0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389  2:15 PM

ويران

نمي‌دانم چندمين روز جنگ است. كوچه‌ها خلوت‌تر شده‌اند و سر و صداها بيشتر. در اطراف خانه‌ي ما نزديك مسجد جامع و بازار سفا خرابي ديده نمي‌شود. از صبح به همراه حميد و با موتور گازي به سمت خانه‌هاي راه‌آهن مي‌رويم.
هر چه نزديك‌تر مي‌رويم، خيابان‌ها خلوت‌تر و سر و صداي انفجار شديدتر مي‌شود. ويراني خانه‌ها را از اين‌جا مي‌توانم ببنيم. فكر نمي‌كردم اين‌طور باشد. درها كنده شده، سقف‌ها فرو ريخته، خيابان‌ها و كوچه‌ها درهم و برهم. وارد خياباني در كوي راه‌آهن مي‌شويم.
پسركي كم سن و سال بر روي تخته سنگي نشسته است و گريه مي‌كند. تنهاست؛ كاملاً تنها ميان يك كوچه‌ي ويران. مي‌گويد: كشته شدن، همشون پدرم، مادرم، خواهرم و برادرم! باور نمي‌كنم. به حميد نگاهي مي‌اندازم. او هم باور نكرده است. مي‌گويد: اون‌جا، خونه‌مون اون‌جاست!
به طرف خانه‌شان مي‌روم. در كنده شده است. وارد مي‌شوم. از حياط مي‌گذرم. وارد يكي از اتاق‌ها مي‌شوم. حالم به هم مي‌خورد. عق مي‌زنم و از اتاق خارج مي‌شوم. ديوارها پر از خون است. دو گوش به همراه مقداري مو به ديوار مقابل چسبيده‌اند.
به حميد مي‌گويم: راست مي‌گويد. به پسرك مي‌گويم با ما بيايد اما او همان‌جا نشسته است، نمي‌آيد. مي‌گويد: من هم مي‌خوام بميرم. همين‌جا كنار پدرم، مادرم، خواهرم و برادرم.
   

منبع: مجله شميم عشق   -  صفحه: 34

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها