پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 1:55 PM
نوبت جان بازي
...آخرين باري كه حاج عباس كريمي، فرماندهي رشيد لشگر 27 محمد رسولالله (ص) را ديديم، هنگامي بود كه پوتينهايش را پوشيد تا عازم خط مقدم لشگر در كرانهي شرقي دجله بشود. منبع: سالنامهي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383
شهيد «دستواره» معاون و همرزم قديمي حاجي هركاري كه ميتوانست، براي انصراف او از اين تصميم، انجام داد. آخر دستواره همين زمستان گذشته، ديده بود كه «حاج همت» هم دم رفتن به جزيرهي جنوبي، چه حال و هوايي داشت. چشم دستواره از همان ماجرا ترسيده بود. حتي گريه كرد تا بلكه مانع از رفتن علمدار شجاع لشگر به خط مقدم بشود، اما حاج عباس كوتاه نيامد.
ديديم شهيد «دستواره» دو پاي حاجي را بغل زد، بر پاهايش بوسه داد و او را قسم داد تا بماند، اما حاج عباس تصميم خودش را گرفته بود. خم شد، «دستواره» را با ملاطفت از زمين بلند كرد و به او گفت:
«مرا جام دل از اين ياد، خـــون است
عروس وصل را، دامــاد، خـــون است
لب شيرين دهـــد بر كوه كن پنـــــــد
كه مزد تيشهي فرهاد، خون است».