0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389  2:17 PM

يا غياث المستغيثين

چند روزي از استراحتم مي‌گذشت، ولي دوست داشتم به جبهه بروم. عازم منطقه‌ي عملياتي مهران واقع در دزلي و مريوان شديم. در قسمت تبليغاتي جبهه كار مي‌كردم، ولي دوست داشتم در منطقه‌ي عملياتي مي‌بودم و مانند هم‌رزمانم اسلحه به دست مي‌گرفتم و مي‌جنگيدم.
يك روز يكي از دوستانم با حالتي عصبي به من گفت: «تو اين‌جا چه مي‌كني؟!» با صداي بغض‌آلود گفتم: «براي جنگ آمده‌ام». آن رزمنده كه نمي‌دانم دلش براي من سوخت يا نه در پاسخ جواب داد: «سنگر تبليغات هم مكاني براي جنگيدن است». ناچار به سنگر تبليغاتي رفتم، تا اين‌كه يك روز براي ديدن بچه‌ها راهي خط مقدم شدم. آن‌ها دورم حلقه زدند و گفتند كه بايد امشب براي ما مراسم دعاي كميل را اجرا كني. با وجود اين‌كه مي‌دانستم خطرناك است اما قبول كردم.
شب جمعه، سوله و تبليغات، همه با هم وسايل دعا را فراهم كردند و هنوز «بسم الله الرحمن الرحيم» را نگفته بودم كه اشك بچه‌ها سرازير شد. شب به يادماندني بود؛ مي‌خوانديم و اشك مي‌ريختيم، كه ناگهان صداي وحشتناكي آمد. به طوري كه سوله لرزيد و فانوس بالاي سرمان تكان شديدي خورد، اما هيچ‌كس تكان نخورد، همه فقط خدا را صدا مي‌زدند. بي‌آن‌كه به اطراف توجهي داشته باشند.
پس از نماز خواندن تازه خوابم برده بود كه با صداي يا حسين يا حسين از خواب پريدم. هراسان به بيرون از سوله رفتم و ديدم بچه‌ها در حالي كه گريه مي‌كنند به گلوله‌ي توپي اشاره مي‌كنند. لحظه‌اي به ياد لرزه‌ي شديد ديشب افتادم و با فرياد يا غياث المستغيثين سر بر سجده گذاشتم و خدا را به خاطر لطف بي‌حصرش سپاس گفتم.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 7

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها