0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389  1:55 PM

نماز عشق

هوا هنوز روشن نشده بود كه توكلي كنار من نشست و گفت: «با اين تيربار سر عراقي‌ها را گرم كن تا من نمازم را بخوانم. در حال اقامه‌ي نماز بود دست‌هايش را براي قنوت بالا آورد، تيراندازي را قطع كردم تا ببينم چه دعايي مي‌خواند: «اللهم ارزقني شهاده في سبيلك... اللهم ارزقني شهاده في سبيلك...».
به حالش افسوس خوردم. چند لحظه بعد دوباره به او نگريستم. لباسش خوني بود. از زير لباسش جويي از خون آرام به زمين مي‌ريخت. اما بي‌آن‌كه ناله‌اي كند نمازش را ادامه داد. مي‌خواستم به كمكش بروم. جملات آخر را به سختي ادا كرد: «السلام....علي....كم...و...رحمه‌الله......و بركا...ته».
به سمتش دويدم، ولي او بر سجده افتاد و آخرين نفس را رو به قبله در حال عبادت پروردگار كشيد.
   

منبع: كتاب جلوه هاي ايثار  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها