0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389  1:55 PM

نمازمسافر

اسلحه را از روي شانه برداشت. دور خودش چرخيد. هيچ كس نبود. آخرين آمبولانس هم در گرد و غبار سر سه راهي ناپديد شد. پاهايش سنگين شده بود. باد گرمي صورتش را سوزاند؛ زبانش را به سختي روي لب‌هايش چرخاند. گوشه‌ي چفيه را روي پيشاني‌اش كشيد. چفيه سرخ شد. خورشيد آرام‌آرام پايين مي‌رفت. قمقمه‌اش را بيرون آورد. آخرين قطره‌ي آب روي دستش چكيد. پوتين‌هايش روي زمين كشيده مي‌شد. نزديك خاكريز بعدي چند تا قمقمه روي خاك افتاده بود. نشست قمقمه‌ها را برداشت. يكي‌يكي تكان داد. خالي خالي ... بلند شد. به دنبال صدا سرش را برگرداند. حالا ديگر لوله‌ي تانك‌هاي دشمن را هم از پشت خاكريز مي‌ديد. روي خاك زانو زد. گرد و غبار صورتش را با چفيه پاك كرد ( خدايا قبول كن ) اين را زير لب گفت و كف دست‌هايش را بر زمين زد. چشم‌هايش گرد شد. خون روي انگشتان و آستين‌هايش خشكيده بود ...! خون رضا، محمد و شايد هم مجروح‌هاي ديگر. چيزي گلويش را فشار داد. دست‌ها را به صورت كشيد. زخم صورتش سوخت... تيمّم تمام شد؛ ايستاد. عراقي‌ها از خاكريز اول عبور كرده بودند؛ تفنگ را رو به دشمن گرفت. نيت كرد. عقب عقب رفت. « الله اكبر ... بسم الله الرحمن الرحيم ... » و ديگر لحظاتي بعد پيكر خونينش بر روي زمين افتاد و سر بر سجده‌ي الهي به ديدار خدا شتافت.   

 

راوي: خاطرات آقاي علي رضا نساج پور_هاجرصفائيه  

منبع: مجله طراوت  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها