0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389  2:19 PM

ياري حق

بعدازظهر بدون مهمات، خسته، تشنه و گرسنه مي‌جنگيديم. شب بچه‌ها كنار يكديگر نشستند. يكي پرسيد: «برادر آب داري؟» اما همه‌ي قمقمه‌هاي خالي بود. چند تن از نيروها با لب تشنه شهيد شدند. برخي لباس‌هاي خود را بيرون آورده و شكم‌هايشان را روي خاك‌هاي نمناك گذاشتند تا بلكه كمي از عطش جانشان كم شود.
با نزديك‌تر شدن دشمن به خط همه قطع اميد كرديم. كارت‌هاي شناسايي را پاره كرديم تا هويتمان در صورت اسارت معلوم نباشد. دشمن در چند قدمي ما بود. به يك‌باره دست به دعا برداشتيم. ناگاه خداوند رعب و وحشتي در دل دشمن و سكينه‌اي در دل ما انداخت. فقط چند نارنجك داشتيم. بچه‌ها به وسيله‌ي آن‌ها چند تانك دشمن را به آتش كشيدند. به يمن حمايت باري تعالي دشمن از آن‌جا گريخت و ما توانستيم سالم به عقبه بازگرديم.
   

منبع: كتاب جلوه هاي ايثار  

راوي: شهيدحسين محزونيه 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها