پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 2:15 PM
ويران
نميدانم چندمين روز جنگ است. كوچهها خلوتتر شدهاند و سر و صداها بيشتر. در اطراف خانهي ما نزديك مسجد جامع و بازار سفا خرابي ديده نميشود. از صبح به همراه حميد و با موتور گازي به سمت خانههاي راهآهن ميرويم. منبع: مجله شميم عشق - صفحه: 34
هر چه نزديكتر ميرويم، خيابانها خلوتتر و سر و صداي انفجار شديدتر ميشود. ويراني خانهها را از اينجا ميتوانم ببنيم. فكر نميكردم اينطور باشد. درها كنده شده، سقفها فرو ريخته، خيابانها و كوچهها درهم و برهم. وارد خياباني در كوي راهآهن ميشويم.
پسركي كم سن و سال بر روي تخته سنگي نشسته است و گريه ميكند. تنهاست؛ كاملاً تنها ميان يك كوچهي ويران. ميگويد: كشته شدن، همشون پدرم، مادرم، خواهرم و برادرم! باور نميكنم. به حميد نگاهي مياندازم. او هم باور نكرده است. ميگويد: اونجا، خونهمون اونجاست!
به طرف خانهشان ميروم. در كنده شده است. وارد ميشوم. از حياط ميگذرم. وارد يكي از اتاقها ميشوم. حالم به هم ميخورد. عق ميزنم و از اتاق خارج ميشوم. ديوارها پر از خون است. دو گوش به همراه مقداري مو به ديوار مقابل چسبيدهاند.
به حميد ميگويم: راست ميگويد. به پسرك ميگويم با ما بيايد اما او همانجا نشسته است، نميآيد. ميگويد: من هم ميخوام بميرم. همينجا كنار پدرم، مادرم، خواهرم و برادرم.