0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389  2:20 PM

يك تكه پيراهن

ايرج ورزشكار بود. دروازه‌بان. هميشه لباس ورزشي مي‌پوشيد. ريش و سبيل پرپشت و موهاي صاف و بلند داشت. نيروها از او حرف‌شنوي داشتند. 20 ساله بود كه دل به خطر سپرد و پا در ركاب عشق خميني (ره)، اما هيچ‌كس از او خبري نداشت.
عظيم به دنبالش به راه افتاد. مي‌دانست شهيد شده اما مي‌خواست مطمئن شود. كورسوي اميدي در دلش وجود داشت تا اين‌كه نيروها يك تكه گوشت و يك تكه از پيراهن او را بالاي نخلي يافتند. نخلي نزديك نهر و اين دل او را بيشتر به آتش مي‌كشيد. نمي‌دانست چكار كند؟ خاكش كند، نمي‌شد خاكش نكند نمي‌شد؟
چه چيز را به خانواده‌اش تحويل دهد؟ يك تكه گوشت.
ديگر فقط صداي گريه عظيم بود كه كنار خين‌هاي هاي مي‌گريست و فرياد مي‌زد: «خدايا، خدايا، خدايا».
   

 

 

منبع: كتاب همچون پرنده اي در پرواز  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها