0

رقیه

 
mohsenh
mohsenh
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 1156
محل سکونت : قم

رقیه
دوشنبه 11 بهمن 1389  1:39 PM

گفتم پدر يا كه خبر از ما نداري؟/

يا كه خيال آمدن اينجا نداري

؛حالا كه با سر آمدي،فهميده ام كه

 هرشب تو مي خواهي بيايي پا نداري

؛آخر تو دور از ما كجاها رفته اي كه

/يكجاي سالم در تنت حتي نداري/

حتي پر از زخم و جراحت هم كه باشي/

زيباترين باباي دنيا تا نداري

حالا كه اينجايي بخواب آرام اي سر/

امشب كه درد خيزران  بر لب نداري/

()با دختر تو دختران شاه قهرند/ بابا جان

/با طعنه مي گويند:كه تو بابا نداري

 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها