رقیه
دوشنبه 11 بهمن 1389 1:39 PM
گفتم پدر يا كه خبر از ما نداري؟/
يا كه خيال آمدن اينجا نداري
؛حالا كه با سر آمدي،فهميده ام كه
هرشب تو مي خواهي بيايي پا نداري
؛آخر تو دور از ما كجاها رفته اي كه
/يكجاي سالم در تنت حتي نداري/
حتي پر از زخم و جراحت هم كه باشي/
زيباترين باباي دنيا تا نداري
حالا كه اينجايي بخواب آرام اي سر/
امشب كه درد خيزران بر لب نداري/
()با دختر تو دختران شاه قهرند/ بابا جان
/با طعنه مي گويند:كه تو بابا نداري