگران و ناراحت به نظر مي‌رسيد و گفت: «‌ مبتلا به نقرس و سياتيك شدم و نظر دكترها اين است كه انگشتان پايم را قطع كنند. »
خيلي متأثر و ناراحت شدم و به فكر فرو رفتم كه راه چاره‌اي براي او پيدا كنم. يادم آمد كه در زمان كودكي گاهي با مادربزرگم به مسجدي كه بيرون شهر قم بود، مي‌رفتم و او مي‌گفت:‌ «‌ اين‌جا مكان بسيار مقدسي است؛ جايي است كه امام زمان _ عليه‌السلام _ تشريف مي‌آورند و هر كس مريض باشد يا حاجت مهمي داشته باشد، به دادش مي‌رسند. »
به آقا جواد گفتم: «‌ جريان اين است اگر به آن مسجد بروي، آقا امام زمان عنايت مي‌كنند. » آقا جواد پيشنهاد كرد: « پس شما هم با من بيا! » قبول كردم و اين اولين سفر من به مسجد مقدس جمكران بود.
26 سال قبل به قم رفته بودم ابتداي خيابان چهارمردان، ماشيني بود كه از هر نفر يك تومان تا جمكران مي‌گرفت. سوار شديم تا به مسجد رسيديم. آن وقت اين تشريفات فعلي نبود و اين ساختمان‌ها درست نشده بود. بناي مسجد بناي سابق بود كه صحن كوچك و ايواني داشت و بعد وارد اصل مسجد شديم. آقا جواد به اندازه‌اي از درد پا ناراحت بود كه دست به گردن من انداخته بود و به زور راه مي‌آمد. تابستان بود و هوا گرم بود. او را نزديك مسجد آوردم و روي شن‌ها خواباندم. گفتم: « شما كه با اين حال نمي‌تواني به مسجد بيايي، همين‌جا بمان تا من بروم نماز بخوانم برگردم. »
قبول كرد. كثرت درد وادارش كرد كه از قرص‌هاي مخصوصي كه خواب‌آور بود و برايش تجويز كرده بودند، استفاده كند. من وضو گرفتم،‌ وارد مسجد شدم، نماز تحيّت مسجد را خواندم و سپس مشغول نماز امام زمان _ عليه‌السلام _شدم. اعمال مسجد تمام شد. برگشتم تا سري به آقا جواد بزنم. او را بيدار كردم و پرسيدم: « چيزي احتياج نداري؟ »
گفت: « اگر هندوانه باشد، مي‌خورم. » آمدم اين طرف ديدم جمعي نشسته‌اند و يك هندوانه‌اي در وسط دارند. درخواست كردم و مقداري هندوانه را براي مريض گرفتم اما درد هم‌چنان او را در فشار داشت و باز خوابيد.
من به مسجد برگشتم و ماندم تا اذان صبح تمام شد. نماز صبح را خواندم و برگشتم كه او را بيدار كنم. وقتي برگشتم، ديدم آقا جواد نمازش را خوانده و نشسته است. گفتم:‌ چه‌طوري؟ با تبسّم گفت: بد نيستم. گفتم: پايت چه‌طور است؟ گفت: خوب شدم.
باور نكردم، قسمش دادم او گفت: « به خدا! خوب شدم. »
گفتم: بلند شو! راه برو. برخاست و بدون ناراحتي شروع به راه رفتن كرد. حال عجيبي داشت و از شوق گريه مي‌كرد. گفتم: چه‌طور شد كه خوب شدي و شفا يافتي؟
گفت: « نمي‌توانم بگويم! ( گفتني نيست ) همين قدر بدان كه لطف آقا امام زمان شامل حالم شد و من شفا يافتم. »
بعدها هر وقت به او مي‌رسيدم و از كيفيت شفايش مي‌پرسيدم، مي‌گفت: گفتني نيست. »
اين معجزه را به چشم خويش ديدم، موجب شد كه قدر اين مكان مقدس را بيشتر بدانم؛ تصميم گرفتم مرتب شب‌هاي چهارشنبه به اين‌جا بيايم و تا الآن كه 26 سال مي‌گذرد، بحمدالله آمده‌ام و ان‌شاالله تا آخر عمر مي‌آيم.

  راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني انديشه قم     

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها