0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389  2:17 PM

يا صاحب زمان(عج)

صادقي دستي به موهايش كشيد، نگاهي در آينه به خود كرد و در حالي كه خود را براي نگهباني جاي من آماده مي‌كرد، چشمكي زد و خواست برود كه متوجه‌ي چيزي روي زمين شد. سرپرست غرق در نوشتن خاطراتش بود. ناگهان متوجه‌ي كارت شد كه از لابلاي دفترش افتاده بود زمين؛ نيم‌خيز شد كه كارت را بردارد كه صادقي پريد و كارت را محكم در دست گرفت و گفت: «خداحافظ»
سرپرست با خنده از جايش بلند شد و جلوي صادقي را گرفت و گفت: «يا الله بده.» صادقي صدايش را تغيير داد و گفت: «خودم پيدا كردم، نمي‌دم.» سرپرست مثل پدربزرگ‌ها در جواب صادقي گفت: «مرد حسابي، خودم پيدا كردم چيه؟! از لاي دفتر من افتاده، پس مال منه.»
صادقي دو زانو نشست و گفت: «خواهش مي‌كنم اين يك شب اين كارت مال من باشه.» هر سه به خنده افتاديم. صادقي كه فرصت را مناسب ديد فرار كرده و خود را به بيرون از چادر پرتاب كرد.
در حال صحبت كردن درباره‌ي حركات بامزه‌ي صادقي بوديم كه صداي بمب ما را برجا ميخكوب كرد. به طرف درب چادر حركت كرديم، به دلشوره افتادم، اشك در چشمانم جمع شد كه چرا او به جاي من شهيد شد، من بايد به جاي او شهيد مي‌شدم، نمي‌توانستم حركت كنم، پاهايم سست شده بود. به طرف نگهباني كه حالا در حال سوختن بود نگاه مي‌كردم. صداي صادقي در گوشم پيچيد: «بچه‌ها...بچه‌ها...»
چشم‌هايم را بستم و به چند لحظه‌ي قبل فكر كردم،‌ وقتي چشم‌هايم باز شد، صادقي را روبه‌روي خود ديدم. قلبم داشت از حركت مي‌ايستاد، در حالي كه با چشمان گرد ما را نگاه مي‌كرد، از نگاهمان سؤال را خواند و گفت: «از چادر كه بيرون آمدم كارت از دستم رها شد و بر باد نشست. به دنبال كارت رفتم كه با صداي انفجار برگشتم.» كارت را به دستم داد، روي كارت چيزي نبود جز كلمه‌ي «يا صاحب الزمان (عج)»
دندان درد را فراموش كرده و صادقي را محكم در آغوش گرفتم. آن‌قدر بوسيدمش كه در آخر گفت: «بايد به حمام بروم، چون به قدري آب دهانت روي صورتم است كه در حال چكيدن است.» با اين حرف صادقي دوباره هر سه به خنده افتاديم.
   

 

راوي: مهدي مهدوي  

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها