پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 2:14 PM
نيزار
جزيرهي مجنون مورخ 4/4/67، ساعت 12 ظهر، بچههاي خسته با پاهاي خونين، من و يك دنيا غم. به خاطر اينكه نميخواستيم دشمن صداي پاهايمان را بشنود مجبور شديم پاها را از اسارت كفشهايمان رها كنيم و با پاهاي برهنه روي نيزههاي تيز برنده حركت كنيم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 3
ابراهيم ديگر توان راه رفتن روي نيهاي شكسته را نداشت. دو خشاب به همراه داشتم. با كش به پاهاي ابراهيم وصل كردم تا از درد پاهايش كاسته شود، جورابهايم را نيز به محمد صادقي دادم تا بلكه كمتر آه بكشد. بالاخره به جايي رسيديم كه ديگر نميشد حركت كرد. ابراهيم فرماندهي ما كه قبل از سن تكليفش به ميدان نبرد آمده بود و حالا 18 سال داشت با چهرهاي خندان از ما خواست كه استراحت كنيم.
با وجود سروصداي حاصل از گلوله و خمپاره اما خواب راحتي كرديم كه درد پاهايمان تا حدودي تسكين پيدا كرد. شب به حالت سينهخيز به سمت خاكريز دشمن حركت كرديم. صداي شكسته شدن نيهاي زير دستمان سكوت جزيره را درهم شكسته بود. صداي آرام ابراهيم كه گفت عراقي را ديدم، تمام وجودم از شدت ترس شروع به لرزيدن كرد.
سايهي يك عراقي را بالاي سرم حس كردم، ناگهان سيل گلوله به طرف ما روان شد. تمام بدنم از شدت ترس ميلرزيد، مرگ را در يك قدمي خود حس ميكردم. سربازان عراقي صداهايي شنيده بودند اما نتوانستند تشخيص دهند كه از كدام طرف است. به همين خاطر به طور پراكنده تيراندازي ميكردند. پس از تمام شدن شليكهاي پيياپي سرباز عراقي، صداي دور شدن چكمههايش را شنيدم. دلم آرام شد، خدا را شكر گفته و نفس راحتي كشيدم.
ابراهيم دستور عقبنشيني داد. به همان مكان قبلي رسيديم. تشنه بوديم، شروع به كندن زمين كردم تا جايي كه انگشتانم از شدت درد كرخت شد.
هوا گرگ و ميش بود كه دوباره به راه افتاديم. به خاكريز دشمن رسيديم كه يكي از سربازها ما را ديد، با صداها و فريادهايي كه ميزد بقيهي سربازها را از سنگر بيرون آورد. مهمات نداشتيم. نميتوانستيم با آنها مقابله كنيم. يكي از بچهها پيشنهاد داد اسير شويم. همه به هم نگاهي انداختيم و قبول كرديم.
براي اينكه دشمن تحريك نشود اسلحهها را از خودمان دور كرديم و دستها را بالا برديم. عراقيها ما را گرفتند و به طرف جاده هلمان دادند، به جاده كه رسيديم يكي از آنها به ما نزديك شد. با اسلحهاش شروع به شليك كردن كرد. چشمانم را بستم و براي اينكه بتوانم با ترسي كه تمام وجودم را دربرگرفته بود، مقابله كنم زير لب خدا را صدا ميزدم.
به خودم آمدم، چشم را باز كرده و اطرافم را نگاهي انداختم. تازه متوجه شدم كه تيرباران شدهايم و از بين ما فقط من و نورالله با وجود جراحاتي سطحي زنده ماندهايم. چشمم به پيكر پاك ابراهيم افتاد كه روي زمين و غرق در خون دراز كشيده بود. اشك در چشمانم حلقه زد و با نفرت به آن سرباز نگاهي انداختم. آن سرباز عراقي به خاطر كارش توبيخ شد. اما ابراهيم ديگر پيش ما بازنگشت.
راوي: مجيد تقي پور گل سفيدي