پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 1:54 PM
نماز شهادت
وقتي در عمليات كربلاي 3 در خليجفارس دچار مدّ و امواج متلاطم آب شده بوديم، من نگران و متحير ستون در حال حركت را در داخل آب كنترل ميكردم كه ديدم يكي از بچهها، سرش را بدون حركت داخل آب قرار داده است؛ بيشتر نگران شدم. شانهاش را گرفتم و تكان دادم. منبع: نشريه قافله نور - صفحه: 6
سرش را بلند كردم، با نگراني و تعجب پرسيدم: چي شده؟ چرا تكان نميخوري؟
خيلي خونسرد و بدون نگراني گفت: مشغول نماز شب بودم.
اطمينان و آرامش اين جوان بسيجي زبانم را بند آورده بود. گفتم: اشكالي نداره، ادامه بده! التماس دعا!
صبح روي اسكلهي الاميه اولين شهيدي بود كه به ديدار معشوق نايل آمد؛
او شهيد غلامرضا اكبري بود.