0

كرامات امام زمان (عج)

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:29 PM


خمس مال
 

قطب راوندي در ( خرائج ) از حسن مسترق روايت كرده است كه گفت: روزي در مجلس حسن بن عبداللّه بن حمدان ناصرالدوله بودم در آنجا سخن ناحيه حضرت صاحب الامر عليه‌السلام و غيبت آن حضرت مذكور شد و من استهزاء مي‌كردم به اين سخنان، در اين حال عموي من حسين داخل مجلس شد و من باز همان سخنان را مي‌گفتم، گفت: اي فرزند! من نيز اعتقاد تو را داشتم در اين باب تا آنكه حكومت قم را به من دادند در وقتي كه اهل قم بر خليفه عاصي شده بودند، و هر حاكمي كه مي‌رفت او را مي‌كشتند و اطاعت نمي‌كردند پس لشكري به من دادند و به سوي قم فرستادند چون به ناحيه طرز رسيدم به شكار رفتم، شكاري از پيش من به در رفت از پي آن رفتم و بسيار دور رفتم تا به نهري رسيدم در ميان نهر روان شدم و هر چند مي رفتم وسعت آن بيشتر مي‌شد در اين حال سواري پيدا شد و بر اسب اشهبي سوار و عمامه خز سبزي بر سر داشت و به غير چشم‌هايش در زير آن نمي‌نمود و دو كفش سرخ برپا داشت به من گفت: اي حسين و مرا امير نگفت و به كنيت نيز ياد نكرد بلكه از روي تحقير نام مرا برد، گفت: چرا غيب مي‌كني و سبك مي‌شماري ناحيه ما را و چرا خمس مالت را به اصحاب و نواب ما نمي‌دهي؟ و من صاحب وقار و شجاعتي بودم كه از چيزي نمي‌ترسيدم، از سخن او بلرزيدم و گفتم: مي‌نمايم اي سيد من آنچه فرمودي، گفت: هرگاه برسي به آن موضعي كه متوجه آن گرديدي و به آساني بدون مشقت قتال و جدال داخل شهر شوي و كسب كني آنچه كسب مي‌كني خمس آن را به مستحقش برسان، گفتم: شنيدم و اطاعت مي‌كنم، پس ‍فرمود: برو با رشد و صلاح. و عنان اسب خود را گردانيد و روانه شد و از نظر من غائب گرديد و ندانستم به كجا رفت و از جانب راست و چپ او را بسيار طلب كردم و نيافتم. ترس و رعب من زياده شد و برگشتم به سوي سپاه خود و اين حكايت را نقل نكردم و فراموش كردم از خاطر خود و چون به شهر قم رسيدم و گمان داشتم كه با ايشان محاربه خواهم كرد، اهل قم به سوي من بيرون آمدند و گفتند هركه مخالف ما بود در مذهب و به سوي ما مي‌آمد با او محاربه مي‌كرديم و چون تو از مايي و به سوي ما آمده‌اي ميان ما و تو مخالفتي نيست، داخل شهر شو و تدبير شهر به هر نحو كه خواهي بكن، مدتي در قم ماندم و اموال بسيار زياده از آنچه توقع داشتم جمع كردم. پس امراي خليفه بر من و كثرت اموال من حسد بردند و مذمت من نزد خليفه كردند تا آنكه مرا عزل كرد و برگشتم به سوي بغداد و اول به خانه خليفه رفتم و بر او سلام كردم و به خانه خود برگشتم و مردم به ديدن من مي‌آمدند. در اين حال محمّد بن عثمان عمري آمد و از همه مردم گذشت و بر روي مسند من نشست و بر پشتي من تكيه كرد، من از اين حركت او بسيار به خشم آمدم و پيوسته مردم مي‌آمدند و مي‌رفتند و او نشسته بود و حركت نمي‌كرد، ساعت به ساعت خشم من بر او زياده مي‌شد چون مجلس تمام شد به نزديك من آمد و گفت: ميان من و تو سري هست بشنو، گفتم: بگو، گفت: صاحب اسب اشهب و نهر مي‌گويد كه ما به وعده خود وفا كرديم پس آن قصه به يادم آمد و لرزيدم و گفتم مي‌شنوم و اطاعت مي‌كنم و به جان منت مي‌دارم. پس برخاستم و دستش را گرفتم و به اندرون بردم و در خزينه‌هاي خود را گشودم و خمس همه را تسليم كردم و بعضي از اموال را كه من فراموش كرده بودم او به ياد من آورد و خمسش را گرفت و بعد از آن من در امر حضرت صاحب الامر عليه السلام شك نكردم، ، پس حسن ناصرالدوله گفت من نيز تا اين قصه را از عم خود شنيدم شك از دل من زائل شد و يقين نمودم امر آن حضرت را.

  راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني http://www.Deabel.ir       

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها